تبليغاتX
حرف دل من
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 18:32  توسط وروجک | 

اینو با ایمیل گرفتم. واقعا بعضی وقتها مردم به جای اینکه کمک کنن فقط نظریه میدن که چرا و به چه علت؟ یکی نیست بگه اول منو خلاص کن بعد هرچی دلت می خواد بگو.

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند

یک تقویت کننده  فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد


+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 6:50  توسط وروجک | 
من نمی دونم بعضی از مردم واقعا یه حو عقل تو سرشون پیدا نمیشه. چند روز پیش دیدم یکی از همکارهای شرکت اومده پیشم ۲ تا ورقه هم دستش. بهم میگه من کلی این در و اون در زدم آخرش فهمیدم تنها کسی که می تونه کمکم کنه تویی. میگم چه کمکی از دستم برمیاد. دیدم توی برگه یه مشتری فرمی که فرستاده رو به عربی پر کرده. گویا اون یه فرمی رو تو یکی از کشورهای عربی پر کرده بود بعدش اینها ازش فرم خواسته بودن اون هم همون فرم رو پست کرده بود. اینها هم اصلن نمی دونستن این فرم مال کیه و چی نوشته شده .

من آخرش تونستم که بفهمم فرم چیه و اسمش جیه و کلی منو تعریف کرد ازم که منو نجات دادی. از صبح تا حالا دنبال اینم که این اصلا به چه زبونی هست. بعد فلانی گفت فکر کنم فلانی بتونه بخونه. من موندم اون چی فکر کرده بود که متن عربی رو فرستاده حداقل یه ۲ خط ضمیمه می کرد که این مال منه.

من موندم و یه راز گنده تو دلم . البته راز که اسمش رو نمی شه گذاشت چون کسایی که اینحا هستن می دونن مونده کسایی که اونور هستن هم بفهمن. ولی چون فعلا حتی بابام هم نمی دونه پس فعلا باید سکوت کنم. گرجه داره این سکوت خفه ام می کنه و عقده شده تو گلوم و هر ثانیه ممکنه که بزنه بیرون ولی فعلا دارم مقاومت میکنم.

فقط امیدوارم که خدا به من یه قدرتی بده که نه دعوا کنم نه غر بزنم چون بدجوری غر تو دلم مونده که می دونم اگه کنترلش نکنم میشه یه دعوای گنده. خواهرم فقط میگه خونسردیت رو حفط کن. میگه میدونم سخته ولی باید سعی کنی وگرنه هرچی رشته کردی پنبه میشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 21:0  توسط وروجک | 
خیلی بده که آدم بخواد یه چیزی رو جار بزنه و به دوستاش بگه .ولی مجبور باشه فعلا سکوت کنه و چیزی نگه. می دونم که دوستام منو می کشن ولی چیکار کنم که فعلا مجبورم مخفی نگه دارم تا نقشه ام عملی شه. می ترسم اگه یکی بفهمه تمام کاسه کوزه من بهم می خوره. می دونم یه جورایی خونم پای خودمه ولی مجبورم.

هفته پیش رفتم کمپینگ. یعنی کمپینگ به معنای واقعی. من با همه چیش کنار اومدم الا دستشویی رفتن. این یه فسمت مرگ بود. کم می خوردم که مجبور به دستشویی رفتن نشم. خوب شد که فقط ۲ شب بود اگه بیشتر بود من با حموم رفتن هم مشکل پیدا می کردم. اولین کاری که که رسیدم کردم این بود که درسته پریدم تو حموم.  ولی منی که یه ظرف رو ۶۰ بار می شورم همچین ظرفها رو گربه شور کردم که خودم باورم نمیشه. ولی شباش واقعا یخ می زدم. دما کلی افت درجه می کرد. یه کانگرو هم دم چادر ما اومده بود. من از ترسم در رفتم نشستم تو ماشین. آخه پر رو پر رو زل زد به من. گفتم الانه که بیاد منو بزنه. فقط دعا دعا می کردم شب سر و کله اش پیدا نشه. ولی هر چی بود دردسرش به خوشیش می ارزید. یعنی از رفتنش پشیمون نشدم.  یه جورایی بازم دوست دارم برم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 15:35  توسط وروجک | 
یا شلوغم یا ساکت. یا حرف میزنم یا حرف نمیزنم. بعضی وقتها یادم میره که باید حرف بزنم. امروز کسی که چند بار بیشتر منو ندیده بود اینو در مورد من نطر داد. یکی دوبار قبل که همو دیده بودیم فقط در حد سلام و خداحافط بود ولی ایندفعه به مناسبت تولد دوستم بیشتر بود.

