![]() |
![]() |
|
|
این روزا اینجا تعطیلی بچه مدرسه ای هاست الته نه برای ایالت ما. نمی دونم این چه نوعشه که تعطیلی بچه مدرسه ای ها ایالت به ایالت فرق می کنه. ولی خدا به دور. این بچه ها انقدر پر رو هستند که نگو. تفریح رو فقط چیع زدن و هوار کشیدن و از این جور چیزا می دونن. وای من نمی دونم که کی نژتموم میشه مال یکی تموم میشه مال یکی دیگه شروع میشه. بدشانسی من هم چون اینجا شهر تورسیتی هست از هر خراب شده اش پا میشن میان اینجا. خلاصه اینکه بعضی هاشون واقعا غیر قابل تحمل هستند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 18:21 توسط وروجک |
|
|
امروز روز اول کاریم بود. وای من واقعا حنگه اشون بودم. همه کلی برای خودشون مخی بودن. میز من جلوی دفتر رییس بزرگ بود یعنی از اتاق اون کاملا به میز من مشهود بود. اینجا هم هوا کم کم داره گرم میشه و همه از گرما تلف میشن. ولی من داشتک اونجا از سرما یخ میزدم. یک ژاکت با خودم پیش بینی کرده بودم و بردم ولی کفاف نمی داد. از سرما کلاه ژاکتم رو هم سرم کرده بودم که با دیدن این صحنه یک کم درچه سرما کاسته شد و بهم گفتن کم کم عادت میکنی. می خواستم بگم من خودم کلی گرمایی هستم و از گزما خفه میشم. اینجا واقعا زمهریره. ولی حیف که نمی تونسنم بگم البته گفتم که واقعا سرده.
از کار نگم که احساس خیلی بدی کرده. هر جند یک مدت یک ایمیل می گرفتم که فلان کار انچام شده و هر کسی ایدهای داره می تونه بگه. یا من تونستم به این نتایج برسم. می خواستم بگم چرا اینا رو به من هم می فرستید من که فعلا از هیچی سر در نمیارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 آبان1385ساعت 18:31 توسط وروجک |
|
|
امروز روز اول کاریم بود. وای من واقعا حنگه اشون بودم. همه کلی برای خودشون مخی بودن. میز من جلوی دفتر رییس بزرگ بود یعنی از اتاق اون کاملا به میز من مشهود بود. اینجا هم هوا کم کم داره گرم میشه و همه از گرما تلف میشن. ولی من داشتک اونجا از سرما یخ میزدم. یک ژاکت با خودم پیش بینی کرده بودم و بردم ولی کفاف نمی داد. از سرما کلاه ژاکتم رو هم سرم کرده بودم که با دیدن این صحنه یک کم درچه سرما کاسته شد و بهم گفتن کم کم عادت میکنی. می خواستم بگم من خودم کلی گرمایی هستم و از گزما خفه میشم. اینجا واقعا زمهریره. ولی حیف که نمی تونسنم بگم البته گفتم که واقعا سرده.
از کار نگم که احساس خیلی بدی کرده. هر جند یک مدت یک ایمیل می گرفتم که فلان کار انچام شده و هر کسی ایدهای داره می تونه بگه. یا من تونستم به این نتایج برسم. می خواستم بگم چرا اینا رو به من هم می فرستید من که فعلا از هیچی سر در نمیارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 آبان1385ساعت 18:31 توسط وروجک |
|
|
امشب دلم برات خیلی تنگ شده. دلم میخواد بهت زنگ بزنم. دلم میخواد کلی بهت خبر بدم. دلم خیلی چیزا میخواد. دوباره مریض شدم. پریروز همه پنچره ها رو باز کرده بودم فکر کنم برای همین سرما خوردم. یادته پارسال که مریض شدم چند بار زنگ میزدی تا مطمئن شی من سوپم رو خوردم و من بعضی وقتا دروغی می گفتم خوردم . حالا بازم امسال مریض شدم ولی تو دیگه نیستی تا نازم رو از پای تلفن بکشی و دستورالعمل سوپ رو بهم بدی. امروز همش دلم پهلوی تو بود. کاشکی بودی. کاشکی انقدر زود نمی رفتی. دلم برات کلا تنگه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 18:38 توسط وروجک |
|
|
آخیش همه چی به خیر و خوبی تموم شد و دیگه کار به سنگ خریدن نرسیدن. خودم هم باورم نمی شد که تونسته باشم این شغل رو بگیرم. دفعه اول که رفتم مصاحبه تا اوایلش که یارو داشت حرف می زد که از من چی می خواد متوجه می شدم ولی یک کم بعدش که گذشت دیگه اصلا نمی فهمیدم که داره چی میگه. یارو هم تند تند داشت برای خودش حرف می زد. یعنی واقعا اصلا نمی دونستم این چیزیایی که این داره میگه شدنی هست یا نه. خلاصه دیدم باید حرفش رو قطع کنم و بگم که من تا اینجا بیشتر بلد نیستم. تیمی هم که من قرار بود باهاشون کار کنم همه حرفه ای بودند و من به اصطلاج مبتدی یا خنگه اشون می شدم. حتی برای این شغل حداقل ۳ سال سابقه کار می خواست. نمی دونم چرا ولی با اینکه من گفتم من نمی تونم این کارو انجام بدم گفتم من تو رو بهت یاد می دم. تو با فلانی کار می کنی و سعی کن هرچی اون بهت گفت یاد بگیری. خلاصه فرداش هم ۲ نفر دیگه سوال و جواب کردن. وقتی آخرش بهم گفت که این نرم افزارها رو تو کامپیوترت نصب کن تا با کارش آشنا بشی و از ۲شنبه کارت شروع میشه اصلا باورم نمی شد که من تو شرکت به اون خوبی و شغل به اون خوبی رو گرفته باشم. ّآخ جون کلی تو دلم خوشحال شدم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 13:33 توسط وروجک |
|
|
هر وقت من منتظر یکی میمونم کلی صحنه های جالب می بینم. امشب چون مامان یکی از دوستام داشت بر می گشت قرار شد که ما بریم برای خداحافظی. خلاصه منتظر موندم تا بیاد. دیدم یک کم اونطرفتر یک گروه هستند که هی می خندند و به قولی الکی برای خودشون خوش هستند البته نه به طور زننده. وقتی یک کم دقت کردم دیم که هم هاشون یک مقدار عقب مونده ذهنی هستند مه با مربی اشون اومدند تفریح. یک کم وقت به خرج دادم و فکر کردم و دو دوتا چهار تا کردم دیدم اونایی که عقل کافی دارند به خاطر مشکلات روزمره ای که دارند با زندگی دست و پنجه نرم می کنن و عذاب می کشن. این ها هم به نوع خودشون یک جور دیگه.. شاید اونها با زندگی و مشکلات روزمره دست و پنچه به اون شدت نرم نکنن و برای خودشون خوشن. ولی هزار جور دیگه زجر می کشن. شاید خیلی ها فکر کنن که اونا چیزی نمی فهمنن ولی من می دونم که بیشتر از خیلی از ما ها معنی زندگی کردن رو می فهمن. البته برای اطرافیانشون صد برابر بیشتر رنجه می کشه وقتی که می بینه عزیزش از نعمت زندگی کردن مثل بقیه برخوردار نیست. وقتی می بینه نمی تونه اون مثل بقیه حرف بزنه یا راه بره یا هزار تا چیز دیگه. نمی دونم شاید زندگی همش یک امتحانه که هیچ وقت تمومی نداره و نمی تونی اطش فارغ التحصیل شی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 آبان1385ساعت 0:51 توسط وروجک |
|
|
امشب دلم خیلی شور میزنه. آخه فردا باید برم یک جا که برام خیلی مهمه. یکبار یک دوست اینجا بهم گفت که هر وقت می خوام دعا کنم تو یک کاغد بنویسم و بندازم تو آب. ولی امروز نرسیدم که لب آب برم. امروز تو یک مغازه از این چیزیایی که جینگول پینگول می فروشه رفته بودم. انواع و اقسام سنگها از استرس و مسافرت و عسق و شانس و اقبال و از این چیزا داشت. مونده بودم که این چیزا راسته یا نه. بخرم یا نخرم. آخه با اون سنگها از گردنبند و دستنبند و هزار جینگول پینگول دیگه درست کرده بودن. خلاصه مونده بودم که این چیزا خرافاته یا نه. اخرش منصرف شدم و گفتم هر چی بخواد بشه میشه با یک سنگ هیچی عوض نمیشه. نمی دونم کار درستی کردم و واقعا این سنگها کارگر هستند یا نه. به هر حال من که نخریدم. خدا می دونه شاید هم یک روز دست به دامن این سنگها شدم؟؟؟؟؟!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 آبان1385ساعت 22:32 توسط وروجک |
|
|
یک دوست دارم که هندیه. رفتارهای این دختر بعضی وقتا برام خیلی جالبه. هر وقت که باهم جایی غذا می خوردیم می دیدم که قبل از اینکه شروع به خوردن غذا بکنه دعا می کنه. ولی این دو سه روز اخیر من سر ناهار شام خونه اون بودم و می دیدم که حتی قبل از اینکه بیاد سر میز میره و پهلوی خداش دعا می کنه بعد میاد سر میز. یا حتی تو خونه اش یک قسمت برای خداش درست کرده و کلی تزیینش کرده. برام خیلی جالب اومد. ته دلم یکم فکر کردم. آخه من خودم این چند وقت اخیر به خاطر مشکلات خودم یکم با خدا قهر کردم. نمی دونم بعضی وقتا فکر می کنم که زیادی داره منو آزمایش می کنه و هزار تا چیز دیگه. من خودم همیشه که نه ولی اکثر وقتا وقتی غذام تموم میشه می گم خدایا شکرت ولی هیچ وقت قبل از اینکه شروع به خوردن کنم از خدا تشکر نکردم. وقتی یکی ازم می پرسه که چرا فلان چیز تو دینتون گفته شده میگم نمی دونم من فقط می دونم که اینجوریه ولی چراشو نمی دونم. البته نه اینکه از همون اولش بگم نمی دونم تا یک مقداری که به عقل ناقصم میرسه میگم ولی مگه ول کن معامله هستن و هزار تا چیز دیگه می پرسن پس چرا اینجوری یا چرا اونجوری.
مثلا چرا اگه یکی بخواد با یک مسلمون ازدواج کنه باید مسلمون بشه و چرا نمی تونه به دین خودش باشه و ازدواج کنه؟ چرا شما تو خونه روسری ندارید ولی بیرون روسری دارید؟ چرا اگه دوست دختر پسری قدغنه ولی هست؟ پس چطوری با هم بیرون میرن؟ اگه مهمونی قاطی نمی شه گرفت چطور می گی هست؟ پس اگه پلیس بیاد چکار می کنی؟ و هزار تا سوال دیگه آخرش هم چون جونم به لبم میرسه میگم من چرای اینها رو نمی دونم. اخرش می گم باباجون یک سفر برو ببین چه جوریه. آخه من چطوری بگم نیست ولی هست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 آبان1385ساعت 0:7 توسط وروجک |
|
|
نمی دونم چرا این چند شب همش خوابهای عجیب و غریب می بینم. نصف خوابم اینجاست و نصفش اونجا. همه خوابهام هم به زمان عقب بر می گرده. مثلا تو خوابم یکی یدونه (خواهز زاده ام) همسن اون موقعی که من آخرین بار دیدمش. تقریبا یک ساله. آخه من الان ۴ سال میشه که ندیدمش. مامانم هست و خواهرم هنوز نرفته و من هم نرفتم. ولی خوابهام نه سر داره نه ته. قبلا ها خیلی خوابهای بهتر می دیدم. خواب آدمایی که باهاشون در تماسم یا خواب کارهای روزمره و هزار تا چرت و پرت دیگه. ولی الان خواب آدمایی رو می بینم که اصلا نمی تونم ببینمشون و ازشون خیلی وقته که خبر ندارم. همشون هم ترسناکند. یعنی از خواب بیدار می شم و خدا رو شکر می کنم که خواب بودم. فکر کنم همین روزاست که یک تب خال جانانه بزنم البته زبونم لال چون واقعا دوست ندارم. یکبار تب خال زدم برای هفت پشتم بسه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 آبان1385ساعت 11:11 توسط وروجک |
|
|
خیلی وقت میشه که برات نامه ندادم. نه اینکه وقت نداشته باشم یا چیزی. نه. دیگه کسی نیست که برات نامه بیاره. ولی من از هم اینجا برات حرفامو میگم. خدا کنه که به گوشت برسه. نمی دونم شاید اونجوری احساس میکردم که چون یکی از نزدیک برات میخونه زودتر و واضح تر به گوشت میرسه و یک جورایی احساس بهتری داشتم. نمی دونم ولی دیگه چاره ای ندارم چز اینکه از همینجا همه چی رو برات تعریف کنم و خودت از اون بالا ببینی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 21:32 توسط وروجک |
|
|
به روی کسیکه دوستش داریم می خندیم
برای کسیکه بهش توچه داریم گریه می کنیم با کسیکه باهاش لذت می بریم می خندیم با کسیکه که فکر می کنیم متعلق به ماست عصبانی می شویم. دوستی مثل رابطه چشم و دست میمونه وقتیکه دست درد می گیره چشم براش گریه می کنه وقتیکه چشم گریه می کنه دست پاکش می کنه عشق با یک خنده آغاز میشه با یک بوس رشد می کنه و با گریه تموم میشه اما دوستی با چشمان آغاز می شود با درک رشد می کند و با مرگ تمام می شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 17:57 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|