![]() |
![]() |
|
|
امروز من به یک موفقیت بزرگ نائل اومدم. میگن یک نادون یک سنگ میاندازه که صد تا عاقل نمی تونن درش بیارن دقیقا شده بود حکایت من. یک بار هم که برنامه ام عین آدم کار میکرد وقتی می خواست پرینت کنه یک صفحه بیشتر پرینت میکرد.. یعنی خط آخر ریپورت رو یه جای اینکه تو همون صفحه بندازه تو صفحه بعد میانداخت. ریس جون هم هر چی چک میکرد نمی فهمید چرا. ظاهر قضیه همه چی درست بود ولی باطنش نه. اومدم درستش کنم و زیر ابروش رو بردارم زدم کلا چشم و چارش رو کور کردم که با کلی خواهش تمتا دوباره راه افتاد. خلاصه انقدر من و کامپیوتر با هم کلنجار رفتیم تا بالاخره روش کم شد و عین بچه آدم پرینت کرد و من داشتم دیگه رو ابرا پرواز می کردم. بعد بیاید بگید که مخ من کار نمی کنه. به این خوبی مثل ساعت کار می کنه.
دیروز من کلی با دامنم مشکل داشتم. پیدا کردن دامن سایز من واقعا مشکله. همه برام گشادن. یعنی من یک دامن ندارم که قشنگ سایزم باشه. همه در حال افتادن هستند. خلاصه من هی این دامنم رو می کشیدم بالا دوباره می اومد پایین. خلاصه دیدم نخیر اینجوری نمیشه. از اون ور همه سنجاق قفلی یادم رفته بود که چی میشه. خلاصه کلی پانتومیم بازی کردم تا بگم من سنجاق قفلی می خوام. کلی من همیشه به اینایی که دامنش رو تنشون قشنگ وای میاسته حسودیم میشه. خلاصه این لباس رسمی برای من نه تنها پوشیدنش دردسره خریدنش هم دردسره چه بلوز چه دامن. من با هر جفتنش مشکل دارم. آخیش فردا نه پس فردا صبح می خوابم. امروز ضبح مثل زالو به تخت چسبیده بودم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 21:14 توسط وروجک |
|
|
خیلی وقته که یک خواب درست حسابی نکردم. حالا یا از فکر و خیال بد بوده یا از ناراحتی یا از سرما که جدیدا کار هم بهش اصافه شده. از بس هر روز یک کار جدید از من میخوان و من هم مثل خر هم خودم تو گل گیر کردم هم مخم تو گل گیر کرده. باور کننید می گید چرا الان می گم.
امروز رفتم به رییس جون می گم به نطر من فلان چیز از بیخ و بن خرابه و هر کاریش می کنم اجرا نمی شه. اومده داره کدها رو نگاه می کنه میگه برو بالا حالا سمت چپ فلان رو کلیک کن. من هی رفتم راست دنبالش می گشتم. رییس جونم خیلی با حاله دیدی هی اون میگه چپ من راست تر میرم آخرش مجبور شد بگه من این چپ رو منظورم بود نه اون چپ رو. چند وقا پیش یک جا خوندم که یک آدم معروفی گفته که مخ ادم از لحظه ای که از خواب بیدار می شی شروع به کار کردن می کنه و تا موقعی که سر کار نرسیذی از کار کردم وای نمی ایسته. یکشنه رفتم ماشین لباسشویی بزنم . اومدم پودر بریزم دیدم چرا پودر دفعه قبل هست. نگاه کردم دیدم بله من ماشین رو رو آب سرد گذاشته بودم پدر تو جای آب گرم ریختم. خلاصه مجبور شدم تمام ملحفه هایی رو که شنبه شستم رو دوباره بزارم کنار بشورم. تو این هفته شیرین کاری زیاد کردم. می ترسم یک وقت چشم بخورم. نمی دونم فکر منم دارم همه جانبه چپل چوپول می شم. فعلا حاده مخ من تا اصلاع ثانوی در دست تعمیر است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 22:11 توسط وروجک |
|
|
نمی دونم این چه قریضه ای که آدم وقتی تو مشکل می افته اولین نفری که بعد از خدا ازش کمک می خواد مامانشه. من هر وقت خواب بد می بینم چه الان یا چه قبلا مامانم رو صدا می زدم که کمکم کنه. یا مثلا اگه گوشم در می گیره یا دستم یا هرجا. اولی کسی که تو دلم می گم مامانمه.
دیشب یک خوای خیلی ترسناک دیدم. خلاصه تو خوابم از داد و فزیادهای خودم که از مامانم کمک می خواستم از خواب پریدم. حالا مامانم همچین آدم شجاع و نترسی نبود که بگم از هیچی نمی ترسید. همیشه جانب احتیاط رو رعایت می کرد. خلاصه که فهرمان من مامانمه. نمی دونم شاید به خاطر این بوده که تو سایر مسایل مثل صبر یا خود دارس و مهربونی واقعا سمبل بود و هست. کم کسی رو دیدم که بتونه در تو ازخود گذشتگی به پای مامان من برسه. اینو می تونم ثابت کنم. دلم برای مامانم تنگ شدههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 21:22 توسط وروجک |
|
|
تو این چند وقته که اینجا زندگی کردم یک سری فرقا بین ایران و اینجا تو نظام کاری و اداریش دیدم که برام جالب بود. چه وقتی که دانشگاه میرفتم چه الان که کار می کنم.
توی خیلی از کشورا شاید تبعیض نژادی باشه ولی واقعا من اینجا اصلا ندیدم نه دانشگاه نه سر کار. خیلیا تصور اولیه ای که از ایران دارن اینه که هیچی ما نداریم ولی وقتی میگم که ما هم همه این چیزا رو اونجا هم داریم راصی میشن که البته این هم تقصیر خودشون نیست چون اونا هم چیزی رو که از تو فیلما می بینن یا تو خبرا می گن رو میشنون و باور دارن. که الته من هم در این جور مواقع ۴ تا عکس تو اینترنت پیدا می کنم و بهشون نشون میدم که کلی حال کنن. چیزی که برام خیلی جالب بود سیستم کاریشونه. وقتی برای یک کاری اقدام می کنی لازم نیست که ملیت و مذهبت رو بنویسی. کارهای دولتی تقریبا فقط برای خوداشون هست. یعنی یا اقامت داشته باشی یا اینکه شهروند باشی. یک سری از شرکتها هم اگه ۲ نفر هم رده و هم سطح باشن اول ترجیح می دن که به اونی که اقامت داره یا سیتیزنه اول کار بده بعد به خارجی. چون فکر می کنن که خوداشون نباید بیکار باشن. یک جاهای دیگه هم که به بقیه هم کار میده. اون هم البته به خاطر نوع ویزاست. چون نمیخوان که وقت و پول صرفت کنن و بعدش وقتی تازه میخوان نتیجه اش رو ببین کارمندشون مجبور باشه بره. ولی واقعا اگه کار بلد باشی مشکل ویزا رو هم یکجورایی حل می کنن. من تو ایران وقتی کار می کردم بیشتر از اینکه کار میکردم بیشتر بازیگوشی می کردم. با تلفن حرف میزدم. پای میز اینو و اون وای می ایستادم حرف میزدم. خلاصه کویت بود . ولی اینجا تا حالا هر جایی که کار کردم همیشه زودتر رفتم دیرتر هم در اومدم. چون می بینم بقیه هم همینطور هستند. هیچ وقت کسی رو نمی بینی که پای تلفن خوابش برده باشه. اصولا که کسی حرف نمیزنه ولی بزنه هم فقط در حد رفع کار نه اینکه ۴۵۲ ساعت مخ بزنی و لاو بترکونی. یعنی حتی خود رییس جون رو هم نمی بینی که کار رو دو در کنه. تو ایران هر رییس برای خودش یک منشی داره. هر طبقه یک آبدارچی. ولی من تا حالا اصلا هیج جا ندیدم که آبدارچی داشته باشن. اگه جلسه باشه که میخوان حرف جدی بزنن. اون یک ساعت کسی چایی و میوه نخوره نمی میره. خداییش هم آدم میره جلسه که تبادل نطر کنن نه اینکه بخورن. اگه قرار ناهار باشه هم بیرون تو یک رستوران یا یک کافی شاپ قرار میزارن. ولی اصلا بساط چایی و میوه و از این چیزا به راه نیست. حتی رییس بزرگ هم خودش برای خودش چایی یا قهوه یا هر چی درست می کنه. بعضی وقتا می گم چی می شد که من تو ایران هم مثل همینجا کار میکردم. هر کدوم از ماها به بغل دستیمون نگاه می کنیم میگم این هم کار نمی کنه من هم نمی کنم. یا کیه که قدر بدونه. کیه که بفهمه. نمی دونم شاید انقدر حقوقا پایینه که هیچکی دست و بالش به کار نمیره. خیلی ها هم وقتی می بینن که چه کار کنن چه کار نکنن کسی نمی بینه نا امید میشن. هر جی هست بعضی وقتا خیلی دوست داشتم که ایران هم مثل خیلی کشورهای دیگه همه چیش به روز باشه. خدایشش ما الان تو مد به روز هستیم. کافیه امروز یک چیز مد باشه فردا تو ایرانه. پس چرا فرهنگ کار هیج وقت تو ایران نیومد و هر کی هم رییس شد اول فک و فامیل و دوستای خودش رو سر کار آورد چون از اونا هم یک چیزایی بهش بماسه جالا چه اسمی چه منفعتی. اینجا برای کار فقط خود آدم مهمه که چی بلده و چی کار می تونه کنه. یعنی موقعیت خود شخص مهمه نه موقعیت اطرافش. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 18:45 توسط وروجک |
|
|
بعضی وقتا وقتی دلم میگرفت و می خواستم با مامانم حرف بزنم می رفتم لب دریا و اونجا باهاش حرف میزدم. آخه فکر می کنم آخر خط دریا مثل آخر دنیا میمونه و آسمون هم بهش نزدیکتره. تو خونه یک سقف بالا سرمه که نمی زاره ستاره ها رو ببینم. همیشه با اون ستاره ای که از همه بیشتر برق میزنه و بیشتر چشمک میزنه خیره میشم. چون فکر می کنم الان اون حواسش به منه. ولی الان از سرما از جام هم تکون نمی تونم بخورم چه برسه برم لب اب.
فکر کنم دارم مریض میشم. گلوم درد می کنه. اینجا تو ذل سرما هم باز کولر روشن می کنن. فکر کنم نمی دونن شوفاژ چیه. سرما و گرما همش کولر روشته. سر کار پاهام یخ میزنه و دلم میخواد قلمبه اش کنم زیر خودم ولی حیف که نمیشه. بدبختی از این بیشتر. رییس جون اول که قربونش برم این هفته کاملا نامریی بود و من همش باهاش چت میکردم و فایل می فرستادم و اون هی چک میکردو قراره فردا بیاد. امروز هفتصد خروار کار ریخته بود رو سرم. که من تقریبا نیم مثقال شاید بشه گفت ازش سر درآوردم. البته زیاد هم مطمئن نیستم. البته قراره فردا بهم بگه که دقیقا چی میخواد. چشمام دراومد از بس به مونیتور نگاه کردم. صبحها انقدر سرده که من جونم از حلقوم در میاد.از خئاب صبح زود تو سرما بیدار شدن که خودش زجره. وای دردناک تر از اون وقتیکه بخوای از زیر دوش بیای بیرون. دمای زیر دوش و بیرون دوش زمین تا آسمون فرق میکنه. سگ لرز میزنم تا خشک شم. بعضی وقتا دلم میخواست انقدر پولدار بودم که احتیاج به کار کردن نداشتم ولی بعدش پشمیون میشم. چون از کار کردن لذت میبرم. وقتی می بینم که این پولیه که براش زحمت کشیدم. و به ازاش هم هر روز یک چیز تازه یاد گرفتم و کلی تجربه کسب کردم کلی بهم می چسبه. خلاصه دل من همه چی میخواد. ا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 21:12 توسط وروجک |
|
|
خیلی بده وقتی آدم دلش اندازه یک اقیانوس گرفته باشه ولی به اندازه یک نخود هم نتونه به کسایی که دوست داره بگه که چرا دلش تنگه.
احساس می کنم که دارم گم میشم. نه می تونم پشتم رو نگاه کنم نه جلوی پامو نه دور دست رو. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 19:56 توسط وروجک |
|
|
بالاخره از کما در اومدم. البته دلیل تو کما رفتنم به این دلیل نبود که ضربه به مغزم خورده باشه. ضربه به اینترتنم خورده بوده. جایی که ازش اینترنت گرفته بودم می گفت اشکال از مخابراته. اینجا فلان چیزو نشون میده. اونم می گفت وقتی تلفنت کار می کنه یعنی اشکال از اوناست. یا یک مشکل داخلی تو خونه است .خلاصه اینکه ۷۰۰ هزار بار زنگ زدم. فعلا کار می کنه.
از خیر سر تولد کویین (ملکه) امروز تعطیل رسمیه. خلاصه ۳ روز تعطیلی خیلی حال داد. البته طبق معمول یک روزش رو به شغل شریف کارگری مشغول بودم. البته این دفعه نصف روز کار کردم. ۲روزش رو هم لذت بردم و فقط تلویزیون نگاه کردم. این آب و هوا واقعا منو دیوانه کرده.بعصی روزا هوا واقعا سرده و تا تو مغز استخونم یخ میزنه. من واقعا سرمایی نیستم. چله زمستون هم به زور و جیغ و داد مامانم یک چیزی تنم میکردم. اینجا تازه از برف خبری نیست ولی نمی دونم چرا انقدر بعضی روزا سرده.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 15:20 توسط وروجک |
|
|
این هفته واقعا من خیلی زحمتکش بودم. یعنی به تمام معنا جزو قشر زحمتکش بودم. تمام هفته که از مخم کار کشیدم شنبه هم فیزیکی. یعنی هی شستم هی رفتم. یعنی حتی تا کاشی حموم رو هم شستم. کف آشپزخونه. گاز. خلاصه هرچی قابل شستشو بود من با مایع ضد عفونی به جونش افتادم. و باید اقرار کنم که خداییش خیلی کارگر خوبی هستم. همه چی از تمیزی مثل جواهر برق میزد.
من فکر کنم یک کم اطلاعات غلط دارم. من فکر می کردم که روغن نارگیل باعث تقویت مو و رشد مو میشه. برای همین کلی خودم هی تو دردسر روغن زدن به سرم می کردم. البته یک مدت یادم رفته بود. امروز یک مثقال تو ایتنرت گشتم ببینم واقعا برای چی خوبه ولی همجین چیز زیادی در مورد تقویت مو ننوشته بود. خلاصه یک کم سرم گول رفت. دیشب از خودم ذوق به خرج دادم و یک چیز جدید درست کردم. البته کلی مجبور شدم وقت صرف کنم . نصف عدا رو گاز پخته شد و نصفش تو فر. ولی آخرش واقعا داشتم دستام رو هم لیس می زدم. اینه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 20:37 توسط وروجک |
|
|
شب ساعت ۹ نشده چشام قیلی ویلی میره یعنی من خوابم میاد. به زور بهس میگم بابا هم قباحت داره هم خجالت. خلاصه به زور رشوه که این سریال رو ببین قشنگه تا ساعت ۱۰ بیدار نگه اش میدارم. دیگه تا مسواک یزنم و برم تو جام میشه ۱۰:۳۰.
هیچی بدتر از این نیست که چشمت تازه گرم شده باشه. هوا هم سرد باشه و دلت نخواد جای گرم و نرمت رو ول کنی که به قیمت اینکه تلفن داره خودش رو می کشه مجبورشی بلند شی.والا حالا خونش می افتاد گردن من و حالا بیا تو مملکت غربت ثابت کن بابا جون نصفه شب زنگ زد وگرنه من در تمام طی روز مخلص تلفن هم هستم و بابام قرار بود وقتی من ایران بودم من رو به عنوان تلفن چی استخدام کنه. مزاحم کسی نبود به چز خواهر گل گلابم . صبحش یکبار باهاش یک ربع حرف زده بودم و بهش گفتم فردا که یعنی میشه امشب من بهم زنگ بزنه. ولی این خواهر عقل کل تر از من فردای خودش زنگ زد که می شد همون شب من. اصولا وقتی این اتفاق می افته من بعد از یک دقیقه می گم من برم ولی ایندفعه چون دلم براش واقعا تنگولیده بود تقزیبا یک ساعت حرف زدم. قرار شد بعد از من به بابام زنگ یزنه و بهش بگه که من فردا شب منتظر زنگشم. خلاصه خلاصه اش بابام هم چون خواهرم بهش گفته بود تازه با من قطع کرده بهم زنگ زد. خلاصه اینکه دیشب خواب به من نیومده بود. واقعا کوفت خواب شدم. حالا مگه بعد از ۲ ساعت تلفن حرف زدن دیگه خوابم می برد و باعث شد من صبح به زور بلدزر هم نتونم بلند شم و فقط به زور اجبار و زنگ از خواب بیدار شم. همینجور که داشتم به اینکه چرا انقدر زود صبح شده پیش خودم فکر می کردم چی می شد امروز شنبه بود. حالا که من مخ از آب در نیومدم حتی نصفه مخم هم در نیومدم که یک کم کمتر خسته شم حداقل یک ساعت صبحها رو دیرنر صبح می کردی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 خرداد1386ساعت 0:50 توسط وروجک |
|
|
آخ جون فردا غیر رسمی میرم سر کار. واقعا خیلی لذت بخشه. جمعه ها میشه غیر رسمی رفت. این یعنی یک مزیت بزرگ. امروز من تو یک جلسه به عنوان نایب رییس جون اول شرکت کردم . کلی از خودم نظر خرج کردم و ازشون ایراد گرفتم. خلاصه ایده ایی که دادم کلی مورد پسند واقع شد. اینه
هر وقت سر کار جدید میرم انقدر سر کارم از مخم مصرف می کنم و انرژی صرف می کنم که هم خیلی گشنه ام میشه هم اینکه شب به زور خودم رو تا ساعت ۱۰ بیدار نگه میدارم. البته وقتی به سیستمشون وارد شم کمتر خسته میشم. الان واقعا جونم به لب که چه عرض کنم به بالای کله ام میزنه. همین روزاست که کله ام مثل یک اتشفشان بریزه بیرون. تو این یک هفته نتونستم با خواهرم حرف بزنم. امروز ساعت ۶ صبح من مه می شد ۳ یا ۴ بعد از ظهر اون بهم زنگ زد و حدودا یکربع حرف می زدیم. آخه من باید دوش می گرفتم و کلی چسان فسان می کردم تا برم سر کار. کلی حرف نگفته موند. تو اون یک ربع فقط تیتر وار با هم حرف زدیم. چی می شد من کلی مخ بودن لازم نبود انقدر به خودم فشار بیارم؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 21:45 توسط وروجک |
|
|
دیشب یک خواب خیلی خیلی وحشتناک دیدم. تو خوابم مامانم زنده بود ولی به من خبر دادن که مامانت داره می میره. ولی من نمی تونستم بهش زنگ بزنم. تمام خط ها بسته شده بود. پروازها همه برای ایران بسته بود و من تمام راهو تا ایران دویدم. وقتی رسیدم ایران زمستون بود. یک ماشین داشت مامانم رو می برد. رو برفها هی زمین می خوردم ولی پا می شدم و دنبال ماشین می دویدم ولی وقتی ماشین سربالایی رفت دیگه نفسم یاری نمی کرد که سر بالایی رو بدوم و من فقط ذیدم ماشین پیچید و رفت و من گمش کردم.
تو محل کارم کسی نمی دونه که من مامان ندارم. وقتی ازم می پرسن که مامان و بابات اینجان؟ من نمی گم که مامام بهشته و می گم اونا ایران هستند. البته دروغ هم نگفتم چون مامانم همه جا هست. یا وقتی می پرسن میان تو رو ببینن؟ من هم میگم احتمالا. چند شب پیش داشتم یک برنامه رو نگاه می کردم که دختره نمی دونست که پدرش مرده و هنوز هم نمی دونه. من ناخودآگاه یاد بابام افتادم. کارت تلفن هم نداشتم. حالا هر چی با موبایلم آزاد موبایل بابام رو می گیرم میگه در دسترس نیست . خونه رو می گیرم کسی بر نمی داره. موبایل عمه ام رو می ۱۰ بار گرفتم بر نمی داشت . واقعا داشتم دیوانه می شدم که به موبایل یکی دیگه از دوستام زنگ زدم و بالاخره بابام پیدا شد. حس از دست دادن خیلی حس بدیه. امروز وقتی کارم تموم شد واقعا نتونستم اون کفشا رو تحمل کنم. یعنی واقعا جونم به لبم رسیده بود. من هم درشون آوردم و یک صندل که با خودم برده بودم رو پوشیدم. ولی اگه یکی به من نگاه می کرد احتمالا به عقل من شک می کرد. دامن رسمی. بلوز رسمی بعد اونوفا با صندل لا انگشنی لخ لخ راه می رفتم. نمی تونم بگم که واقعا چه حس خوبی بود وقتی از اون بالا اومدم پایین. چه حس دل انگیزی بود که دیگه انگشتام جدا از هم می تونستن نفس بکشن و تو فضای باز بودن. خلاصه حالی داد. فردا قراره ریس جون دوم در مورد پروژه ای که من قرار شروع کنم باهام حرف بزنه. امروز رییس جون اول یک کم در موردش گفت ولی گفت این پروژه مال اونه و اون بهت فردا دقیقا میگه که جی میخواد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 20:11 توسط وروجک |
|
|
امروز از دیروز مخم درد گرفت. یعنی واقعا می خواستم یک در رو پیدا کنم برم. اول از همه اینکه واقعا زجر آوره که آدم یک عصا قورت بده و مجبور باشه که راست راست راه بره. عین آدمای استرلیزه پاستوریزه بشینی و با اون کفشای پاشنه دار تق تق از اینور بری اونور و مثل بز زنگوله به پا قبل از اینکه یک جا برسی به همه کسایی که اونجا نشستن اعلام وجود کنی که هی من دارم میام. راه رفتن با دامن که دیگه مرگ آوره نه می تونی از جایی بپری نه می تونی بدویی. مثلا امروز بارون اومده بود و من میخواستم از یک میانبر بزنم برم ولی یک قسمت کوجولوش اب جمع شده بود و من مجبور سدم که راهم رو دور کنم چون با دامن مزاحمم نمی تونستم بپرم. در ضمن چون زمین ها خیس بود راه پله ورودی چند تا پله اول لیز شده بود برای همین باید با احتیاط رد می شدم. آخه من به کی اینو بگم که درک کنه چقدر سخته که آدمشسته رفته باشه و جین نپوشه.
رییس جون اول امروز در کل در دسترس نبود و خیال خودش و منو راحت کرده بود. رییس جون دوم امروز منو مورد تشویق قرار دادن. به قول خودش باورش نمی شد که من چیزیای که دیروز و امروز رو بهم یاد داده چیزی زیاد ازش سر دربیارم. ولی امروز ازم چند تا سوال کرد و وفتی دید من به همه شون جواب دادم کلی شفاها مورد تشویقم قرار داد. فعلا که اینا یک مخ مفت گیر آوردن و هی براش حرف می زنن. یعنی اینا فقط حرف می زنن و من هی گوش می کنم و هر ۲ ساعت یک نفر آدم برام سخنرانی می کنه و سیستم و برنامه ای که باهاش کار می کنه رو برام توصیح می ده. امروز یک کم به خودم امیدوار شدم. وای که شنبه میشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 21:12 توسط وروجک |
|
|
از زور خستگی دارم میرم. یعنی مخم خیلی امروز کار کرده. بیشتر از حد توانش بهش امروزه داده وارده شده و هنوز دز حال تجزیه و تحلیل داده هاست. یعنی اگه واقعا مخم من طاقت لبریز شدن داشت یک سیل می اومد. یعنی اینا از ساعت ۹ تا ۵ یک ریز تو گوش من حرف زدن. یکی ۲ ساعت اول به معرفی شرکت و چیکار می کنن و کی به کیه گذشت. بعدش منو نشوندن پهلوی رییس جون. رییس جون یک بند تو گوش من حرف زد. بعدش رییس جون دوم اومد و گفت هر وقت کارت اینجا تموم شد برو فلان قسمت که اونجا مخت تلیت شه.و من ۲ ساعت تمام گوشی تو گوشم بود تا حرفای بقیه رو بشنوم و بفهمم که از اول که اطلاعات وارد میشه به چه صورته و و اول کدوم قسمت میره بعد کی چی میگه و چه چیزایی رو باید دقت کنم. خلاصه که من نصفش رو فهمیدم نصفش رو هم اصلا نفهمیدم. او نصفی رو هم که فهمیدم رو هم مطمئن نیستم. همونی رو هم که مطمئن نیستم الان یادم رفته.
طبق گفته خود رییس جون پیدا کردن ایشون خیلی سخته چون یا تو جلسه است یا باید به یک سری کارهای دیگه رسیدگی کنه و این یعنی اگه من بدبخت یک جا گیر کنم اول باید یکی بزنم تو سر خودم بعدش تو سر کامپیوتر بعدش هم احتمالا باید روزای اول دقیقه ای یکبار بهش زنگ بزنم.احتمالا یک خط مستقیم بینمون باید وصل شه که من دیگه هی نخوام شماره بگیرم. احتمالا خودش ترجیح میده که بیشتر آفتابی شه. البته به گفته خودش امروز من زیادی هم فهمیدم. حالا خدا رحم کنه. این حرف میزد و من هم تو دلم می گفتم که من این کارها رو چه جوری کنم. شونصد هزار تا سرور و دیتا بیس اینور اونور دنیاست که من آخرش نفهمیدم کی به کیه. خدا فردا رو به خیر بگذرونه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 23:4 توسط وروجک |
|
|
از فردا میرم سر کار جدید. خیلی خوشحالم چون این کارم از کار قبلیم یک کم بهتره و فکر کنم محیطش هم خیلی بهتر باشه. کار قبلیم رو هم اول حیلی دوست داشتم ولی وقتی رییسم عوض شد من هم یک کم بدبخت شدم. مدیر اولم خیلی خوب و مهربون بود ولی دومی وای. یعنی لحظه به لحظه رو اعصاب من راه میرفت. البته نه تنها رو اعصاب من بلکه رو اعصاب همه تقریبا راه می رفت ولی رو اعصاب من می دویید و بعضی وقتا هم بالا و پایین می پرید. آخیش از دستش راحت شدم.
خوبی اونجا این بود که سر کار می تونستم غیر رسمی برم. یعنی می تونستم جین بپوشم. کفش اسپرت بپوشم و تقریبا هر چی می تونستم بپوشم. ولی اینجا باید رسمی برم سر کار و این یعنی بدبختی. یعنی اینکه من فقط باید کفش پاشنه دار بپوشم. لباس رسمی بپوشم وشلوار یا دامن رسمی بپوشم. خلاصه بدیختی اینکه تقریبا ۷ یا ۸ ساعت رسمی باشی یک طرف. اتو کردن لباس رسمی یک طرف. گرونی لباس زسمی هم از یک طرف. یعنی من باید از این به بعد باید لباس رسمی بخرم. حالا فردا اولین روز کارم تو محل جدیده. خدا کنه از اون یکی خیلی بهتر باشه. ظاهر امر که بهتر بود. باطنش یک چندوقت دیگه معلوم میشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 21:37 توسط وروجک |
|
|
امروز رفتم عروسی به اصطلاح خارجکی. عروس و داماد هر دوشون اهل انگلیس بودند که به قول خودشون اینجا یک جشن کوجیک گرفتند تا ماه دیگه برن انگلیس و یک جشن هم اونحا بگیرن. خوبی جشنی که آدم تو مملکت غربت می گیره اینه که تعداد آدنا خیلی کمه و به ۳۰ یا ۴۰ نفر میرسه که تقریبا میشه گفت اینا همه دوست یا همکار هستند و تقریبا از پدر و مادر و خواهر و برادر و عمو و زن عمو و ... خبری نیستالبته منظور من این نیست که فک و فامیل نباشن خوبه منظورم اینه که چون هیچکی رو نداری سر و ته اش به چند تا دوست و همکار ختم میشه.
عروسی لب ساحل و چراغ دریایی بود منظره واقعا خیلی خیلی قشنگ بود. یک چیزی اونورتر از قشنگ. بعدشم رفتیم یک رستوران و خلاصه بخور بخور. یک چیز این عروسی رو خیلی دوست داشتم. اول از همه اینکه بابا جون به زبان خودشون عقد شدن نه مثل ما یارو نصف خرفاشو عربی میگه نصفش رو فارسی. دومش اینکه حرفایی که زده می شد و باید دو طرف بهم می گفتن خیلی حرفای قشنگی بود. دو طرف باید دقیقا عین همه اون حرفا مه تو خوشی و ناراحنی و بی پولی و ثروتمندی و ... قول می دن که پهلوی هم باشن رو بهم بگن. بعدشم هم داماد یک سخنرانی می کنه. البته عروسی اینا چون خیلی به صورت سنتی برگزار نسده بود دیگه کسی دیگه ای سخنرانی نکرد.بعدشم مثل ایران که به جز فک و فامیل و نزدیک باید صد پشت اونورتر رو هم دعوت کنی چون زشته نبود. خلاصه من کم دیدم که تو ایران یکبار لیست مهمون فقط نوشته شته. هزار بار هی عوض میشه. اینو دعوت کنم اینو دعوت نکنم. نه نمیشه اینو دعوت کرد ولی فلانی رو دعوت نکرد بعدا شر به پا میشه. خلاصه همیشه دنگ و فنگ عروسی یک طرف این مهمون دعوت کردن هم یک طرف. البته صد رحمت به ایرانیها جون عروسی هندیها مثلا عموی طرف هم بری خودش مهمون دعوت می کنه و کلی آدم تو عروسی شرکت می کنه که این عروس و داماد بدبخت اصلا نمی دونن کیه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 21:27 توسط وروجک |
|
|
یک جا خوندم
گاهي اوقات آرزو مي كنم همین روزاست که سر از تیمارستان در بیارم. پاک قاطی کردم و به معنای تمام گو گیجه گرفتم. نمی دونم چی درسته چی غلطه. نمی دونم چه جوری یک حرفی رو به یک نفر بزنم که نفهمه از کجا فهمیدم و از همه مهمتر دلم اصلا نمیخواد ناراحتش کنم. نمی دونم چه جوری بگم که به در بگم دیوار بشنوه. آخه خیلی خود رایه. البته خود رای هم شاید کلمه درستی نباشه ولی هرچی هست اینه تا یک کاری رو خودش نخواد و خودش قبول نداشته نباشه رو انجام نمیده. از یک ور میخوام بگم اصلا به من ربط نداره بزار هر کاری دلش می خواد انجام بده ولی آخه نمی تونم از یک ور هم خودم رو به رگ بی خیالی بزنم و بگم بزار تو دردسر بیافته بعد خودش حالیش میشه که یک کم دست از لجبازی که من نمی دونم با خودشه یا با یکی دیگه دست برداره. ولی حیف که به هیچ وجه نمی تونم بگم یا به روم بیارم که من از این موضوع خبر دارم. این دور بودن از اوضاع و احوال به دور بودن بعضی وقتا خیلی بده. وقتی میشنوم یکی مریضه یا یکی ناراحته خیلی غصه دار میشم. به نظر من وقتی ادم خودش تو مشکله حداقل می دونه که چی به چیه ولی وقتی یکی دیگه تو مشکله آدم نمی تونه دقه ای یک بار زنگ بزنه که درست شد یا نشد؟ بهتری؟ اوضاع روبراه؟ اینجوری بدتر رو اعصاب طرف راه میری؟ حالا نه اینکه اوضاع خودم توپ توپه !!!! امروز با بابام که حرف زدم صداش دوباره پایین بود. بهش میگم بابا جون چیزی شده؟ میگه نه. سر کارم. و زودی میخواد بره. میگم خوب سر کار باش مگه چی میشه. نمی دونم به بابام حسابی شک دارم از بس همیشه همه چی رو قایم میکنه و نمیگه مگه اینکه صداش از یک جا دربیاد که مثلا اینجوری شده. بعد که بهش میگم میگه آهان فلان جیز رو میگی. بعدش هم میگه آخه مهم نبود من هم نگفتم. نمی دونم شاید چون خواهرم برگشته یک کم دلتنگی خواهرم رو می کنه. خلاصه اگه من زمانی دیگه اینجا ننوشتم یکی از دلایلش میتونه این باشه که تیمارستانم و احتمالا تو قرنطینه هستم و اینترنت و از این جور چیزا هم به دورم. در یک کلام کاشکی من الان می تونستم همه این انگشتام رو حواله زندگی کتم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 23:3 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|