تبليغاتX
حرف دل من
یک کم از دلشوره ام کم شده ولی از بین نرفته. من هنوز لنگ مسافرتم رو هواست. پاسپورتم هنوزم به دستم نرسیده. گفتن برام چهارشنبه میفرستن. من پست سفارشی کردم که فرداش به دستم برسه. خدا کنه این وسط گم و گور نشه یا دیر نرسه وگرنه من یه جورایی بدبخت میشم.از دیشب تا حالا دست به دعا شدم که ۵شنبه به دستم برسه وگرنه باید زنگ بزنم بلیطم رو کنسل کنم.

تو این هیری ویری دلشوره من خل و چل  یکشنبه ماراتن شرکت مرده بودم پدر پا و کمرم در اومد. فرداش هم صبح رفتم یه شهر دیگه . باید اولین پرواز صبح رو میگرفتم. از اونور هم آخرشب باید بر میگشتم. باید رسمی هم می بودم. تمام مدت هم راه رفتم. یعنی دیگه عملا چلاق شدم. یه جا از پله باید پایین میرفتم عین این زنهای حامله دستم رو به نرده کنار گرفتم رفتم پایین.

رییس جون رو هم امروز سگ بسته بودن. من که دیروز نبودم. یکی دیگه هم که ماراتن شرکت کرده بوده از پا درد نتونسته بره یکی دیگه هم زنگ زده بوده و رو پیغام گیرش پیغام گذاشته بوده که نمیاد. یه جورایی تیمش یه جورایی تاقص بوده . خلاصه مثل اینکه کار هم زیاد بوده دستش به هیچ جا بند نبوده. برا همین من امروز ترجیح دادم دم بال و پرش نرم. ولی اون خودش اومد به همه یه غری زد و رفت. مهلت دفاع هم به هیچکی نداد. کاری نداشت که تو به چه دلیلی نبودی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 21:6  توسط شیوا | 
دعا می کنم که حرفی که امروز شنیدم فقط حرف مفت بوده باشه. گرچه حرف مفت به هر نوعیش بده. اگه راست باشه خیلی چیرا عوض میشه. دیگه هیچی مثل قبل نمیمونه. هیچی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 21:6  توسط شیوا | 
۲ هفته دیگه مسافرم ولی هنوز یه اپسیلون هم کار انجام ندادم. فقط بلیطم رو گرفتم. به جز اون هیچ غلطی نکردم. البته یه لنگ این مسافرت رو هواست که امیدوارم گند نزنه به همه چی.

یکشنبه ماراتن شرکت کردم. خیر سرم نمی دونم چرا خر شدم. حالا هم چهارانگشتی توش موندم. دوشنبه یعنی فرداش هم باید برم یه شهر دیگه و شب برگردم. تو اون چند روز هم باید همه چی رو به یه سری آدم یاد بدم تا وقتی نیستم اونا کار منو بکنن. از همه بیشتر باید به رییس جون جواب کتاب پس بدم و بهش همه چی رو هم توضیح بدم که چی به چیه که اگه برنامه ای جواب نداد بدونه که پشتش چیه که بتونه درستش کنه.

کلی تو سرم فکر دارم. دیگه نمی دونم که نگران کدومش باشم. پریشب داشتم میرفتم تو جام. به خدا گفتم دیگه نمی دونم که کدوم رو ازت بخوام درست کنی. هر کدوم که دم دست تره و برات راحت تره رو حلش کن. بعد بگید من غر میزنم. دعا هم می کنم به خدا این امکان رو می دم که هرکدوم رو خودش خواست درست کن. براش تعیین تکلیف نمی کنم.

باورم نمیشه که من تا ۲ هفته دیگه بچه خواهرم رو بغل می کنم. فکر نمی کنم هیچ حسی قشنگتر از این باشه که آدم بچه خواهرش رو بغل کنه. باهاش بازی کنه. براش هرچی خواست بخره. نمی تونم بگم چقدر دلم میخواد اون لحظه بیاد. حیف که همش ۳ هفته باهاش هستم.

خداجون این مسافرت رو دقیقه آخر بهم نزنی یه وقت که من مجبور بشم نرم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 21:35  توسط شیوا | 
روز شنبه کار کردن یعنی مرگ ولی وقتی همه مرخصی که داری رو گزاشتی برای دیدن خواهرت خرج کنی و مجبوری یه سفر یه روزه بری یه شهره دیگه و بیای تا یک مدرکی رو بگیری بعدش مجبور میشی به حاش شنبه بری سر کار چون دوشنبه دیگه باید بری اون شهر.

خوبی شنبه کارکردن اینه که دیگه هفتصد بار وسط کارت نباید هی کار اینو اونو راه بندازی. امروز متوجه یه عیب تو سیستم شدم که اگه به رئیس جون بگم احتمالا فشارخونش میره بالا. من هروقت کارم گیر می کنه و بعدش خود رئیس جون هم نمی دونه چه جوری درستش کنه به من میگه تو دختر باهوشی هست برو فکر کن پیداش می کنی. مطمئننا دوشنبه بهم همین حرفو میزنه. من هم متقابلا میگم چه جوری؟ اون هم میگه پیداش می کنی.  من هم تو دلم میگم به قیمن جون دادن من.

بهم یه خبر نصفه نیمه بد دادن ولی گفتن به بابام نگم. گفتن نگران نباشم و چیز مهمی نیست ولی ازم خواستن  به بابام نگم چون بابام نمیخواد من بدونم چون نمیخواد من نگران شم ولی من میخوام از بابام بپرسم تا بفهمم چیه؟ من فعلا قول دادم به بابام نگم ولی قول گرفتم که هرچی شد به من خبر بدن. از دیشب تا حالا همش دارم نقشه میکشم چجوری از بابام بپرسم تا خودش بهم بگه. مثل اینکه بابام قلبش درد گرفته.

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 23:11  توسط شیوا | 
من نمی دونم کی میاد اینهمه ظرف برای من کثیف می کنه میره. من اگه صبح تا شب هم ظرف بشورم بازم ظرف کثیف تو ظرفشوییه. من نمی دونم مگه یه نفر آدم چقدر طرف کثیف می کنه. بیشتر از هر کاری من تو این خونه ظرفشوری می کنم. شغل دومم شده ظرفشویی.

امروز بعد از خوردن ناهار به این نتیجه رسیدم که من با بز به نسبینی دارم. یه ظرف پر سالاد کاهو رو تنهایی تموم کردم. فکر کنم بتونم یه دونه کاهو درسته رو خودم بخورم. نمی تونم لذتی رو که موقع خوردن سالاد با یه عالمه سس بهم دست میده رو توصیف کنم.

یکشنبه تقریبا لنگ ظهر از خواب بیدار شدم. جمعه و شنبه تقزیبا ساعت ۲ نصفه شب خوابیدم. بقیه روز هفته هم خیلی خسته شدم از بس که عین خود خر کار کردم. پرده ها کشیده بود. خونه هم ساکت برای همین اصلا نفهمیدم که ظهر شده. اگه به بابام بگم تا ظهر خوابیدم میگه خجالت داره. نگو تا ظهر خوابیدی بگو یک روزت کامل از بین رفت. بابای من صبح ساعت ۶ صبح بیدار باش میزنه. اختمالا تو اون ۱۰ روزی که با بابام هستم ساعت ۶ منو بیدار می کنه. میگه نمی خوای بیدار شی. ظهر شد

عوضش سه شنبه تا ساعت ۲:۳۰ صبح بیدار بودم داشتم کار می کردم. رییس جون هروقت میره مسافرت من بدبخت می شم. فقط زنگ میزنه که اینکار رو من میخوام. هیچ رقمه هم حالیش نمیشه که بابا مگه من چه گناهی کردم که تو میخوای ولی من باید جونم دربیاد تا این چیزی که تو میخوای رو پیدا کنم. سهشنبه صبح وقتی دید من ۲:۳۰ صبح میل زدمکه تموم شد باورش نمی شد که من تا صبح بیدار موندم. گفت می تونی امروز زود ربی ولی من انقدر کار داشتم که نرفتم.

این هفته انقدر فکرم مشغوله که نمی تونم دیگه فکر کنم. به این نتیجه رسیدم که واقعا خیلی مغز صبوری دارم برعکس خودم که زود جوش میارم. انقدر که من از معزم انتظار دارم که همه جوره با من کنار بیاد هر مغز دیگه ای بود تا حالا صد بار طلاق گرفته بود و مهرش رو حلال کرده بود و جونش رو آزاد.

بابام هنوز کم حرفه و زیاد با کسی حرف نمیزنه. فقط در حد رفع نیاز. دلم میخواد بابام سرحال  باشه. خود این موضوع کلی ذهن منو مشغول کرده. دیگه واقعا مخم در این موضوع تعطیل داره میشه. هرجاش رو می گیرم یه جا دیگه اش میزنه بیرون.

موندم با این همه فکر چیکار کنم و کجای دلم بزارمشون.؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 19:22  توسط شیوا | 
هفتصد هزار بار اومدم بنویسم هی نشد.

کنسرت حسابی بهم خوش گذشت البته بگذریم که فرداش درسته از حلقومم دراومد. ولی هرچی بود برای یه شب بی خیال این دنیا به همه چیزاش بودم. من از بعضی اداهاش که مثلا پاش رو می کوبونه رمین یا سرش رو تکون میده خیلی خوشم میاد. به خواهرم میگم من اگه خواننده می شدم کلی بلیطم رو گرون می فروختم حنجره من دراومد. فرداش صدام در نمی اومد.

شکر خدا اوضاع ایران یک کمی بهتره شده. بابام دیروز برای اولین بار خندیده. وقتی بهم زنگ زدن و گفتن بابات امروز خوشحاله کلی خوشحال شدم. آخه بهم گفته بودن که بابام سر این جریانات اخیر خیلی گرفته شده و حتی شام نمی خوره و با کسی حرف نمیزنه. دیشب خبردار شدم که خندیده و شام می خواسته بخوره ولی تلفنش زنگ میزنه که بره ختم یکی. پیش خودم فکر کردم که دیگه من از اینکه بابام شام خورده هم باید خوشحال باشم.

بابام بهم میگه هرچی میخوای بگو برات بیارم. میگم از همون اولش وسایل منو جدا بزار که با مال خواهرم اشتباهی ندی. میای اونجا چمدونت رو که باز می کنی بعد خواهرم فکر می کنه مال اونه. میگه خیالت راحت باشه. مال تورو جدا میزارم. از هرچی بگیرم ۲ تا می گیرم. میگم نه باید برای من بیشتر بگیری. به خواهرم گفتم من حواسم هست که وسایل منو کش نری. هرچی بابا برای من هله هوله بیاره با خودم می برم و اونجا باز نمی کنم. به خاله ام سفارش دادم برام لواشک نازک ترش بخره بفرسته. می خواستم به بابام بگم ولی می دونستم آخرش میره از این صادراتی ها می گیره که من دوست ندارم. من از اونایی که تو راه شمال می فروشن و شکلش مثل سیبه. از اونا می خوام. نمی دونم تو خود تهران هم از اونا می فروشن یا نه؟

بچه خواهرم نشسته فکر می کنه من برم اونجا براش چی بخرم. من نشستم دارم فکر می کنم بابام می خواد بیاد پهلوی خواهرم من چی بخوام برام بیاره. فعلا تو لیستم لواشک و آلبالو خشکه و زعال لخته خشک و نبات و پسته و سوهان و تخمه و گز  و ازاین میوه خشک ها مثل برگ هلو نوشتم. البته لیست هنوز ادامه داره. باید فکر کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 14:4  توسط شیوا | 
دقیقه ۹۰ نظر بابام رو عوض کردم. ولی به قیمت در افتادن با آتیش بیار معرکه. خوشحالم حتی اگه فقط برا یه بار هم شده دستش رو رو کردم. ولی می دونم تا اون زهرش رو نریزه راحت نمیشینه. حالا جنگ بین من و اون علنی شده. البته این به معنی در افتادن با یک نفر برا ی من نیست این به این معنیه که من با تمام خانواده بابام در افتادم.

برا اولین بار بابام تو این ۲ سال گریه منو دید. بابام هم هیچ وقت طاقت گریه منو نداره. برا همین در عرض ۱ ساعت اوضاع رو به نفع خودمون تموم کردم.

به بابام گفتم بابا بهش بگو بره دعا کنه من پام ایران نرسه چون اون روز براش خیلی گرون تموم میشه و چند تا از نمونه کارهاش رو به بابام گفتم. بابام البته سعی می کرد ماسمالی کنه. ولی دید من راضی بشو نیستم. حتی وقتی مامانم بود سعی می کرد که بین شما و مامان اختلاف بندازه ولی هیچ وقت موفق نشد. برا همین الان داره همه سعیش رو می کنه که من و خواهرم رو تو دردسر بندازه. اون دلش نمیخواد ما بعد از ۴ سال دور هم جمع شیم. دلش نمی خواد ما لذت ببریم.

زنگ زدم به خواهرم که بگم چی شده. چون احتمالا یکی از فک و فامیل بابام زنگ میزنه به خواهرم که بخواد چغلی منو بکنه. من زنگ زدم بهش بگم که گوشی دستش باشه. شوهرش گوشی رو برداشته. من هم که مشغول گریه کردن بودم. به من میگه چی شده چرا داری گریه می کنی؟ میگم با فلانی دعوام شده. میگه اون که ناراحتی نداره. خواهرم ولی گفت که نباد باهاش در میافتادی. اون تا بهت زهر نریزه ولت نمی کنه.  من خودم دمش رو قیچی میکردم.

مطمئنا بابام نصف حرفهای منو نفهمید چون هم گریه میکردم هم داد میزدم  هم تند تند حرف میزدم. من معمولیش تند حرف میزنم چه برسه که وقتی عصبانی شم. وقتی عصبانی شم کمتر کسی میفهمه که من چی گفتم. ولی هرچی بود بابام فهمید که من خیلی خیلی عصبانی و ناراحتم.

شاید بابام باورش نشه و یا نتونه قبول کنه که کسی از گوش و خون باهاش یکیه داره اینجوری آتیش به زندگیش مبزنه. شاید نتونه قبول کنه و یا اصلا تو مخیره اش نگنجه برا چی این آدم که از یه خون هستیم بخواد به من ضرر بزنه. ولی من به بابام بالاخره ثابت می کنم که این آدم از ۱۰۰ تا دشمن هم بدتره..

فردا شب می خوام برم کنسرت شهرام شب پره. هفته پیش که به خواهرم گفتم میخوام برم گفت مگه آدم قحطه که کنسرت اون می خوای بری. من هم گفتم من اتفاقا ازش خوشم میاد. امروز بهم میگه بری کنسرت ها. خیلی هم خوش میگذره. عکس هم برای دخترش ایمیل کن تا اون ببینه و دق کنه.

فکر کنم اگه فقط نفرینهای من بگیرتش احتمالا جاش تو جهنم که چه عرض کنم احتمالا جاش ته دیگه جهنم. من هم میرم میشم مسئول آتیش چهنم بعد هی توش هیزم میندازم.البته اگه واقعا بهشت و جهنمی در کار باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 23:18  توسط شیوا | 
کاری که نباید می شد بالاخره شد. تنها کاری هم که من کردم فقط گریه پشت تلفن بود. هنوز با بابام صحبت نکردم چون بابام رفته بود بیرون و تا ساعت ۵/۵ صبح  خودم که می شد ۱۲ ایران نتونستم بابام رو پیدا کنم. الان هم که اونجا نصفه شبه. باید تا ظهر صبر کنم تا صبح شه اونجا. نمی تونم به بابام هم بگم کوتاه بیاد چون تا حالا خیلی کوتاه اومده ولی کاشکی می شد این تصمیم رو نگیره. البته این تصمیم خودش نیست تصمیم آتش بیار معرکه است .اونم حالا که بعد از ۴ سال من و خواهرم و بابام قراره دور هم جمع شیم. با این وضع ممکنه که نیاد و بگه باید بمونم تا خیالم از این بابت راحت شه.

ساعت ۹ صبح خواهرم بهم زنگ زده. اون نمی دونست که من می دونم یا نه. اون هم بیچاره نمی دونه چیکار باید بکنیم. گفت برای من رو پیغام گیر گذاشته بودن که چی شده ولی از چند و چونش خبر ندارم. به نظر اون هم این موضوع حداقل باید تا بعد از مسافرت بابام تاخیر می افتاد تا بابام بیاد و ما همه با همه یه تصمیم بگیریم. ولی بد بختی اونی که هر روز زیر گوشش می خونه که اینکار رو کن خیلی خیلی پسته و فقط دلش می خواد یه جوری من و خواهرم رو تو دردسر بندازه. بابام هم چشم بسته هرچی اون بگه قبول می کنه. اصلا نمی دونم صبح که به بابام زنگ بزنم چی بگم از کجا شروع کنم.

اصلا حال و حوصله هیچکی رو ندارم. حتی حوصله حرف زدن با کسایی که دوستم هستند رو ندارم. ناراحتی من برای اونا غیر قابل درکه یا شاید بگم غیر قابل لمسه. بیشترین دلداری که می تونم بشنوم اینه که تو که کاری از دستت بر نمیاد پس ناراحت نباش. چیکار داری الان ایران داره چی میگذره. ایشالله درست میشه.

خودم هم دلم نمیخواد به خدا بپرم. ولی هر وقت بحث سر این مشکل می افته همه یه نظر دارن خدا خودش درست می کنه. پس اگه همه بر این نظرن که گره اینکار فقط به دست خدا باز میشه پس من نباید ناراحت باشم که من که دارم انقدر هر روز و هر شب زچه موره میزنم. تو هم که خدا جون داری قدرت رو به یکی نسون میدی که به اندازه پنبه هم زور نداره. یه روز هم معنی زندگی کردن رو نچشیده که بخواد تقاص کارهای گذشته اش رو پس بده.

من اگه اومدم اینجا پای سختیش هم ایستادم پای تنهاییش. پای بی پولیش. پای صرف جویی. پای سختی کشیدن. اگه تو زندگیم شکست عشقی بخورم میگم خودم کردم. چشمم کور میخواستم بیشتر چشمم رو باز می کردم.اگه تصادف کنم یا هرچی میگم خودم مقصر بودم. ولی باباجان حرف من اینه که در این موضوع نه من و نه خانواده من مقصر بودن. که بگم ما داریم تقاص فلان چیزو پس میدیم.

مخم دیگه کار نمی کنه. فقط دارم ساعت شماری می کنم زودتر ظهر شه تا به بابام زنگ بزنم تا ببینم دیشب به کجا کشید. خدا کنه همون ۱ درصدی که من احتمال میدم اوصاع خوب شده باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 11:55  توسط شیوا | 
میخوام برم یکی از این  کلاسهای رزمی ثبت نام کنم تا شاید بتونم دق و دلیم رو اونجا خالی کنم.

کاشکی می تونستم به این بابام حالی کنم که واقعیت چیه؟ بهش بگم داره به جرف کسی گوش می کنه که داره تیشه به ریشه همه چی میزنه و بابام فکر می کنه دلسوز تر از اون کسی نیست. اگه به بابام بگم همه آتیشا از گور اون داره بلند میشه بهم میگه این زاییده تخیلات توئه. چون طرف مقابل هم خوب بلده خودش رو به غش و ضعف برنه که من جز خوبی برای شما چیزی نمیخوام. مامانم نتونست به بابام ثابت کنه از بس که این چرچیل بود. پریشب حقیقت یه دردسر دیگه که چند ماه پیش شده بود رو فهمیدم و وقتی من از ش پرسیدم چرا؟ چرا اون کار رو اون زمان کردی که من الان نتونم ازت دفاع کنم؟ گفت فلانی بهم گفت اینجوری کنم تا تو و خواهرت سختی بکشید و خوش نباشید. دلم میخواست گوشی رو بر می داشتم و حقش رو کف دستش میزاشتم ولی حیف که نمی تونم ثابت کنم. چون می دونم غش و ضعف می کنه و خودش رو چند روز تو بیمارستان بستری می کنه که ای داد ای هوار من به این خوبی اینا قدر نشناسن.

به قول خواهرم در این یه مورد هرچی به بابا بگی فایده نداره. مامان هم می گفت فایده نداشت. نمی دونم چرا بابام نمیخواد قبول کنه این آدم انقدر بده. به من میگه این که با تو انقدر خوبه تو چرا باهاش بدی. تو چو باهاش بدی هر کاری بکنه تو بد می بینی. یکی نیست به بابام بگه باباجون مگه من مرض دارم با آدما بد باشم. چرا این تنها موجودیه که من بهت میگم ازش حمایت نکن و تو به خرجت نمیره. الان هم بابام فکر می کنه که اون داره کمکش می کنه که داره بهش خط میده نمی دونه که یه نقشه دیگه تو سرش داره و اگه دوباره مثل دفعه قبل عملی کنه از چاله تو چاه می افتیم. حالا بیا و جمعش کن. البته به من میگه این نظر خودم هست ولی من می دونم مال کیه.

این چند روز تعطیلی که بهم کوفت شد. وقتی تلفن زنگ میزنه قلبم میریزه. می دونم به جز خبر بد هیجی نمی تونه باشه.

  خیلی از کسایی که میاید و می خونین ممکنه تو دلتون بگین جمعش کن و مشکل برای همه هست و نوعش با هم فرق می کنه. پس این هم در جوابتون داشته باشید که هر گردی گردو نیست. ضریب مقاومت من خیلی خیلی بالاست اینو می تونم یه هرکی که به نظرش من لوسم و دارم نق می زنم  ثابت کنم.

هنوزهم چیزی از عصبانیتم کم نشده. نمی دونم کی منفجر شم ولی الان فکرها مثل یه کوه آتشفشان داره قل قل میزنه فقط امیدوارم الان خاموش شه تا به وقتش اونایی رو که باید با خودش ببره رو ببره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 18:47  توسط شیوا | 
خدایا هر چی می کشم از دست تو می کشم. از دستت فوق العاده عصبانی هستم. اونقدر که دلم می خواد فقط سرت داد بزنم. انقدر داد بزنم تا بتونم به کم از اون عصبانیتم رو سرت خالی کنم. شاید اینجوری بهت بتونم بگم که این روزا داره چه جوری میگذره و تو عین خیالت نیست.

رسم زمونه

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 21:0  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
biger
روزهای زندگی من
برای با تو بودن
هیچ کس منو دوست نداره
آیه های زمینی
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
سفیر
دوستان بی وفا
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان