تبليغاتX
حرف دل من
می تونم بگ که به تمام معنای کلمه من الان ذوق مرگ شدم. بالاخره تموم شد. امروز آخرین امتحانم رو دادم و تموم شد رفت تا ۲ هفته دیگه که جوابش در میاد  ومن تااون موقع دق مرگ می شم که ببینم چه گلی به سرم زدم. فقط امیدوارم که دسته گل به آب نداده باشم. ولی واقعا دستم قلم شد. هر چر می نوشتم مگه تموم می شد. حالا شک دارم که  نتونه دست خطم رو بخونه  چون خطم دقیقا یا بهتره بگم خط دکتری بود.  دستم شکست اونقدر نوشتم. آخیش دیگه از هفت دنیا راحت شدم تا ۲ هفته دیگه که نتایج اعمالم خدمتم برسن. الان احساس می کنم که خیلی خوش به حالم شده که دیگه امتحان ندارم و امشب راخت می خوابم. دیشب وقتی می خواستم بخوابم یک کم وجدام درد گرفته بود که نباید بخوابم چون هنوز تموم نکرده بودم کامل. ولی از زور خواب هم داشتم می مردم. گفتم می خوابم ولی کم. خلاصه وقتی صبح بیدار شدم و پیغام رو موبایل دیدم که ۲ تا مطلب برات میل کردم بخون کلی  اخمام رفت تو هم.  ولی می گن شانس واقعا شانس آوردم چون مطلبش خیلی زیاد بود ولی اون قسمتی که من خوندمش تو امتحان اومد و من کلی قند تو دلم آب شد که چه شانسی!!! چشم نزنم خودمو!

امروز وقتی می خواستم برم امتحان بدم یک بارونی می اومد که نگو. هوا یک عالمه سرد. نمی دونم بگم خوش به حال کسایی که گرما دارن یا اونایی که سرما دارن. من یکی که گرما رو اصلا دوست ندارم. حداقل اگه به نظرم آدم از سرما یخ بزنه بهتره که از گرما بپزه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 22:35  توسط وروجک | 
دیروز می خواستم خیر سرم بشینم یک کم درس بخونم که یک مرتبه وسط درس خوندن یاد یکی از دوستام به اسم هاله افتادم. دیدم چندوقته که ایک چند روزی می شه که ازش خبر ندارم.خلاصه براش پیغام گذاشتم و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که زنگ زد. پرسید داری چیکار می کنی گفتم اگه خدا بخواد دارم درس می خونم. مثل اینکه مورد قبول واقع نبود چون گفت می خوااد ماشینش رو بده برای سرویس. قرار شد ناهار بیاد اینجا. رفتیم بیروم ناهار خوردیم و یک اومد اینجا که دیگه وقت تحویا گرفتن ماشین شد. خلاصه تو این هیری ویری یکی دیگه از دوستام هم به ما ملحق شد و اون دوتا که اصلا دوست نداشتن تو خونه باشن . خلاصه می خواستن همینجوری یک مقدار این خیابونها را متر کنن که شوخی شوخی سر از یک جایی که حدودا یای دو ساعت با ما برق داشت سر درآوردیم. البته بماند که این خانم راننده ما چشماشون آلبالو گیلاس می چیندن و هم اینکه یک خورده گیج می زدن و ما با سلام و صلوات به پمپ بنزین رسیدیم. خدا می دونه چقدر از دیدن پمپ بنزین خوشنود شدم و قند تو دلم آب شد.

بعد از تمام این احادیث رسیدم به جایی که می گن شرقی ترین نقطه اینجاست. البته بین علما اختلاف افتاده بود و یکی کی گفت شرق ترین نقطه دنیا هم هست. به نطر من اونش اطلا مهم نبو چون واقعا من فانوس دریایی به این قشنگی ندیده بودم. یک گوی گرد درخشان بود. ستاره ها اونچا انقدر بزرگ و درشت بودن و انقدر بهشون احساس نزدیکی می کردی که دوست داشتی بچینیشون. اگه از سرما در حال منجمد شدن نبودم به این زودی بر نمی گشتم.

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 9:42  توسط وروجک | 
داشتم تو این سایهتهای عشق و عاشقی چرخ می زدم ببینم بالاخره من به یک ماجرای عشفی برمیخورم یا نه. ولی نه اینکه فضول باشم بک کم زیادی می خواستم کنجکاوی کنم. ماشاالله تعداد این سایتهای عشق و عاشفی هم کم نیست. خلاصه نمی دونم چندتا وب سایت خوندمو جندتاش هم تکراری اشد. آخه به هر لینکی که معنی عشف و عاشقی داشت سر می زدم. بعد از کلی تحقیق و حوندن درد و دل بقیه فهمیدم که تعداد عاشق ها چقدر زیاده و اکثرا یک طرف قضیه عاشقه و طرف مقابل فارغ. یعنی یا اصلا اون بنده خدا خبر نداره که این دوستش داره یا اگه خبر هم داره به اندازه آقا یا خانم عاشق دوستش نداره. تو اکثر عاشق ها هم یکی دلش برای چشماش تنگ شده یکی برای نگاهش یکی برای خنده هاش و خلاصه هر کی برای یک چیزی. خیلی کم آدمی پیدا می شه که کسی رو دوست داشته باشه که هیچی نداشته باشه. منظورم اینکه نه پول داشته باشه نه خوشگل باشه نه خوش هیکل باشه و در کل هیچ خوشی نباشه جز خوش قلب.

خیلی دوست دارم از این کسایی که ادعای عاشقی می کنن  بپرسم که واقعا عاشقی. اگه هیج کدوم از این خوش ها رو نداشته باشه باز هم دوستش داری. اگه بر اثر یک اتفاق اون زیبایی هایی که تورو جلبت کرده از دست بده باز هم تو دلت جا داره؟؟این هم همینجا بگم که به هیچ عاشق نمی خوام نوهین کنم. می دونم که تعداد عاشقای واقعی هم کم نیست و عشق به هر نوعش مقدسه.

البته من تو داستانها و تو  فیلمها زیاد دیدم که یکی از اون طبقه بالا  با یکی از اون طبقه پایین عاشق می شه ولی تو زندگی واقعی مثل مثال غول چراغ جادو و دختر شاه پریون  چیزی ندیدم. نمی دونم خیلی ها هم می گن هر کی باید یا هم طبقه خودش باشه. از نظر خیای ها این طبقه مال و ثروته و از نطر خیلی ها درس و تحصیله و خلاصه هر کی این طبقه رو یک جور برای خودش تعبیر می کنه.

نمی دونم خلاصه این عشق چیه که همه رو سرگردون خودش کرده!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 17:38  توسط وروجک | 
دلم گرفته ولی نه یک ذره نه یک کوچولو. دلم به اندازه یک اقیانوس گرفته. امروز شد ۳ ماه. ۳ماهی که برای من مثل ۳۰ سال گذشت . هر ثانیه اش به امید یک معچزه بودم. می گفتم شاید همونطور که تو قصه ها و تو فیلمها معجزه می شه تو عالم حقیقت هم بشه. نمی دونم شاید فقط غول چراغ جادو و دختر شاه پریون مال قصه ها باشه . اگه اونا مال قصه و آدم تخیله پس کاشکی حداقل یک کم قدرت بیشتری داشتم. دلم می خوار بیام ولی چطوری نمی دونم. دلم میخواد بیام و ببرمت ولی چطوری می تونم بیام نمی دونم یا حداقل بیام و پهلوت بمونم. کاشکی و هزار تا کاشکی دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 20:59  توسط وروجک | 
من و خواهرم اختلاف سنیمون خیلی کمه ولی اختلاف اخلاقیمون خیلی زیاده. یعنی می تونم بگم یک جورایی ضدونقیص همدیگه و شاید بهتر باشه بگم که مکمل هم هستیم. بعضی وقتا فکر می کنم که من و اون باهم هیچ نقطه تشابهی باهم نداریم حتی از نطر خوردن. اون سبزیجات دوست داره من از خوردن سبزیجات متنفرم و به جرات می تونم بگ که بدن من در این مورد صد در صد فقر غذایی داره چون اصلا سبزیجات دوست ندارم. اون آروم  و شمرده حرف می زنه و من تند تند. اون موهاش مثا موی گربه صافه من فرفری مثل گوسفند. اون عاشق جواهره من مرده بدلیجات و به قولی زینگول پینگول.  اون تقریبا شکلات دوست ندارم و من هلاک شکلات. ولی برعکسش شوهر خواهرم خیلی سلیقه خوبی تو شکلات داره و من تو این مورد شانس آورده بودم . چون در اصل شکلات های خونه اونها همه مال من می شد. اتاق اون همیشه تمیز بود و اتاق من مثل بازار شام. نمی دونم چزا اتاق من به محض اینکه من واردش می شم انگار توش بمب منفجر می شه. مامانم همیشه می گفت مامام جان بزار حداقل یک ساعت این اتاق تمیز باشه و من می گفتم مامان من کاریش ندارم خودش یک مرتبه منفجر می شه. تازه من غر هم می زدم که چرا تمیز کزدید من وقتی جزوه هام مرتب باشه نمی تونم پیداش کنم. اون خیلی صبور و من خیلی عجول.  خلاصه من هرکاری می کنم نمی تونم یک نقطه مشترک پیدا کنم که بگم ما خواهریم جز اینکه می تونم به جرات بکم که کاری نیست که من ازش بخوام و برام انجام نده. همیشه و همه جا مثل یک کوه پشت سرم وایستاده و من هم چون فرصت طلب نیستم هر چی که دلم می خواد تندی بهش میگم تا سریعا برام انجام بده. قربونش برم که دلم براش خیلی تنگ شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 18:43  توسط وروجک | 
تو وبلاگ یکی از دوستام خوندم که زنان 39 درصد از كل كاربران جوان اينترنت را تشكيل مي‌دهند، اما آن‌ها 50 درصد از كل افرادي هستند كه به طور مرتب وبلاگ‌ها را مطالعه مي‌كنند، همچنين 60 درصد از وبلاگ نويسان زن هستند. با خودم فکر کردم که اون کسی که تحقیق کرده یک کم تنبلی کرده و نصفه نیمه تحقیق کرده و شاید هم علتش رو هم تحقیق کرده ولی صلاح دونسته که به اطلاع عموم نرسه و یک وقت شر به پا شه.

به نظر من تو بیشتر خونه هایی که هم خواهر هست هم برادر به این خواهر بیچاره وقت نمی رسه که بشینه پای اینترنت. کی گید چرا؟ برای اینکه برادر محترم یا خودش تو اینترنته یا اینکه تلفن رو اشغال فرمودن. ولی این خواهران عزیز تو همون وقت کمی هم که دارن بیشتر از برادر گرام مطالعه می کنه. حالا به نطر شما من غلط فکر کردم؟؟؟؟

البته من خودم یکی از اون مسایی هستم که عاشق این بودم کاشکی یک برادر بزرگتر از خودم داشتم حالا چون دختر خیلی خوب و قانعی هستم به کوچیکتر هم راضی بودم . همیشه فکر می کنم خیلی خوش به حال کسایی هست که برادر دارن. اگه بخوام وجدان درد نگیرم باید بگم که برادر داشتن خیلی خوبه البته ناگفته نماند که من یک شوهر خواهر دارم که واقعا خیلی هوامو داره حتی وقتایی که خدابکاری می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 19:27  توسط وروجک | 
امروز صبح هم از سرما هم از خواب نمی تونستم از خواب بیدار شم. صبحهای زود و شبها هوا حیلی سرده ولی ظهرها واقعا گرمه. وقتی می گم سرد واقعا یعتی سرد. بمامانم همیشه از دست من حرص می خورد که چرا چله زمستون بی کاپشن می ری .خلاصه که هوا هم اینجا مثل خیلی از آدما مودیه. هی گرم و سرد می شه. شاید هم جون نمی خواد که دل هیچکی بشکنه و دل همه رو به دست بیاره تند تند رنگ عوض می کنه گه خدای نکرده کسی ازش دلخور نشه. خلاصه با هزار بدبختی و به زور بلدزر از جام بلند شدم و کور مال کور مال خودم رو به حموم رسوندم و یک دوش آب داغ گرفتم . واقعا چقدر گرما لذت بخشه.

بعد از خوردن صبحانه وقتی دم پنجره رفتم دبدم وای دیشب آسمون کلی گریه کرده و من انقدر خواب بودم که نفهمیدم. آخه جدیدن من به عادت قبلیم که شلمن بودم و سرساعت ۹ خوابم می گیره برگشتم. حتی وقتی تلفن خودش رو می کشه حاضر نیستم از جام پاشم و جواب بدم. خلاصه مجبور شدم که کلی ناز آسمون رو بکشم که تا شب بغضت خدای نکرده نترکه جون وگرنه من می مونم یک لباس خیس. تاهمین الان هم آسمون کلی دلش گرفته و اگه دلش باز نشه و بزنه زیر گریه زودی گریه اش بند نمیاد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 18:31  توسط وروجک | 
از وقتیکه یادم میاد بابام هیچ وقت با من یا خواهرم  جروبحث یا دعوا نکرده. اگر هم هر وقت می خواست یک کاری رو ما نکنیم  به مامانم می کفت تا بهمون بگه. مثلا مامانم می گفت داری می ری بیرون شب دیر نیایی ها و از این قبیل چیزا. اگرهم که دیگه کار از کاز گذشته بود و من دیر کرده بودم بابام هیچی نمی گفت و فقط یک نگاه چپ چپ ( نه راست راست) به مدت یک دقیقه به من می کرد و یک نگاه به ساعت که معنی اش رو می شد اینچوری برداشت کرد که وقتی نمی فهمی من چی بگم و بعدش تا یک یا دو روز سرسنگین صحبت می کرد و من همیشه آرزوم بود که کاشکی مثل خیلی باباهای دیگه یک غری بزنه و من یک بهانه و یک ببخشید و اون وقت همه چی تموم می شد. ولی وقتی نگاه می کرد وهیچی نمی گفت خودم خجالت می کشیدم . 

دیشب من کلی غصه مند بودم که بابام زنگ زد و من خیلی زوق ذه گفتم سلام بابایی. آخه بابام از ساعتی که همیشه زنگ می زد دیرتز زنگ زد. بابام تندی جواب سلام داد و گفت سلام بابا. ولی هنوز یک صدم ثانیه نگذشته بود که خیلی جدی گفت تو چرا غدا نمی خوری . خلاصه از من انکار و از بابام اصرار که من می دونم تو همش یا شکلات می خوری یا چیبس. اینم شد غدا. خلاصه بعد از ۵ دقیقه جروبحث چون من از قبلش غصه  مند بودم زدم زیر گریه و بابام که دید یک کم زیادی به چبیس و مخصوصا به شکلات گیر داده  راضی شد که از من قول بگیره که من غدا بخورم نه به قول خودش هله هوله. بعدش وقتی یک کم سعی کردم رو راست باشم دیدم بابم طفلی راست میگه. و من بیشتر از غذا هله هوله می خورم

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 18:37  توسط وروجک | 
هر جقدر بگم که دلم برات تنگ شده کم گفتم. این روزا بدجوری دلم هواتو  کرده و دلم میخواد که باهات حرف بزنم و مثل همیشه اذیتت کنم. می دونی الان چندوقته که دیگه یک ثانیه هم صداتو نشنویدم. نمی دونم چرا خدا نمی ذاره که بهم زنگ بزنی. اون که داره حال و روز همه ما رو می بینه پس چرا نمی ذاره که برگردی. وقتی رفتی از حیلی ها پرسیدم که چرا خدا این کارو کرد ولی هیچکی نتونست بهم جواب بده. همه می گن شاید توش حکمتی بوده. آخه چه حکمتی؟ من هنوزنم نمی تونم باور کنم که در عرض یک ثانیه تو رفته باشی. کی می تونه رفتن یک آدم صحیح و سالم رو باور کنه که من باور کنم. کاشکی اون شب که بهم زنگ زدی نمی ذاشنم بخوابی و شاید اگه بیدار بودی این اتفاق نمی افتاد. وقتی اومدم و دیدم که چمدون مسافرتت رو هم بستی کلی گریه کردم. 

من هنوزم هرشب سر ساعت ۱۱ منتظر زنگت هستم. می دونی چرا اینو می گم؟ چون تو هیچ کدوم از خوابهای من تو نمردی. مثل همیشه یک لبخند رو لبت هست و از قبلت هم خوشگلتر شدی. نمی دونم نامه ها اون دنیا پست می شن یا نه؟ ولی من با اینکه نمی نونم بیام اونجا و باهات حرف بزنم برات هر هفته نامه میدم تا بیارن بزارن پهلوت.  بهم قوا دادن که هر جمعه به دستت برسونن .اگر من به مراسم تدفین می رسیدم نمی ذاشتم که بزارنت اون تو. کاشکی به من دیر نمی گفتن و من می تونستم یزای آخرین بار ببینمت ولی حیف که نگفتن و منو تو این حسرت گذاشتن. از وقتی که رفتی نه می تونم اینجا زندگی کنم نه اونچا. وقتی اینجا هستم فکر می کنم که ازت خیلی دورم. دلم هم نمی خواد که برگردم و خونه بی تو رو ببینم. حتی تو اون مدتی که اونجا بودم هم دلم می خواست بیام پهلوت و هم دلم نمی خواست. وقتنی می اومدم اونجا باورم نمی شد که تو اونجا خوابیدی. وقتی خونه بودم فکر می کردم که رفتی بیرون. وقتی فکر می کنم می بینم که به هیچ جا تعلق ندارم نه اینجا و نه اونجا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 20:3  توسط وروجک | 
من یک پسرعمو دارم که با هم اختلاف سنیمون خیلی کمه. بنا به روایات وقتی که ما بچه بودیک مثل خروس چنگی به هم می پریدیم و به قولی نه دوری همدیگرو تحمل می کردیم نه نزدیکی. خلاضه غرض از گفتن اینها این بود که هر وقت که من تو بازی یا جنگ کم می آوردم می زدم زیر گریه و عموم که می دید من دارم گریه می کنم ازم دفاع می کرد و من خوشحال می شدم که حقم رو گرفتم. امروز داشتم غذا درست می کردم که یک مرتبه به فکرم زد که اگه من ترک بودم من هم می رفتم یک کاریکانور می ساختم بدتر از کاریکاتوری که  فارسها کشیدن. اینجوری جواب های هوی می شد و به هم در می شدن. آخه یکی نیست بگه حالا که روزنامه ایران بسته شده من دیگه کجا حوادث بخونم. اگه من یک بار دیگه بچه شم ایندفعه به جای اینکه عموم رو بندازم وسط یک گاز یا یک بشگون محکم از پسر عموم می گیرم که بیشتر حال کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 16:44  توسط وروجک | 
یک چند وقت بود که به سرم زده بود اینجا برای خودم بک وبلاگ درست کنم ولی هی نمی دونم چی می شد که یادم می رفت. از شما ممکنه پنهون باشه ولی از خودم که پنهون نیست که هر وقت که امتحان دارم و باید درس بخوتم حاضرم هر کاری کنم الا درس خوندن. خداییش یک جا نشستن و درس خوندن خیلی کار سختیه.البته یک جا نشستن بیشتر سخته. خلاصه اینکه چون من تقریبا ۲ هفته دیگه امتحان دارم از الان غصه ام گرفته. امروز نشستم که درس بخونم که وسط درس خوندن یا بهتره که بگم اول درس خوندن به فکرم زد که اول بهتره که  اینجا یک وبلاگ درست کنم اینجوری عذاب وجدانم کمتره که حداقل یک کار مفید کردم
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 18:28  توسط وروجک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
روزهای زندگی من
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
حرف هاي يك پنجاه و چهاري
هشت
من و آقام
زور زندگی
دن کیشوت
دختر ایران
از قلب کویر
کیمیای زندگی
گورنوشته‌های مرده‌ا‌ی نیمه‌متحرک
گیلاس خانومی هستم
گلامور
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان