![]() |
![]() |
|
|
قبلا تر ها دلم خیلی می خواست که پسر می شدم چون اونجوری خیلی از محدودیت های دخترها رو نداشتم. مثلا این کار رو نکن برای دختر زشته این حرف رو نزن برای دختر بده. دیر نیا خونه همسایه ها حرف در میارن. با کی میرم کی میام کی میرم . جواب کتاب تمام این حرفها رو پس بده چون دخترم و برای من خطر بیشتره. به خاطر این دلایل و خیلی دلایل دیگه هر وقت که حرصم می گرفت چه فرقی بین من و یه پسره و آخرش هم این نتیجه رو قبول باید می کردم که پسر با دختر فرق داره.
ولی یه چند وقتی هست که دیگه دلم نمی خواد که پسر می بودم. دلم نمی خواد همه اون چیزهایی رو که بالا گفتم رو می داشتم ولی یه جای قلب یه دختر قلب یه پسر رو می داشتم. نمی گم قلب پسر بده یا از سنگه یا از هر چی. قلب پسر (همه نه ولی اکثرا) یه عنصرهایی توش کم پیدا میشه. عنصر عاطفه و از خودگذشتگی. اینکه فکر کنه ممکنه کاری که می کنه ممکنه که از نظر خودش هیج عیب و ایرادی نداشته باشه ولی دل ختر بدبخته که داره شکسته میشه و خرد میشه و خیلی هاش رو حتی به روش نمیاره. اینکه وقتی بی خبر بمونه دلش هزار راه میره. وارد جزییات نشم بهتره ولی با وجود اینکه قبول دارم جنس دخترا اکثرا خورده شیشه داره ولی با تمام این احوال دیگه دوست ندارم که پسر باشم. . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 12:54 توسط وروجک |
|
|
نمی تونم چیزهایی رو که این روزها تو اینترنت با چشم های خودم می بینم رو باور کنم. نمی تونم باور کنم که کسی بتونه هم وطن خودش رو یا چماق یا با تیر بزنه. نمی تونم باور کنم که یه مرد دلش بیاد که دست رو یه زن بلند کنه چه برسه به اینکه با لگد بزنه اونو. چه جوری می تونم این چیزها رو تو کشوری باور کنم که میگه مسلمونه. مگه رسم مسلمونی اینه؟؟؟؟؟
فرقی نمی کنه که اونی که داره زیر باتوم کتک می خوره رو من به واقع می شناسم یا نه؟ مهم این نیست که کیه و چیه؟ مهم اینکه اون هم یکی مثل منه. اون هم حقش رو می خواد. رای ش رو می خواد. از قدیم گفتن حق گرفتنیه نه دادنی. اون هم م یخواد حقش رو بگیره. اینکه دیگه زدن نداره. این صحنه ها از دور دیدنش سخته چه برسه اینکه جلوی چشم آدم اتفاق بیافته. نمی تونم بگم مردم باید وایستن تا حقشون رو بگیرن. دلم جنگ نمی خواد. دلم کشته شدن و زخمی شدن بیشتر از این رو نمی خواد. ولی نمی تونم هم بگم که حقشون رو نگیرن. اگه نتیجه رای گیری از صندوق رای بیرون میاد اینها همون مردمی هستن که رای دادن. دنبال رای خودشون ا.مدن تا ببین کجاست. دلشون می خواد خودشون رییس جمهورشون رو انتخاب کنن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 19:45 توسط وروجک |
|
|
یه هفته قبل از انتخابات تا یه حدودایی اصلا تو باغ نبودم که کی کاندیده کی نیست. بعدش انقدر تو اینترنت و این وبلاگ و اون وبلاگ خبر از انتخابات خوندم که بعدش من هم یک جورایی دنبال خبرها رو می گرفتم. ولی باز هنوز هم مطمئن نبودم که رای بدم یا نه. چون از نظر خودم من که هیج کدوم اینها رو نمی شناسم و از خیلی چیزها هم خبر ندارم . به نظرم یه جورایی این همه شور و شوق برای طرفداری از یه کاندید یه جورایی اغراق آمیز بود ولی شاید من هم اگه اونجا می بودم همینجور می شدم. شاید چون دورم جوش منو نگرفته.
تا یه روز قبلش بازم هنوز مطمئن نبودم که رای بده هستم یا نه. زد و شانسی خونه یکی از دوستام جمع بودیم. من یه ور بودم بقیه یه ور. به نظر اونها یه رای هم یه رای هست و حتی بعضی وقتها یه رای می تونه یه سرنوشت رو عوض کنه. به نظر اونها هم قرار نبود که با اومدن کاندید مورد علاقه ایران یه مرتبه گلستان شه و همه چی عوض شه ولی شاید بهتر بشه. این شد که من هم قانع شدم که اگه واقعا یه رای هم ممکنه که به کسایی که دوستشون دارم و اونجا زندگی میکنن کمک کنه و برای کشوری که عملا توش دنیا اومدم و بزرگ شدم بهتره پس چرا نرم رای بدم. این شد که رییس جون رو راضی کردم که من زودتر جیم شم تا ۲ ساعتی برم یه شهر دیگه و رای بدم. چون عملا همه دوستام هم منتظر من شده بودن تا من کارم تموم شه و با هم بریم. پس فرداش باید می رفتم برای خرید یه سری سوغاتی و من هم فقط آخر هفته ها رو دارم برای اینکار. برای همین شال و کلاه کردم برم خرید ولی تو دلم کلی ناراحت بودم که چی شد. پس چرا اینجوری شد؟؟؟ ولی چاره ای نبود باید میرفتم چون فکر می کردم تا یه ماه دیگه باید برم و باید سوغاتی هام خریداری شه. دیروز و امروز برای حمایت کسایی که تو این فجایع اخیر کشته شدن شمع روشن کردن و تظاهرات کردن. ولی شاید یه جورایی همدردی و حمایت به حساب شه ولی یه جورایی هم این تظاهرات کجا اون تظاهرات کجا. تظاهراتی که طرف جونش رو کف دستش میگیره و میره خیابون و ممکنه که دستگیر شه یا هر چی دیگه با تظاهراتی که سرود توش خونده میشه و رای من کجاست زمین تا آسمون فرقه. قبول دارم که کاچی بهتر از هیچی هست. ولی فرقش خیلیه. تو این هیری ویری اومدن من هم رو هوا شده. قرار بود فقط ۲ هفته بیام. اگر همه جا تق و لق باشه اومدنم به درد نمی خوره. از همه بدتر وقتی که خبرها رو می خونم که چی شد و چی نشد دلم ریش ریش میشه ولی خوب من اینور دنیا نشستم کاری نمی تونم بکنم. نمی دونم حتی اگه اونور بودم چیکار می کردم؟؟؟؟؟ تنها خبر خوب اینه که یکی از دوستام از ایران اومده . وسط های هفته به من میرسه چون داره با شوهرش یه جورایی تمام اینجا رو تا جایی که بتونن بگردنن. من هم مرخصی گرفتم که بتونم باهاشون باشم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 خرداد1388ساعت 22:10 توسط وروجک |
|
|
امروز رفتم یه سری خرید خونه کنم هم اینکه یه سری مغازه گردی کنم ببینم چی برای کی بخرم. کادو خریدن واقعا سخته. اینکه کی چی دوست داره؟ چی داره چی نداره؟ بهش میاد نمیاد؟ اندازه اش هست یا نه؟ خلاصه هزار تا معیار رو باید بسنجم. مثلا بعضی از مارکها اینجا معروفه ولی ایران نیست. اصولا هر کشوری یه مارکهایی معروفه که کشور دیگه ممکنه که نباشه. خلاصه اینکه من کلی عزا گرفتم که چی باید بخرم؟ امروز که آخرش فقط ختم شد به اینکه یه شلوار ورزشی NIKE برای خودم بخرم و با یه لباس زمستونی اون هم برای خودم. هنوز برای هیچکی هیچی نخریدم. اینحا بعضی وقتها که میمونم برای طرف چی بخرم براش به Gift Card می خرم بعد خودش بره هر چی خواست بخره. البته اکثرا سعی می کنم که بدونم چی میخواد و چی دوست داره که برم همونو بخرم ولی اگه دیگه هیچی به نطرم نرسه این Gift Card واقعا عالیه. برای جنس پسر که کادو خریدن عذاب الیمه. من حتی برای بابام هم نمی دونم چی بخرم؟ مثلا اصلا نمی دونم که این رنگ یا این مدل لباس داره یا نه. به خواهرم میگم میگه هیچی نمیخواد بخری بابا هر دفعه اومده آمریکا کلی خریده همه رنگ داره. ولی اینجوری هم که نمیشه. میگم کاپشن بخرم میگه خریده. میگم کفش بخرم میگه یک عالمه داره. میگم خوب من چی بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟
آخرش اینکه این سوغاتی خریدن از هرچی بدتره به هرکی هم اگه بپرسم چی میخوای میگه هیچی. فقط خودت بیا. اینو برای این اینجا نوشتم که اون تعداد کمی از دوستام که اینجا رو می دونن و می دونن که من بالاخره یه چیزی میارم خودشون به من کمک کنن و یه نظری بدن. اگه تونستم که می خرمش اگه نتونستم هم که بالاخره یه کاریش می کنم. پس لطفا به من مستمند کمک کنید و بهم بگید که چی دوست دارید. اگه سوغاتی نداشته باشم بعد نمی تونم ایران بیام ها؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 18:56 توسط وروجک |
|
|
من همین روزاست که برم بشم معاون اول سفیر. امروز بعد از کلی تلاش مستمر بالاخره موفق شدم زنگ بزنم سفارت. اونی که گوشی رو برداشت وقتیکه بهش گفتم که می خوام ببینم مدارکم درسته یا نه سعی کرد که منو وصل کنه به بخش کنسولی که موفق نشد چون نبودن. برای همین گفت فردا تماس بگیرید. من هم گفتم من باید ۵۰ بار تا فردا سکته برنم ۷۰ تا نماز شب بخونم ۱۰۰ تا نذر و نیاز کنم تا فردا یکی گوشی رو برداره. گفت وب سایت ما خیلی خوبه. شما اگه اون مدارک رو فرستاده باشی حتما درسته و مشکلی پیش نمیاد. گفتم اون وبسایتی که من دیدم زجره. گفت شما جدیدا مشاهده کردید؟ قبلا بد بود ولی جدیدا خوب شده. گفتم من شکر خدا قبلا کارم به شما نیافتاده بود . نمی دونم قبلا چی بود ولی اونی که من باهاش سر و کار داشتم برای دنیا و آخرتم بس بود. اینجا بود که من هر چی عیب بود که یادم می اومد بهش گفتم. بعدش گفت من این چیزایی رو گه شما گفتید یادداشت کردم ولی ممنون می شم اگه شما برای من ایمیل یا فکس هم بزنید. گفتم من می خواستم توی فرمم بنویسم همه اینها رو ولی گفتم حالا با من چپ می شید و دیر پاسپورتم رو می دید برای همین ننوشتم. گفت نه ما خوشحال می شیم. گفت ببخشید شما خانم ؟؟؟ من هم گفتم ببخشید شما آقای؟؟؟؟ گفت آقای سفیر هستم.
اومدم بیرون به دوستم زنگ زدم میگم یا اینکه من فردا مشاوری یا معاونی یا چیزی میشم یا اینکه پام به ایران برسه همچین حقم رو کف دستم بزارن. بگن برای ما پشت تلفن زبون درازی می کنی. آخرش هم گفت که ما تو هم شهرها ستاد انتخاباتی داریم. گفتم من فعلا هویت ایرانی ندارم. چون نه پاسپورت دارم نه شناسنامه نه کارت ملی نه هیچی. اول باید برادریم رو ثابت کنم بعد برم ادعای ارث و میراث کنم. گفتم من اگه برم بگم من میخوام رای بدم بهم میگم شما اول ثابت کن کجایی هستی بعد بیا بگو رییس جمهورم کی باشه.؟؟؟؟ گفت ایشالله پاسپورتت یه ماهه به دستت میرسه. گفتم من چک کردم برام یه بسته اومده نمی دونم که پاسپورت جدیده با مدارک قبلیمه یا اینکه مدارکم رد شده پس فرستاده شده؟ گفت من نمی دونم که چی برای شما فرستاده شده ولی اگه کم و کسری باشه باهاتون تماس می گیرن. از کارم زود جیم زدم اومدم خونه دیدم پاسپورت جون بنده هم جدید و هم قدیم و هم شناسنامه ام اومده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 19:24 توسط وروجک |
|
|
امروز مسابقه راگبی هست بین ایالت ما و یه ایالت دیگه و شرکت ما به دو دسته تقسیم شده بودن. طرفدارهای هر تیم امروز به رنگ تیم دلخواه اومده بودن. یه جورایی مدل همون قرمزته و آبیته. حالا باید ببینیم امشب کی میبره. من که زیاد برام مهم نیست هر کی ببره ولی خوب بیشتر دلم میخواد که ایالت ما ببره. حالا نبرد هم نبرد.
من آخر سر به خاطر این ایمیل جواب ندادن سرم میره بالای دار. یعنی اگه همه دوستای من بشینن دور هم و بخوان عیب های منو بشمارن و به توافق برسن بدون استثنا به این ایمیل همگی اتفاق نظر دارن. امروز داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم. گفت ایمیل منو گرفتی گفتم اره گفت حداقل یه کلمه جواب میدادی. بهش گفتم واقعا میخواستم جواب بدم ولی صبح زود خوندم بعدش هم هی گفتم زنگ میزنم بعدش هم یادم رفت بعدش هم که الان دارم حرف میزنم. بعدش هم گفت تو کلا با ایمیل جواب دادن مشکل داری. دیدم راست میگه دفعه اول ذومم نیست که بخوام از خودم دفاع کنم. پاسپورتم رسیده دستشون ولی هنوز زحمت باز کردن به خودشون ندادن. همین که زحمت کشیدن و دیدن پاکت من اونجاست باید برم خدا رو شکر کنم. خلاصه اینکه صد رحمت به اداره گذرنامه تو ایران. بابام هر بار باهام صحبت می کنه ازم می پرسه کی میای. فرق نمی کنه من ۲ روز قبلش حرف زده باشم یا یه هفته قبل .هر دفعه این جزو سوالهایی که باید جواب پس بدم. عین هر دفعه می گم نمی دونم احتمالا تو ۳ یا ۴ ماه آینده. ایندفعه گفتم باباجون من هر دفعه همین سوال رو می کنی همین جواب رو هم میشنوی. میگه اینجوری که نمیشه من هرکی ازم بپرسه هی بگم نمی دونم من هم باید یه تاریخی بگم. تو دلم خدا رو شکر می کنم که بابام تاریخی نمی دونه چون خودم هم نمی دونم ولی اگه بدونم هم نمی گم. خیر سرم می خوام برم یه کم کارآگاه بازی کنم ببینم کی به کیه چی به چیه. پ.ن: فعلا که تا الان ما برنده ایم. من زیاد از قوانینش سر در نمیارم ولی امتیازی که نشون میده فعلا ما داریم می بریم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 21:43 توسط وروجک |
|
|
از اونجاییکه رییس جون از من بیگاری میکشه من طبق معمول اومدم بشینم سرکارم که Account من قفل شد. هر قسمتی که می خوام وارد شم یه پسورد داره و اگه ۳ بار اشتباه بزنی برای امنیت بیشتر قفل میشه. نمی دونم چرا من اشتباه زدم یا چی که بنده الان نمی تونم یه کاری که باید انجام میدادم رو انجام بدم. احتمالا رییس جون فردا سرم رو میزاره کف دستم.
پاسپورتم رو از این پستهایی که کردم که آنلاین می تونم چک کنم که کجاست. صبح چک کردم دیدم نوشته Error Delivered. زنگ زدم پست میگم این چی چی بود اونوقت. میگه چون سفارت بوده به آدرس پستی نرفته ما فرستادیم به PO BOX. من که نفهمیدم چرا؟ ۵۰ هزار بار زنگ زدم سفارت تا آخر سر یکی برداشت.زنگ زدن سفارت یعنی اینکه یه نفر رو باید استخدام کنی تا شاید فرجی بشه و یکی گوشی رو برداره.شکرخدا اون زنه که قبلا ۲ بار زنگ زده بودم اون نبود وگرنه پای تلفن منو دق میداد. به اونی که تلفن برداشته میگم من مدارکم رو فرستادم میخوام ببینم رسیده یا نه. اسمم رو پرسید بعدش گفت کی فرستادی. گفتم دیروز. گفت نکنه بار اولت هست که کارت به ما افتاده. گفتم بله. گفت حالا باید پاکتت تو نوبت باشه تا باز شه. در حال حاضر اصلا نمی دونم کجا هست؟؟؟؟؟ نمی دونم برای اینهمه بی نظمی ۱۸۱ دلار هم می گیرن تا یه پاسپورت صادر کنن؟ جالبیش اینجاست که مثلا برای زدن مهری هست که دارنده گذرنامه به دفعات می تونه خارج شه و یا تغییر محل اقامت یه پول اضافه می گیرن. من نمی دونم مگه اینها جزو خود پاسپورت نیست؟؟؟؟حالا همه اینهاش بخوره وسط فرق سر من امیدوارم که مدارکم این وسط گم و گور نشه که دیگه قوز بالا قوز میشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 23:0 توسط وروجک |
|
|
چند وقت پیش خودم از ریس جون خواستم که منو یه دوره آموزشی بفرسته. اون هم قبول کرد. بیچاره تا حالا هر چی خواستم نه نگفته. امروز نشسته بودم دیدم که یه دوره دیگه هم تاییدیه اش یرام اومد. تو دلم گفتم ای وای من که اینو نخواسته بودم. گفتم نکنه همینجور که داشتم هفته پیش دوره ها رو همینجوری نگاه می کردم بعد درخواست هم دادم. گفتم الان رییس جون قلفتی پوستم رو می کنه که بدون اینکه اصلا از اون بخوام رفتم ثبت نام کردم. هنوز تو شوک اون بودم که دیدم یه نامه پشت بندش اومد که رییس حون خواسته اینو بری این هم تاییدیه اش. فقط تندی تاریخش رو چک کردم که همزمان نباشه با اون یکی دوره ای که خودم خواسته بود. دوباره ۱ ساعت بعدش یه ایمیل دیگه اومد که یه دوره یه روزه دیگه هم باید برم ( البته این دفعه همه تیم رییس جون بود و فقط من نبودم). خلاصه اینکه امروز رییس جون منو به دوره بسته بود.
امروز کم مونده بود اشکم در بیاد. من یه سری کد نوشته بودم فرستادم برای رییس کوچیک. رییس کوجیک بهم گفت یه قسمت رو عوض کنم و از فلان چیز استفاده کنم. ولی من هنوزه هنوزه هم نمی دونم چرا باید از اون استفاده کنم. به رییس جون نشون دادم رییس جون اولش موافق بود ولی بعدش اون هم مخالف شد. رییس کوچیک هم این روزا بهش سگ بستن. امروز که نبود ولی فردا که بیاد من کلی گیس و گیس کشی دارم. هر جوری که حساب می کنم راه رییس کوچیک غلطه. خدا فردا رو به خیر بگذرونه. شاید هم من اونو نمی فهمم. پاسپورتم رو فرستادم رفت. یه نامه هم گزاشتم تنگش که من چون دلم تنگه بابامه میخوام برم پس لطف کن زودتر بفرستش برام. اول به یکی از همکارام گفتم تو انگلیسی بگو من فارسی ترجمه کنم ولی هر کاری کردم نشد. من هم برداشتم یه نامه در حد دوم دبستان نوشتم که من پاسپورتم رو هرچی سریعتر می خوام. البته اگه بشه میخوام همزمان با یکی دیگه از دوستام بیام ایران که اون رو هم ببینم. چون دلم برای اون هم خیلی تنگ شده. امیدوارم که کار اون هم درست شه. عکس با روسری من هم دور به دور امروز چرخید. آخرش گفتم اینهمه نگاه کردن نداره شماها الان که هوا سرده می بندین دور گردنتون من به جاش می بندم دور سرم. کلی هم سوال مطرح شد که اگه ما هم بخوایم بیام ایران باید روسری بزاریم. گفتم من و شما نداره. تبعیص که نداریم. هر کی وارد میشه اینو میندازه دور سرش. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 21:56 توسط وروجک |
|
|
امروز بعد از یه جلسه رسمی یه جلسه غیر رسمی هم تشکیل شد. من داشتم یه آمار رو نگاه میکردم به یکی دیگه گفتم با این حالی که قلان چیز اینهمه کم بوده ولی به نسبتش ضرر آنچنان نبوده. بعد اون برگشت گفت که درآمدش انقدر کم بوده و باید جبران شه. بعدی نظر داد که برو مخ رییس جون رو بزن فلان قدر ازش پول بگیر بعدش آخر هفته میریم کازینو بعدش می بریم بعد کسری جبران میشه. گفتم من بلد نیستم که سر میز بشینم بازی کنم فقط بلدم پوکی (از این ماشین سکه ای ها) بازی کنم. آخرش قرار شد من اونا رو تشویق کنم. بهشون میگم اگه ۲ تا صاحب نظر مثل من و شماها اینجا باشن چرا دیگه بیزنسی در کار باشه به جای اینکه صبح به صبح بیایم اینجا شب به شب میریم کازینو. بعدش من باید به بایام مژده بدم که دخترش رو فرستاد چی بشه چی شد
. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 19:9 توسط وروجک |
|
|
امروز فقط بشور بساب کردم. عین کوزت افتاده بودم به جون خونه. از رخت و لباس بگیر تا کف آشپزخونه و حموم.
یه سریالی پلیس بود چند سال پیش پخش می کرد.. یه زنه چشم سبز توش بازی می کرد که اسمش ناتاشا بود و خلافکار اصلی بود. پسر یکی از خانواده های پلیس هم یه پسر چشم سبز داشت حدودا ۸ یا ۹ ساله. یادمه من هر وقت این سریال رو می دیدم یه بند قربون صدقه این پسره می رفتم. کم مونده بوده عکسش رو بزنم به دیوار. حالا همه این پیش درآمدها رو گفتم تا بگم دیروز فیلم مادر زن سلام رو دانلود کرد دیدم. این پسره هم توش بازی می کرد. خلاصه اینکه من دوباره عشق قدیمی تو دلم زنده شد. اگه می شد من می رفتم تو فریزز منجمد می شدم تا این پسره بزرگ شه بعد شاید اونوقت یه فرجی شد و مهر من به دلش افتاد. البته بر همه دوستای من واضح و روشنه که من چشم سبز خیلی دوست دارم. البته نه هر چشم سبزی. مثلا با اینکه چشم سبز اینجا خیلی زیاده ولی احساس می کنم چشماشون بابا قوریه و اونی نیست که من دوست دارم. من اون چشمای سبزی رو می خوام که دوست دارم. می دونی که؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 16:16 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|