![]() |
![]() |
|
|
الان اخلاقم به طرز وحشتناکی غیر قابل تحمل شده اونقدر که خودم میخوام خودم رو خفه کنم. آخه من از دست خودم به کی می تونم شکایت کنم.
از دیشب به طرز غیر قابل باوری رو دور بدخبری افتادم. اون از تلفن خواهرم که کلی اخبار ناخوشایند داد و من تا ساعت ۳ صبح داشتم کلنجار می رفتم که بتونم با ایران حرف بزنم. اونم از امروز عصر که کلی اعصابم خط خطی شد . راستش نمی دونم حق داشتم برای عصر ناراحت شم یا نه ولی هنوز هم درک کردنش برام سخته. یعنی در کل همیشه برام خیلی سخت بوده که با واقعیت روبرو شم. حالا فرقی نمی کنه در چه حد. حتی اگه خیلی وقت هم از روش بگذره برا من هنوز به تلخی روز اوله. فقط می دونم که از دیروز تا الان روز من دوباره تلخ شد. گرچه شاید بهتر باشه بگم تو این ۲ ساال روز شیرین خیلی خیلی کم داشتم ولی بعضی روزا واقعا تلخ بودن. دلم میخواد به چز درس همه چی از یادم بره. یعنی بیماری فراموشی بگیرم. نه کسی رو یادم بیاد نه چیزی. تنها چیزی که بدونم و بلد باشم کارم باشه و درسی که خوندم. حتی اگه ندونم خودم هم کی هستم مهم نیست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 20:25 توسط وروجک |
|
|
من نمی دونم که چرا تقریبا همیشه وقتی میرم کفش بخرم پام رو دنبال خودم نمی برم. برای اینکه سر کار باید کفش خانومانه زچر آور پاشنه دار بپوشم و ۸ ساعت هم باید تحملش کنم بر ا همین ایندفعه که خواستم کفش بگیرم یک سایز قسنگ کیپ کیپ پام بود. برا همین نیم سایز بزرگترش رو گرفتم که زیاد پام منفجر نشه. تو مغازه نیم سانت بزرگتر خوب بود ولی اومدم خونه نیم سانت بزرگتر بعضی وقتا یک مرتبه تو پام لق میزنه و در میاد. براهمین مجبور شدم پنبه بچپونم توش. اومدم ابرم رو بردارم زدم چشمم رو هم کور کردم. حالا هر بارکه بخوام استفاده کنم باید کلی مراسم پنبه چپونی به جا بیارم.
لواشک بارون شدم. خیلی خوبه که همه می دونن که من عشق لواشکم هر کی از هر جا میاد برا من لواشک میاره. امروز یکی از دوستام که تقریبا چند وقت پیش از ایران اومده بود برام لواشک آورده. البته من اونقدر باهاش دوست نبودم که فکر کنم که برام برگرده لواشک میاره. امروز دیدمش و وقتی بهم لواشک داد تا کلی ذوق مند شدم. یکی از لواشک هام لواشک غوره بود. البته ناگفته نماند که هر چی هم که لواشک داشته باشم بازم کمه. کاشکی می شد یکی برام زغال لخته بیاره. حیف که اون یکی به هیچ وجه امکان نداره. البته یمیبار بهم زعال لخته شمالی از اینایی که می پزن بهم رسید ولی من دلم خود زغال لخته میخواد. دیگه کم کم داره مزه آلبالو و گوجه سبز و زعال لخته یادم میره.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آبان1386ساعت 19:27 توسط وروجک |
|
|
بعضی وقتا فکر می کنم که این همه درس خوندم و این همه دارم کار می کنم که آخرش چی شه؟ کجا رو میگیرم که بقیه نگرفتن؟ تازه بعضی وقتا فکر می کنم اونایی که این کار ها رو هم نکردن خیلی جلوتر از منن.
امروز دلم بدجوری گرفته بود. شاید به خاطر این بود که فهمیدم یکی از دوستام هم مامانش رو از دست داده. و درست یاد خودم افتادم. من نمی تونم این حرفهای فیلسوفانه رو قبول کنم که مرگ و تولد دست خود آدم نیست. یکی دنیا میاد یکی میره. مرگ حقه. یا خیلی حرفای دیگه. من دلم یک معجزه میخواد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 21:46 توسط وروجک |
|
|
دیروز عصر وقتی با ایران حرف زدم خیالم خیلی راخت شد. البته اگه دوباره همه چیز قاطی پلتی نشه. بعضی وقتا که نمی تونم بابام رو پیدا کنم صبحش زنگ میزنم به خواهرم که ببینم اون حرف زده یا نه. از شانس بد من خواهرم هم پریرور نتونسته بود حرف بزنه و من خیلی دلشوره داشتم که چی شده. خواهرم میگه بی خبری خوش خبریه.
خیلی وقتا که دستم به بابام نمیرسه دست به دامن دوستام میشم که برام بابام رو پیدا کنن و واقعا جا داره همین جا از همشون که انقدر همیشه دنبال کارهای من هستن تشکر کنم. دوست حوب واقعا مرحمته. شاید من اگه دوستام نبودن دستم به خیلی از جاها بند نبود. از وقتی خودم نیستم خورده فرمایشاتم زیاد شده. شرمنده دیگه. شانس آوردم که قرار داد دوستی دائم العمر بستم وگرنه تا حالا صد بار از شر من راحت شده بودن. سر کارم یک برنامه ام گیر کرده جواب نمیده. البته یک قسمتیش. هرچی تو کدهام دنبال اشتباهم میگردم نمی تونم پیدا کنم. عین خر گیر کرده. شب هم تو خواب دارم دنبالش می گردم که عیب از کجا می تونه باشه. خیر سرم هوا داره تابستون میشه ولی دوباره یادش افتاده که سرد شه. این دو روز هوا باد وبارونی بود. فکر کنم هوا هم مثا من قاطی پاتی کرده که بالاخره چکار می خواد کنه. گرم کنه یا نکنه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 20:2 توسط وروجک |
|
|
این هفته باید هزار برابر کار کنم. نه اینکه کارای خودم کم بود. یکی داره ۱۰ روز میره ولگردی من به جاش باید عین خر کار کنم. امروز کم مونده بود کاسه چه کنم دستم بگیرم. هزار تا کار سرم ریخته بود و همه هم کارشون مهم بود و باید سریع انجام می شد.
دیروز از آسمون برام لواشک رسید. یعنی از این معجزه بالاتر نمیشه. این دفعه منتظر لواشک نبودم. یکی از دوستام رفته بود تعطیلان خوش گذرونی و اونجا لواشک پیدا کرده بود من هم که دیگه ذوق مرگ شدم. وسط کوچه چمدونش رو باز کرد تا لواشک منو بده. طاقت نداشتم صبر کنم تا بعدا ببینمش و بهم بده. تو راه برگشت تو خونه یکیشو تموم کردم. آلوچه هم برام خریده. سوغاتی بهتر از این نمیشه. به جز اوضاع کاری بقیه چیزا قمر در عقرب. شکر خدا قبلا وقتی با کارت ایران رو می گرفتم اگه خط راه نمی داد می گفت فعلا شبکه مورد نظر رفته گم و گور شده چشمت کور بعدا زنگ بزن. ولی حالا یا از همون اولش اصلا زنگ نمی خوره یا می خوره ۲ تا بعد قطع میشه یا اینکه برا دل خوش بودن من بوق آزاد میزنه و هیجی به هیجی. فقط اینکه برا هر کدوم از اینا هم منو شارژ می کنه. ولی اگه منت بزاره و بگه فعلا شبکه بی شبکه اونوقت شارژ نمی کنه. که البته جدیدا کمتر من از این نعمت بهره بردم. یعنی من از کارت آخر م حنی نیم ثانیه هم حرف نزدم ولی اعتبارم تموم شد. از اونور هم چون من محتاجم که پدرجان محترمه رو پیداش کنم مجبورم با موبایلم آزاد بگیرم که در اون صورت هم باید برشکستگی کیف پولم رو به اطلاع باباجونم برسونم. بدبختی اینجاسنت که بعد از این همه تلاش بی وقفه آخرش بابام یا تو جلسه است یا یک جاست که نمی تونه صحبت کنه و من رو به یکی دوساعت بعد حواله میده. اگه من همین روزا گدایی رو اینجا مد کردم و رفتم گدا شدم همش زیر سر این پول تلفنه. بدبخت شدم از بس پول تلفن دادم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 21:34 توسط وروجک |
|
|
فقط دلم میخواد چیغ بزنم. فقط دلم میخواد فریاد بزنم. انقدر نعره بکشم تا دیگه صدام در نیاد. اونوقت میگم صدا ندارم که کسی بشنوه. ولی وقتی با صدای بلند تو دلم فریاد بزنم تنها صدایی که ازش در میاد صدای هق هق گریه است که فقط فقط خودم میشنوم و خودم. خفه خون گرفتم از بس همه جی رو ریختم تو دلم و دم نزدم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آبان1386ساعت 20:59 توسط وروجک |
|
|
نمی دونم باید تو رو مقصر بدونم یا خورم رو. اگرجه مقصر بودن یا نبودن تو هیچ به دردم نمی خوره . بدترش نکنه بهترش نمی کنه پس بهتره خودم مقصر باشم تا تو. حداقل دیگه از خودم نمی پرسم چرا؟
خیلی بده که آدم همیشه مجبور باشه بیشتر از سنش بفهمه و درک کنه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 19:6 توسط وروجک |
|
|
دیشب خواب مامانم رو دیدم. خواب دیدم که سال مامانم شده و همه اومدن. مامانم هم بود. به یکی از زن عموهام میگم مامان من که زنده است پس چرا اینا اومدن. زن عموم میگه چون مامانت دیگه با ما غذا نمیخوره و اونا نمی تونن ببیننش ولی ما می تونیم ببینم چون باهاش حرف میزنیم.
تو همون هیری ویری یکی ازم پرسید پس چرا کباب ها رو نیاوردن گفتم کباب برن سر قبر من بخورن. نمی دونم چرا یک مرتبه پاچه اون بدبخت رو گرفتم. شاید به خاطر این بود که فهمیدم مامانم غذا نمی خوره و فکر می کردم اون ممکنه بوش بهش بخوره و دلش بخواد. خوبه دیروز گفتم هوا گرمه و داشتم می پختم. دیشب یک باد و بارون و آسمون قرمبه (قلمبه) ای شد که داشتم از ترس می مردم ولی به خاطر اینکه داشتم خواب مامانم رو میدیدم به هیچ قیمتی حاظر نبودم از خواب بیدار شم. امروز با ژاکت رفتم سر کار. حتی تو سر کار هم تنم بود. جی می شد اگه مامان من هنوز بود؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آبان1386ساعت 19:53 توسط وروجک |
|
|
بالاخره بابام امروز صبح ایران ساعت ۱ رسید البته بدون بار. هنوز بارش نرسیده. باز خدا رو شکر که خودش رسید. مثل اینکه سفارت ایران تو فرانسه خیلی دنبال کارشون بوده. چون برای همه اشون ویزا گرفته و بره نشون هتل و بعدش هم بردنشون دوباره فرودگاه. البته هنوز با بابام درست حسابی حرف نزدم. فقط اینکه زنگ زد گفت رسیده و فردا بهم گزارش کامل میده. البته این بابای من انقدر کم حرفه که فکر کنم همه اشو تو ۲ خط خلاصه کنه و بگه. اینایی رو هم که فهمیدم از طریق عمو و عمه کوچیکه ام فهمیدم.
هوا انقدر امروز گرمه که وقتی رفتم بیرون کم و بیش در حال پختن بودم. یعنی قشنگ آفتاب می خورد کف سرم. اگه یک تخم مرغ تو دستم می گرفتم احتمالا می پخت. امروز رفتم از یک مغازه عربی برا خودم ترشی کلم قرمز خریدم. مغازه ایرانی تو شهر من نیست ولی تو این مغازه عربه بعضی وقتا یک چیزایی میشه پیدا کرد. خیلی وقت بود که دلم ترشی کلم می خواست. البته همه این ترشی کلم خواستن تقصیر خانمه بود البته آقاهه عکسش رو گذاشته بود و من هم دلم کلی خواست. راستی فیلم یا سریال خوب چیه که من دانلود کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آبان1386ساعت 15:33 توسط وروجک |
|
|
تا ۲ روز پیش می دونستم که بابام کجاست ولی الان نمی دونم. این بابای من انقدر عجله داشت که برگرده و از آمریکا خارج شه شانس بهش رو کرده و زرتی تو فرانسه ایر فرانس اعتصاب کرده و اونجا گیر کرده. حالا هم نمی دونم کحاست.
صبح زنگ زدم که ببینم بابام رسیده یا نه که فهمیدم. می گم چرا نیست میگن حالا یک چند روز تو فرانسه میمونه بعد میاد. میگم یعنی چی؟ بابای من نه ویزا داره هم اینکه هول بود برسه . خلاصه دیدم از ایران چیزی به من نمی ماسه. زنگ زدم به خواهرم. میگم بابا کجاست؟ میگه یعنی چی؟ میگم من زنگ زدم نبود میگن فرانسه است. میگه آره. فرانسه اعتصاب شده اونجا گیر کرده. خواهرم میگه به بابا گفتم بابا یک هفته دیگه هم بمون بعد برو گفت من یک روز هم یک روزه زودتر برسم. حالا رفته اونجا گیر کرده . همه مشکل ورود به یک کشور داره بابای من مشکل خروج داره. اون از آمریکا که مدارکش نیومده بود نمی تونست خارج شه بعدش هم که زورکی خارج شد رفته فرانسه و اعد زده و اعتصاب شده. شانس که میگن به این میگن. اگه بتونه ویزا بگیره که بیاد بیرون خیلی خوبه وگرنه واقعا مرگه چند روز تو فرودگاه موندن. البته اگه بیاد بیرون می تونه چند روز با عموم باشه. تاصبح که من سر کار رفتم عموم هنوز بابام رو ندیده بود ولی گفت سعی می کنه که بیاد بیرون. همیشه همینه هر وقت آدم عجله داره برای یک کاری هزار تا مانع میاد جلوی آدم. من وقتی ایران بودم هر وقت که دیرم بود می زد و یک ترافیک سنگین گیر میکردم. اینجا هم وقتی صبح دیرم شده یا کلیدم رو نمی دونم کجاست یا دنبال یک کاعذ باید بگردم. اگه بابا پاش به ایران برسه فکر نمی کنم حتی از در خونه بیرون بره. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آبان1386ساعت 19:41 توسط وروجک |
|
|
من بدبخت شدم رفت.
یکی از رییس های من رفت. همونی که بیشتر از راه دور باهاش در ارتباط بودم. امروز رییس جون بهم گفت. باورم نمی شد. یعنی از امروز تا روزی که یک رییس دیگه پیدا شه مسئولیت با منه. بهش می گم پس میشه فلان کار رو نکنم تا رییس جدید بیاد؟ اآخه یک سری از کارهای من تحت نطارت اون رییس بود یک سریش تحت نظارت رییس جون .می گم اگه بزنم همه سیستم رو بهم بریزم من نمی تونم درسش کنم. میگه نترس. خرابکاری نمی کنی. رییس جدید هم تا بیاد و راه بیافته طول می کشه. البته خدا رو شکر رییس جون هست. اگه رییس جون بره من دق می کنم. حالا اون یکی رو زیاد نمی دیدم. ولی همیشه کارهام رو می فرستادم و اون چک می کردم و وقتی تاییدش می کرد من بقیه کاراش رو می کردم. حالا من موندم و حوضم. راستی بابام هم بالاخره داره بر می گرده. راضی نشد بمونه. امروز وقتی نامه خواهرم رو خوندم که نوشته بود بابا داره برمیگرده گفتم بالاخره کار خودش رو کرد. فکر کنم حالا حالاها اونورا پیداش نشه. البته مجبوره بره. ولی با ابن اتفاقات مطمئن نیستم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 20:2 توسط وروجک |
|
|
انقدر روزا فکر و خیال می کنم که شب یک خواب راخت ندارم.
خواب دیدم با یکی از دوستام رفتم اسکی. جاده خیلی شلوغه و یک ماشین هم داره ما رو تعقیب می کنه. دوستم میگه تا وقتی که داریم حرکت می کنیم نمی تونه دستش به ما برسه ولی من نمی دونستم چرا داریم فرار می کنیم؟ فقط می دونستم که عجله دارم به خواهرم برسم تا کمکش کنم. فکرش رو بکنید وسط جاده چالوس من سوار ترن هوایی می شم . اونایی که تو شهربازی اینجا سوار شدم. خواهرم خیلی می ترسه و همش جیغ میزنه. البته من هم میزدم ولی بهش می گم دستت رو ول نکن. اگه ول کنی پرت میشی چون کمربند نداشت. یکبار خواهرم داشت پرت می شد ولی درست آخرهای مسیر بود. وقتی پیاده شدم یک یارو بهم چیبس داد. و من چیبسم رو نگه داشتم تا با خواهرم بخورم. این خواب رو دیشب دیدم. یکی از دوستام هم پهلوی من بود. صبح به من میگه تو شبا با خودت خود درگیری داری چرا؟ یا حرف میزنی یا چیغ. یکبار هم بیدارت کردم ولی انگار نه انگار. باور کنید زیاد هم نخورده بودم. از بس فکر بابام هستم که چی میشه و کی می تونه برگرده که همش فکر و خیال می بینم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 22:5 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|