سعی می کنم وقتی تو جمع هستم از لاک خودم در بیام ولی زیاد نمی تونم که تو همون حالت بمونم. همیشه یه چیزی میشه که میرم تو فکر. شاید نبابد خودم رو با اونا مقایسه کنم. از نظر اونا من کلی موفق بودم اینجا و وضعم ار بقیه بهتره چون درسم رو تموم کردم. کارم رو دارم و مشکل ویزا و اینجور چیزا که اونا دارن رو من ندارم. وقتی شلوعم وقتی سر و صدام خیلی زیاده وقتی بهم میگن مامانت از دستت این سر و صدای تو چی می کشه و فکر کنم برای همین فرستاده ات اینور. وقتی ازم می پرسن چند وقته نرفتی؟دلت برای مامانت اینا تنگ نشده؟ نمی خوای بری؟؟؟؟؟ وقتی باهاشون هستم و تلفن زنگ می خوره و پشت خط مامانشون هست. اینجور موقع هاست که من دوباره یادم میاد که من یه چیزی ندارم که اونا نمی دونن.

کاشکی همه این چیزهایی رو که به دست آوردم رو می دادم دوباره مامانم رو پس می گرفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 1:4  توسط وروجک | 
چی می شد من با این رییس جون می تونستم فارسی حرف بزنم.  چی می شد می تونستم بهش بگم من سر پیازم یا ته پیاز. چی می شد من بهش می تونستم بگم که من که نمی تونم همه عالم و آدم رو سیم جین کنم که چرا اینو می خوای؟ من که نمی تونم به مدیر فلان بخش بگم اول تاییدیه از رییس جون بگیر بعد به من بگو. من که نمی تونم همه چی رو کنترل کنم. من اگه یه فایلی رو برای یکی داخل شرکت می فرستم نمی تونم بعدش هم کنترل کنم که اون برای یکی خارج از شرکت نفرسته.

رییس جون برای من یه ایمیل زده که توش کلی لغت های قلمبه و سلمبه و مختصر نوشته بود. من ۳ دور خوندمش ولی هیچ منظوره نفهمیدم من توش این وسط چکاره بودم. جون نامه به Businness managemnet team زده شده بود بعلاوه من هم تو CC و Senior من. رفتم بهش میگم من که از ایمیل هیچی نفهمیدم چون هر چی خوندم نفهمیدم که ربطش به من چیه. میگه ربطش اینه که تو تا نفهمی که کی چی رو برای چی میخواد نباید بهش بدی یا براش انجام بدی.  فایلی رو که تو برای فلانی فرستادی رو اون داده به خارج از شرکت. برای همین یه کم این وسط تو مقصری که نپرسیدی. 

امروز فهمیدم که کسی که برای شرکت یه سری اطلاعات وارد می کنه بدجوری گند زده. رفتم به Senior خودم می گم که فلان چیز اینجوره و از نظر من بده. میگه از نظر من فاجعه است. رییس جون می دونه؟؟؟ میگم نه. میگه بهش بگو. رفتم به رییس جون می گم میگه به من نگو چرا غلطه فقط بگو چه جوری درسته و چه جوری اونایی که غلطه رو تو می تونی پیدا کنی؟ میگم فلانی link رو برداشته. من هم تو برنامه ام هیچ جور نمی تونم ۲ تا چیزی که وچه مشترک ندارن رو بهم ربط بدم مگه اینکه فلانی (senior) من از یه راه دیگه بتونه. که اون هم گفت نمیشه. میگه من نمی دونم. من فقط می خوام درست شه. چه جوریش رو خودت پیدا کن.

من تو برنامه نویسی تو SASتقریبا مبتدی هستم. چون زیاد کار نکردم. ترجیح می دم با SQL کار کنم. برای یه کاری یه قسمت از برنامه نویسی رو تو SAS انجام دادم بعدش لینک دادم به SQL و با SSRS ریپورتش رو بقیه می تونن ببین. می شد یه جورایی همش تو SAS انجام شه ولی جون من داشت در می اومد که اون چیزی که تو sql به راحتی انجام دادم تو sas انجام یدم. برای من نامه زده که همش رو تو SAS انجام بده از همونجا هم نتیجه رو به HTML تبدیل کن. تو دلم میگم آحه برای تو چه فرقی می کنه.البته زبونی هم اینو گفتم میگه هم تمرین برای تو میشه هم اینکه دیگه لازم به ۲ محیط برای یه کار نیست. ای خدا این چرا نمی فهمه می جونم در میاد تا ۴ خط اون تو بنویسم. البته اینو هم باز به خودش گفتم.

خلاصه که رییس جون داره رژه می ره رو اعصاب من بدجور. یکی نیست بهش بگه تو کار خودت رو کن من کار خودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 21:45  توسط وروجک | 
امروز هنور چند دقیقه از نشستنم تو قطار نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد. البته دوستم که پشت خط بود بیشتر حرف میزد من اون وسطها فقط یه آره یا نه می گفتم. یه پسره خارجی هم روبرو من نشسته بودم و هر چند دقیقه یه بار یه لبخندی میزد. صدای دوست من هم تقزیبا شنیده می شد حالا من هر چی صدای گوشی رو کم می کردم ولی بار بیرون می اومد. تو دلم گفتم نکنه این پسره ظاهرش بوره ولی ایرانیه. یا اینکه داره به این میخنده که اونی که پشت تلفته چی داره می گه که این فقط گوش می کنه اون هم یه بند داره حرف میزنه.

دیدم در هر ۲ صورتش بهتره قطع کنم که اگه ایرانی بود حرفهای اونو نشنوه یا اینکه به عقل من شک نکنه که من چند کلمه بیشتر حرف نمی زنم اون یه بند داره حرف میزد. تا قطع کردم ۵ دقیقه بعدش پسره ازم پرسید به چه زبونی داشتی حرف میزدی. کلی خشنود شدم که از حرفهای ما چیزی نفهمیده. بعدش هم بقیه را رو رو در مورد ایران پرسید که چی هست و چه جوریه. شانس آوردم راه تموم شد وگرنه دیگه نمی دونستم که چی باید بگم. آخرش هم گفت تا فردا.

سر کلاس هم امروز در مورد ایران کلی ازم سوال کردن که اینجا ایرانی نیست اونقدر تو ناراحت نیستی؟ گفتم نه. البته تو دلم گفتم خوشحال هم هستم. بیکارم برای خودم حرف بخرم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 21:35  توسط وروجک | 
میگم خوبه که من در واقعیت از چشم بادومی ها خوشم نمیاد وگرنه نمی دونم چی می شد. وقتی یانگوم رو می دیدم کلی دل و روح من رو مینجانگو برده بود. الان هم دارم سریال امپراطور دریا رو می بینم یه دقیقه دلم برای گونگ بوک میره دقیقه بعدش برای یام مون. هنوز نمی دونم کدومشون رو بیشتر دوست دارم. البته آنچنان هم فرقی نمی کنه چونکه جفتشون چشمشون دنبال یکی دیگه است. حالا من این وسط خودم رو هم تیکه پاره کنم فرقی نمی کنه. نمی دونم شاید هم پسرهاشون خیلی مهربونن و من خبر ندارم. اگر جومونگ رو هم ببینم و یه چیزی تو این مایه ها باشه باید یه فکرایی بکنم.

تو دلم یه آرزوی گنده برای یکی دیگه دارم. خدایا برآورده ش  کن. نزار بیشتر از این غصه بخوره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 21:42  توسط وروجک | 
یه مدت دست به شکوندنم خیلی خوب شده بود بعدش بد شد ولی مثل اینکه داره دوباره خوب میشه. البته ۹۹ درصد خوب تو شکندن لیوان هستم. شکستن اونقدر بد نیست که جمع کردنش دردسره. یه خونه رو باید جارو بزنم کم مونده برم خونه همسایه رو هم هر دفعه جارو کنم.

رییس جون منو بسته به کلاس. آخر این ماه یه هفته هر روز باید برم یه شهر دیگه شب برگردم. این یعنی اینکه یه ساعت تا ایستگاه قطار رانندگی کنم. بعدش با قطار یه ساعت تا یه شهر دیگه برم. شب دوباره برگردم دوباره فرداش روز از نو روزی از نو. این دوره رو خودم خواسته بودم برم اون هم موافقت کرد.

دوباره هفته بعدش باید یه روز برم شیوه حرف زدن بیزینس پشت تلفن. بهش میگم این دیگه چی جی بود میگه چون از این به بعد در مورد فلان کار تو با دفتر آمریکا در ارتباط باشی بهتره که این رو بری. یه روز دیگه هم باید بری برای نحوه نوشتن. رییس جون همیشه از ایمیل های من می ناله. مثلا من به جای اینکه در مورد یه کاری توضیح بدم که چی بود وقتی می خوام جواب یه کار رو براش بفرستم. می نویسم این همون کاری بود که می خواستی. هزار بار بهم گفته بنویس کار دقیقا چی بود چون من هم باید بفرستم برای یکی دیگه. من هر دفعه این کار رو باید بکنم چون تو نمی نویسی چی به چی بوده. فکر کنم انقدر گوش ندادم که دید بهتره یکی دیگه یاسین به گوش من بخونه چون هر چی اون گ ت که فایده نکرد.

جند وقته دارم کار با یه برنامه جدید رو یاد می گیرم. تو این ۲ هفته به اندازه ۲سال ارور گرفتم. چون تو یه محیطی کار میکنم که رییس کوجیک فقط بهش دسترسی داره هر یه اروری که من میگیرم سیستم برای اون هم یه مسیج میده که من ارور گرفتم. هر یه اروری هم میاد این معنی رو میده که من از اول باید شروع کنم یا اینکه یه غلط جدیدپیدا شده. رییس کوجیک هم هر یه اروزی که براش میره به من یه ایمیل میزنه که برای چی فکر می کنی ارور گرفتی؟ بعدش من باید به اون کلی توضیح  واضحات پس بدم که چرا. اگه توضیح واضحات مورد قبول واقع شد و راه حل مورد قبول بعدش باید برم مرحله بعدی وگرنه دوباره باید عقبگرد کنم. امروز کم مونده بود سرم رو بکوبونم به دیوار. تو همین حال هم رییس جون اومد بهم میگه چرا مثل لشگر شکست خورده میمونی؟ بهش میگم خسته شدم  انقدر ارور گرفتم. میگه حالا به من بگو  می تونی برای من  یه کار رو بکنی. میگم دیگه نمی تونم فکر کنم. مغزم برای امروز تموم شده. اگه سخت نیست انجام میدم ولی اگه سخته فردا. خندید رفت. گفت پس فردا مغزت رو برای من نگه دار.

من دیگه مخم هیچ جوره کار نمی کنه. نسبت به ارور آلرژی گرفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 22:33  توسط وروجک | 
بهترین کار برای وقتیکه آدم داره یخ میزنه و نمی تونه تو سالن دیگه بشینه  چون هم پاهاش با دو تا جوراب پاش داره یخ میزنه هم اینکه نوک دماغش یخ رده و یه جورایی در حال منجمد شدنه اینه که لپ تاپش رو برداره بیاره تو اتاق بره زیر پتو بعد شروع کنه به کار کردن.

اولش گفتم به درک تا جایی می خونم که لپ تاپم شارژ داشته باشه بعدش هم بی خیال دیگه دارم یخ میزنم. وقتی اومدم تو اتاق گفتم شاید سیمش رسید. اولش نشستم ته تخت. بعد دیدم نه سیمش هنوز جا داره می شه یه کم دیگه عقب تر برم. خلاصه همینجوری یه ذره یه ذره رسیدم سر تخت. بعد پتو رو پیچیدم دورم بعدش شروع کردم به خوندن. حالا حداقل اینجوری می فهمم که چی دارم می خونم. مخم یخ زده بود بیرون.

این روزا هوا خیلی سرد کرده. خونه من هم که سرد خونه میشه بعضی وقتها. صبح ساعت ۶ میزارم که بیدارم شم تا ۶:۳۰ یه ربع به هفت از جام اکثرا در نمیام. مصیبت بعدی دوش گرفتن که تو این سرما مجبوری دوش بگیری. من واقعا به یه کم گرما نیازمندم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 22:41  توسط وروجک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
روزهای زندگی من
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
حرف هاي يك پنجاه و چهاري
هشت
من و آقام
زور زندگی
دن کیشوت
دختر ایران
از قلب کویر
کیمیای زندگی
گورنوشته‌های مرده‌ا‌ی نیمه‌متحرک
گیلاس خانومی هستم
گلامور
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان