تبليغاتX
حرف دل من
این روزا اینجا مسابقات ماشین سواریه. خلاصه انقدر آدم تو خیابونه که نگو. هم ترافیک زیاد شده چون یک لاین بزرگراه و یک سری از خیابونها شدن برای این مسابقه. بدبختی تا یکشنبه هم ادامه داره.

دیشب با بابام که حرف زدم صداش دوباره غصه داشت. هر وقت صدای بابام غصه داره دل من خون میشه.  ازش دورم و هیچ کاری نمی تونم کنم. وقتی بابام غصه داره حرف نمی زنه چون گریه اش می گیره. من تو این همه سال اصلا گریه بابام رو ندیدم. فکر می کردم که بابام اصلا هیچ وقت گریه نمی کنه. ولی تو این چندماه خیلی دیدم. تازه خیلی هاشو من نمی بینم. جوم فقط من  وقتاییش رو می بینم که باهاش تلفنی حرف میزنم. خیلی سخته که یک بچه غصه خوردن باباش رو ببینه و نتونه کاری کنه.

از وقتی که مامانم رفته همه چی خراب شد. من ته دنیا و خواهرم سر دنیا و بابام اون وسط. قبلاها مامان و بابام وقتی باهم بودن و خدا هنوز مامانم رو از ما نگرفته بود بابام به شوخی به مامانم می گفت تو هم سفیدی هم چشم سبزی می خوای تو هم برو اروپا زندگی کن بعد اونوفت می گیم ما هرکدوم تو یک قاره هستیم. مامانم حتی یک روز هم بابام رو تنها نگذاشت. حتی نیومد اینجا تا منو ببینه میگفت بابات تنها میمونه تو بیا. با کلی اصرار حاضر شد که فقط یک هفته برای جشن فارغ تحصیلیم بیاد که خدا بردش و دیگه هیچ وقت نمی تونه بیاد پهلوی من. حتی دیگه زنگ هم نمی زنه.

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 11:20  توسط وروجک | 
امروز داشتم پیش خودم فکر می کردم که کاشکی واقعا می شد که به خدا نامه نوشت. کاشکی می شد آدم به خواسته هاش زود می رسید نه اینکه منتظر میموند که میشه یا نمیشه که اگه هم نشد آدم پهلوی خودش بگه حتما قسمت نبوده. نمی دونم میگن سرنوشت هرکی از قبل نوشته شده یا اینکه آدما جند تا زندگی دارن. یعنی وقتی آدم می میمره دوباره روحش به یک شکل دیگه دوباره به این دنیا بر میگرده. یا اگه آدم تو این زندگی سختی بکشه تو زندگی بعدیش سختی نمیکشه. خلاصه همه این حرفا رو زیاد شنیدم. بعضی وقتا روشون فکر می کنم. بعضی وقتا به نظرم منطقی میاد و بعضی وقتا چرت.

این روزا هرکی ازم سوال می پرسه که چکار میخوای کنی؟ میگم نمی دونم. یا اینکه امروز یکی از دوستام که اومده بود پیشم تا تنها نباشم ازم پرسید راستی برای این موضوع چکار میخوای کنی؟ گفتم نمی دونم چون فکر نمی کنم اگه فکر کنم گریه می کنم. پس ولش کن

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 20:20  توسط وروجک | 
دلم خیلی چیزا میخواد. ولی بد بختی نمی نونم به کسی بگم. میدونم به هرکی بگم سرم غر میزنه که این چه آرزویی که تو داری. به خاطر دست دردم دکتر بهم استراخت مطلق داده ولی باز نمیشه. دست راست رو مگه میشه ازش کار نکشید. دیشب با یکی از دوستام که داشتم حرف میزدم گفتم شدم عین پیرزنهای صد ساله که همه جاشون درد می کنه. دستم درد می کنه. کمرم درد می کنه. امروز یک کم دندونم هم درد می کنه. خوشبختانه دندون خوب شد اگه دوباره یادش نیافته. فکر کنم مامام بزرگم کمتر از من درد و مرض داشته باشه.!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 21:41  توسط وروجک | 
امروز انقدر خسته بودم که تا ساعت ۱۰:۳۰ صبح خوابیدم که البته اونم با زنگ تلفن بیدار شدم. دیروز برای یک کار  نیم ساعته ۴ ساعت تو راه بودم. ۲ ساعت رفت و ۲ ساعت برگشت. نیم ساعت هم اونجا بودم. البته چون مسیر رو خوب بلد نبودم تقریبا یک ساعت زودتر از ساعت مقرر اونجا بودم. وای بعد از صد قرن مجبور شده بودم که با لباس کاملا رسمی اونجا برم. یعنی مجبور بودم که کفش پاشنه بلند بپوشم. این برای من یعنی مرگ یعنی زجر. البته یک خورده عقل به خرج داده بودم و یک کفش دیگه که پاشنه اش یک خورده کمتر بود رو هم با خودم بردم ولی به هر حال چفتش برام زجر بود. انقدر همیشه کفش اسپرت و راحت پام کردم وقتی که میخوام کفش مهمونی پام کنن انگار که یکی داره از پام منو خفه میکنه. خلاصه با هر بدبختی که بود تموم شد و رفت. بعضی وقتا وقتی تو خیابون می بینم که یکی کفشش پاشنه داره و داره تند تند راه میره پیش خودم فکر می کنم که وای این چطوری می تونه اینجوری راه بره. حالا ۲ ساعت مهمونی رو می شه یک جوری تحمل کرد ولی تمام یک روز بخوای اون کفش رو مخصوصا با اون پاشنه تحمل کنی خیلی سخته.
+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 13:29  توسط وروجک | 
نمی دونم به خودم فقط حق بدم یا به بقیه هم حق بدم. البته واقعا وقتی که فکر می کنم می بینم که اصلا نمی تونم حق بدم بهشون. از دوست گرفته تا فامیل. هر کی که فکر می کنم بهم می خواد زور بگه سریع عصبانی می شم و بهش می پرم. هفته پیش به یکی از دوستای صمیمی که همکارم بود و واقعا هم بهم خیلی خوبی کرده و یک عالمه بهش مدیون هستم الکی الکی پریدم. البته مقصر صد در صد نبودم شاید اونهم باید یک کم کوتاه می اومد. دعوا سر غصه خوردن من بود. به نطر بقیه همه آدما میرن چه زود یا چه دیر و به دلایل مختلف هم از این دنیا میرن یکی مریض میشه یکی سکته می کنه. یکی تو سن بچگی می میره اون یکی یک کم بیشتر و خلاصه مرگ نه سن می شناسه نه زمان نه هر چیزه دیگه ای. شاید من هم خودم قبلا این فکرو می کردم که واقعا چقدر سخته ولی خوب آدما باید باهاش کنار بیان. ولی حالا که برای خودم پیش اومده می بینم به همین آسونی ها هم که میگن نیست. کلمه یا واژه مرگ درست مثل عشق میمونه. چطور تا یک کسی عاشق نباشه معنی عشق و شیرینی و دردسرهای عشق رو نمی فهمه مرگ هم همینطوره تا وقتی آدم داغدار عزیزش نباشه نمی فهمه که واقعا چقدر این واژه تلخه. شاید بشه گفت تلخ تر تز هر چیزی که وجود داره و تا کسی مزه مزه اش نکنه نمی فهمه که بابا خوردن و هضم کرن این کلمه سخته!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 14:16  توسط وروجک | 
پادشاه آرتور توسط سلطان و پادشاهی کشور همسایه به اسارت گرفته شده بود. پادشاه می تونست اونو بکشه ولی دلش به جوونی و آرزوهای آرتور سوخت. بنابراین پادشاه بهش پیشنهاد آزادی اش رو کرد در ازای اینکه بتونه به یک سوال سخت جواب بده. پادشه به آرتور یک سال وقت داد که جواب سوال رو پیدا کنه ولی اگه تا یک سال نتونست که جواب سوال رو پیدا کنه حکم مرگش رو می ده.

سوال چی بود؟؟؟؟ واقعا زتها چی می خوان؟ همچین سوالی به نظر عاقلترین مرد و همچنین به نظر پادشاه آرتور خیلی پیچیده اومد.  یک جستجو محال به نظر می رسید.  ولی هر چی بود بهتز از مرگ بود برای همین آرتور پیشتهاد پادشاه رو قبول کرد.

آرتور به پادشاهی خودش برگشت و ار همه از ملکه گرفته تا کشیش. مردان عاقل و باهوش حتی از دلقک دربار هم پرسید. اون با همه حرف زد ولی هیچکی جواب رضایتبخشی رو بهش نداد.

خیلی از آدمهای دور و ورش گفتند که از جادوگر پیر هم سوال کنه. برای اینکه فقط اون جواب سوال رو می دونه.

ولی قیمتش خیلی زیاد بود چونکه جادوگر در تمام پادشاهی برای مبالغ گزافی که درخواست می کرد خیلی مشهور بود.

آخرین روز سال هم فرا رسید و آرتور چاره ای جز حرف زدن با جادوگر نداشت. اون قبول کرد که جواب سوال رو بده به شرط اینکه با مبلغی که اون می خواد موافقت کنه.

جادوگر پیر می خواست با لرد لنسلوت که یک نجیب زاده و دوست صمیمی و همچنین یکی از سران حکومتی وی به شمار می رفت عروسی کنه!!!!!

آرتور جوان وحشت کرد. جادوگر گوژ پشت بود و خیلی ترسناک. فقط یک دندون داشت و بوی فاصلاب می داد. صداهای عجیب و غریب از خودش در می اورد و هزار تا چیز دیگه. آرتورهمچین موجود زشت و زنندهای به عمرش هرگز ندیده بود.

آرتور از اینکه دوستش رو مجبور به ازدواج با اون رو بکنه و همچین بار سنگینی رو به دوش بکشه امنتاع کرد. ولی لنسلوت با اطلاعی که از این پیشتهاد داشت با آرتور صحبت کرد.

لنسلوت به آرتور گفت هیچی به اهمیت و بزرگی تجات جان آرتور و حفظ پادشاهی نیست.

بنابراین خبر ازدواج اونا همه حا حار زده شده و جادوگر جواب سوال آرتور رو داد.

جادوگر گفت چیری که واقعا یک زن می خواد اینه که مسئول زندگی خودش باشه. همه در سرزمین و پادشاهی اون دونستن که جادوگر حقیقت بزرگی رو فاش کرده و زندگی آرنور رو نجات داده.

بنابرای پادشاهی کشور همسایه ازادی آرنور رو اعلام کرد و لنسلوت و جادوگر هم عروسی مجلل و باشکوهی رو داشتند.

ساعتهای ماه عسل نزدیک می شد و لنسلوت خودش رو برای یک تجربه وحشنتاک آماده می کرد. لنسلوت وارد اتاق خواب شد. اما چه چیزی انتظار اونو می کشید. خوشگلترین زنی که به عمرش دیده بوذ بغل دستش تو تختخواب خوابیده بود. لنسلوت که کلی گیج شده بود ازش پرسید که چه اتفاقی افتاده.

زن خوشگل جواب داد از اونجایی که اون باهاش وقتیکه یک جادوگر بود خیلی مهربون برخورد می کرده بنابراین از این به بعد اون می تونه نصف روز وحشتناک و زشت باشه و نصفه دیگه روز خیلی خوشگل و جذاب.

کدومش رو لنسلوت ترجیح می داد؟ خوشگل در طی روز .... یا شب؟؟؟؟

لنسلوت با خودش همه حالاتش رو فکر کرد. که در طی روز با یک زن خوشگل باشه و اونو به دوستاش نشون بده و در شب در خلوت خودش و در قصرش با یک جادوگر پیر؟؟؟ یا اینکه ترچیه بده در طی روز با یک جادوگر وحشتناک باشه و در شب با یک زن خوشگل و لحظات خوبی رو بگذرونه؟؟؟؟؟

اگه شما بودید چکار می کردید؟؟؟؟

چیزی که لنسلوت انتخاب کرد در پایین هست. ولی قبل از اینکه تصمیم اونو بخونید نطر خودنون رو بگید.

لنسلوت بهش گفت که تصمیم گیری رو به خودش واگذار می کنه.

وقتی جادوگر این حرفو شنید بهش گفت که در تمام طی روز خوشگل می مونه برایاینکه اون اونقدر بهش احترام گذاشته که مسئول زندگی خودش باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 19:38  توسط وروجک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
روزهای زندگی من
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
حرف هاي يك پنجاه و چهاري
هشت
من و آقام
زور زندگی
دن کیشوت
دختر ایران
از قلب کویر
کیمیای زندگی
گورنوشته‌های مرده‌ا‌ی نیمه‌متحرک
گیلاس خانومی هستم
گلامور
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان