![]() |
![]() |
|
|
این چند روز روی هر چی سگ بود رو من کم کردم. فقط کم مونده بود یکی بیاد بهم یه قلاده هم ببنده. پریشب دلم کلی گرفته بود برا همین هم اعصاب درست حسابی نداشتم. اولش پاچه یکی از دوستام رو گرفتم. بیچاره حرف میزد من ایراد می گرفتم. اون یک کلمه گفت "فارسیش چی میشه"؟ من برگشتم بهش می گم یک جور میگی انگار ۵۰ ساله ایران نیستی؟ یا دوباره یک چند تا کلمه اون وسط انداخت. میگم نمی تونی کامل فارسی حرف بزنی؟ خداییش هم حق داشت بعضی حرفا انقدر استعمالش زیاده که شاید ناخودآگاه فارسیش رو آدم به کار نبره. ولی من نمی دونم چرا به این موضوع گیر داده بودم. من خودم بعضی وقتا یک چیزایی اون وسط می پرونم ولی چیکار میشه کرد باید پاچه یکی رو می گرفتم.
فردا صبحش که دیروز بشه زنگ زدم به خواهرم. نتیجه اش این شد که با چشمای پف کرده رفتم سر کار. من به هرچی که به مامانم ربط پیدا کنه و فکر کنه یکی داره تو کارمون فضولی می کنه زود چوش میارم و اشکم در میاد. بدبختی اینجاست که هنوز نمی دونم اصل ماجرا چی بوده. دوستم زیاد مطمئن نیست که چی به چی بوده. بابام میگه که حرفی به گوشت رسیده اینچور نبوده. ممکنه اون منظورش یک چیزی دیگه بوده و خواسته به من کمک کنه که از این به بعد اگه کاری پیش اومد چون من کار دارم به اون زنگ بزنه. مامان بزرگم به نقل از یک نفر دیگه یک جور دیگه میگه. من هم دیشب به بابام گفتم تو چرا اصلا نباید از این ماجرا چیزی می دونستی. چطور اون به خودش اجازه داده که بدون اینکه ترو در جریان بزاره این کار رو کنه. بابام هم می گفت من قبلاتر ازش خواسته بودم. البته می دونم که بابام برا اینکه شر بیشتر از این درست نشه می خواست قضیه رو فیصله بده. من هم گفتم بابا دعا کن موضوع جوری که به گوش من رسیده نباشه چون اونوقت همه چی خیلی گرون تموم میشه. ولی خواهرم خیلی بیشتر از من داغ کرده بوده و ساعت یک نصفه شب زنگ زده به بابام که این موضوع چیه. اون مگه چیکاره است که رفته و برا خودش دوخته. رییسم بیچاره دیروز از من هیچی نمی خواست. برنامه ای که رو کامپیوتر خودم نصب کرده بودم و رو می خواستم رو کامپیوتر یک نفر دیگه هم بکنم که زدم کل سیستمش رو آوردم پایین و اصلا دیگه هیچی باز نمی شد بر اینکه اصلا مخم کار نمی کرد. شنبه ها تو شرکت ما چند نفر مچبورن نوبتی کار کنن. روز معمولی اگه ۲۰۰ تا آدم کار می کنن شنبه ها۶ نفر کار می کنن.بعد عوضش یک روز در طول هفته نمیان. من هم امروز جزو اون بذبختها بودم چون نمی دونم چرا وارد اون سیستم که می شدم به جای P برا من ستاره می زد. رو کامپیوتر خودم می دونستم چه جوری برس می تونم گردونم ولی رو اون نمی شد در نتیجه پسوورد کار نمی کرد. عین این بدبختها رفتم سرکار یک دکمه زدم برگشتم. حالا که برگشتم خونه کشف کردم رو اون چه جوری کار می کنه. الانم دل آسمون گرفته. دل من هم یک جورایی غصه داره. دلم میخواد برم ایران. که اون کسایی که دارن برای ما کدخدایی رو می کنن رو یک کم حالیشون کنم که نیازی به دخالت نیست. پارسال یکبار دست یکی رو کوتاه کردم . از اون به بعد حالیش شد که من فکر اینکه اون الان کیه رو نمی کنم. خیلی راخت برگشتم گفتم بزارید ما خودمون تصمیم بگبریم. لطف زیادی برای ما دردسره. البته اون از نظر خودش سرسنگین شده ولی از نظر من و خواهرم شرش یک جورایی کم شده. البته هنوز هم یک گوشه چشمی بعضی وقتا میاد ولی چوری رفتار می کنه که من یا خواهرم نفهمیم آتیش ها از گور اون پا میشه. به قول خواهزم نمی دونن که ما اونجا نیستیم ولی منبع زیاد داریم و خبرها به گوشمون میرسه. از قدیم کفتن دیوار موش داره موش هم گوش داره. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 11:20 توسط وروجک |
|
|
دلم تنگه اونم نه یک ذره ۲ ذره.
خیلی بده وقتی ندونی اهل کجایی. خیلی بده وقتی نتونی اون حرفی که ته دلت باد کرده و داره منفجر میشه حتی به صمیمی ترین دوستت بگی و ردش کنی. خیلی بده که یک جا ته این دنیا اقتاده باشی و ندونی کی می تونی برگردی . خیلی بده وقتی با دوستات باشی فکر کنی که یک پله با اونا فرق داری چون اونا چیزی رو دارن که تو دیگه نداری و فقط تو دلت آرزو کنی که یک ثانیه تو هم جای اونا می تونستی باشی و از زاویه دید اونها دنیا رو نگاه کنی. خیلی بده که نمی تونی خوشحالیت رو با کسایی که از ته دل دوسشون داری به طور حضوری تقسیم کنی و همیشه باید یا عریف کنی یا عکس بفرستی. خیلی بده که تا چند وقت دیگه که یکی از بهترین اتفاقاهای زندگیت قرار بیافته بری و اونجا تو اون جمع تنها باشی و نتونی هیچکی رو با خودت ببری. خیلی بده شبایی که دلت تنگولیده به ساعت نگاه کنی و ببینی الان اونور دنیا ساعت نصفه شبه و نمی تونی بزنگولی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 22:16 توسط وروجک |
|
|
فایده دوست خل و چل داشتن اینه که برای یک دیر رسیدن به مهمونی تا آخر شب به همه سوژه به اندازه کافی داده میشه که حوضله هیچکی سر نره. دیگه کم مونده بود بگم غلط کردم دیر کردم.اولش که راهم ندادند. اونم از دم در وروذی. من نمی دونم چرا همیشه خدا زنگ خونه اینو شماره اش رو با زنگ خونه یکی دیگه اشتباه می گیرم. شانس آوردم سر راه که داشتم میرفتم یک سری خورده فرمایش براشون انجام داده بودم وگرنه راهم نمی دادند.
من نمی دونم اونی که کفش پاشنه بلند رو اختراع کرد چه جیزی تو دنیا کم داشت که رفت این مصیبت عطمی رو برا همه خرید. احتمالا قدش کوتاه بوده. دیروز انقدر پام اذیت شد که کفشم رو درآوردم و پابرهنه سر کار راه می رفتم. انگشت پام روش تاول زده بود. وقتی تو کفش بود داشتم میمردم. به هیچ قیمتی حاضر نبودم که که کفشم رو پام کنم. قبل از اینکه رییسم ازم بپرسه این چه قیافه ای گفتم من کفش ندارم. یعنی دارم ولی نمی پوشم. خلاصه اون هم که تاول منو دید حاظر شد که من بی کفش راه برم. حال داد. احساس کردم از یک درد عظیم خلاص شدم. من عاشق جمعه ها هستم چون چمعه ها آزادباشه. این هفته برا من اصلا روز خوبی نبود. هر روزش به جز دیشب یک جوری داره بد تموم یشه. دلم میخواد بدونم دکمه DELETE زندگیم رو پیدا کنم. اونوقت بدون اینکه فکر کنم که می خوام یا نمی خوام فقط فشارش میدم. تازه SHIFT رو هم اگه بشه پیداش می کنم . با هم می گیرمش که دیگه نتونه برگرده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 22:19 توسط وروجک |
|
|
بسته دومم از ایران رسید. توش بازم پر خوراکی بود. چیزی که عقل از هوشم برد یک بسته آلبالو خشکه بود. داشتم بال در میاوردم وقتی دیدمش. باورم نمی شد درست دیده باشم. قبل از اینکه بقیه اشو بینم تندی بازش کردم و یک چند تا خوردم تا چشمم چپ نشه. توش تخمه ژاپنی و تخمه کدو از اون ریزاش که من کلی دوست دارم و یک بسته گنده پسته و یم بسته بادوم و یک بسته پیاز خشک (چون می دونه من یکم گشادم و کلی غمم می گیره برا پیاز داغ درست کردن) و یک بسته سوهان عسلی و دو تا سیرینی دیگه که راستش من نمی دونم چیه. یعنی تا حالا نخوردم. البته گردو هم فرستاده بوده که گردو رو برداشتن. این گمرک ما خله دفعه پیش که فرستاده بود گذاشته بودن بیاد ایندفعه نامه گذاشتن که اگه میخواهی انقدر پول تست بده تا ما بفهمیم خوبه. البته همینقدر که همینا رو هم گزاشتن بیاد دمشون گرم. من باورم نمی شد که بزارن آلبالو خشکه بیاد. الان منتظرم ایران صبح شه یعد بزنگولم.
دیروز یک اعصابی از من بهم ریخت که خدا می دونه. یعنی اون رو خوشگله من اومده بود بالا. همش هم سرگفتن یک کلمه بود. یعنی می تونم بگم که وحشی شده بودم. البته کسی که منو وحشی کرده بود انتظار نداشته بود که من وحشی شم. شاید برای اولین بار بود که رو خوشگله منو می دید. تو اون هیری ویری بابام زنگ زد. خونه مامان جونم (مامان خودش) بود. بهم گغنت مامان جون دلش برات تنگ شده بود گفت بهت زنگ بزنم. منم گفتم بهشون بگو به من نگن دلم برات تنگ شده. ۶ ماه پیش آخرین باری بود که به من زنگ زدند. گفت آخه اون که خودش نمی دونه چه جوری باید شماره تورو بگیره. گفتم اون همه آدم کج و کوله اونجا میان میرن میداد به یکیشون. تو یک کلام پاچه بابای مظلومم رو گرفتم. بیچاره روحش هم خبردار نبود من چرا انقدر بد اخلاقم.قبلش هم دوستم زنگ زد همچین گفتم بله؟ که بیچاره ترسید گفت چی شده؟ گفتم عصبانیم. بعدا زنگ میزنم. گوشی رو رو اون هم قطع کردم. حالا خودتون حساب کنید که اخلاقی داشتم منم دیشب. هر کی دیشب یاد من نبود شانس آورد. حیف که نتونستم طاقت بیارم و زودی از دلم رفت. نمی گم با یک معذرت خواهی کوجولو ولی بعد از یکساعت یادم رفت. شانس آورد که اینجا نیست و یک چند تا قاره با هم فاصله داریم وگرنه احتمالا اگه دم دستم بود خفه اش کرده بودم. من نمی دونم خدا این عقل رو داده که آدم فکر کنه. اول حرفش رو مزه مزه کنه بعد بده بیرون. برای من اصلا گفتن و زدن همچین حرفی قابل قبول نبود. من همیشه اگه از دست هر کی عصبانی شم اون لحظه سعی می کنم که ذور شم. اگه حضوریه برم اگه تلفنیه خداحافظی کنم تا از عصبانیت یک چیزی نگم که هم خودم رو نارحت کنم هم اونو و هم بعدش عین سگ و خر و گاو و ..... پشیمون شم برم منت کشی. البته خودم هم قبول دارم که صبر و تحملم هم نسبت به قبل خیلی کمتر شده. شاید قبلا اگه یکی یک چیزی می گفت من ردش می کردم. ولی الان مثل علی ترقه جوش میارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 15:41 توسط وروجک |
|
|
وقتی هوا می گیره دل من هم می گیره. همیشه همینجور بوده. چه اونجا چه اینجا. وقتی هوا می گیره من یاد همه خاطره های خوب و بدم میافتم. امروز برا همین سر کار با اعمال شاقه کار کردم.
دیشب دلم میخواست با یکی از دوستای ایرانم تلفنی حرف بزنم ولی نمی شد چون اون اون موقع سرکار بود و نمی تونست حرف بزنه. چون من می خواستم یک دل سیر حرف بزنم ولی می دونستم اگه زنگ بزنم شاید نتونه حرف بزنه. خلاصه دیشب یک سری حرف تو دلم قلمبه شده بود که به هیچکی نمی تونستم بگم. دوستای اینجام هیجکدوم از شخصیت های داستان رو نمی شناسن برا همین سخت بود تا بخوام حالی کنم که کی به کیه. می خواستم برم لب آب بشینم که دیدم انقدر این هوا سرده که برم لب آب مخم یخ میزنه و یادش میره چی می خواست بگه. واقعا خیلی عالی می شد که خدا وقتی داشت انسان رو خلق می کرد به حای اینکه یک مخ بزاره که همه کارها رو با هم می کنه و تعمیر کردنش بدون آسیب پذیری امکان نداره میومد و قطعه قطعه همه چی میزاشت. خدا فکر اینو نکرد که اگه یکی بخواد فقط فراموشی برا خاطره هاش بگیره باید چیکار کنه. البته اینو به خاطر موضوع دیشب نمیگم چون امروز که فکر کردم دیدم ناراحت نیستم فقط شاید انتظار شنیدن همچین خبری رو نداشتم. شاید اگه یک کم هوا بهتر شه غم انگیزی دل من هم یک کم بهتر شه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 19:16 توسط وروجک |
|
|
نمی دونم از خواب ذیشب بوذم یا از سرما که دلم نمی خواست از خواب پاشم. چی می شد فقط یکبار یعنی فقط یکبار خواب دیشبم درست ار آب دربیار. وقتی از خواب بیدار شدم دلم می خواست بخوابم تا حداقل تو خواب اون چیزی رو که می خوام ببینم. نمی دونم تو بیداری امکان پذیر میشه یا نه.
خیلی دلم میخواد موج سواری یاد بگیرم ولی از ترس کوسه هی نمیرم یاد بگیرم. حالا مهم یک کم ترسم ریخته بود دوباره یکی رو نشون داد که کوسه خوردتش. من حاظرم اگه میخواد منو بخوره درسته بخوره. ولی اکثرا نمی دونم چرا نصفه نیمه میخوره؟ چند روز پیش احساس کردم که این اتفاق افتاده. پریروز حرف زدم. امروز خبرش رو شنیدم. با این حال سعی کردم بخندم و به روم نیارم که قلبم اومد تو دهنم. کاشکی همون چند روز پیش می فهمیدم. اونجوری خیلی بهتر بود. این دیروز به دستم رسید. به نظر من که درست اومد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 19:9 توسط وروجک |
|
|
من امروز کلی خوش به حالم شد. چون دوست جونم برام یک بسته خیلی خیلی خوب فرستاده . توی بسته ام یک ساعت خیلی خیلی خوشگل Citizenبعلاوه یک شلوار Puma و یک شلوارک ورزشی Puma که جون میده برای فوتبال بازی کردن و دویدن و یک بلوز Puma که واقعا خوشگله و با یک جینگولک موبایل و یک کارت و یک نامه توش به دستم رسید.
وقتی رفتم ببینم نامه دارم یا نه و زنه بهم بسته داد کلی ذوق مرگ شدم. وقتی بسته ام رو گرفتم اومدم برم که صدام کرد پس نامه هات چی؟ اونا رو نمی خوای؟؟ اول از همه نامه رو خوندم بعد ساعتم رو دیدم. بعد شلوارم رو پوشیدم که دیدم اگه خودم میرفتم میخریدم انقدر قالب تنم در نمی اومد. به جز خواهرم که دقیقا سایز منو می دونه همیشه هر کی برای من لباسی چیزی فرستاده یک کم به تتم گشاد بوده. بعدش شلوارک بعدش بلوزم و بعدش جینگولکم رو باز کردم بعدش هم کارتم رو خوندم. آخر از همه هم mail زدم تشکر کردم بعدش خودش زنگ زد و من یک تشکر نصفه نیمه کردم چون از موبایل می زنگولیذ و هم اینکه سرکار بود. خلاصه اش اینکه درست چیزای رو کادو گرفتم که احتیاج داشتم. ۳ تا ساعت خوب داشتم که یکی اش رو گم کردم و ۲ تای دیگه اش هم واقعا نمی دونم کجاست. گم نشده فقط پیداش نمی کنم. بعدش چون دیگخ دلم نیومد ساعت گرون تومنی بخرم رفتم ۲ بار ساعت ارزون تومنی گرفتم که اون هم به باد فنا رفت و من موندم و بی ساعتی. هفته پیش رفتم ساعت بگیرم اونی که من خوشم اومد خیلی خیلی گرون بود گفتم بزار بعدا بیام شاید یک چیزی یک کم پایینتر خوشم بیاد اگه نشد که دیگه همین رو می گیرم. اگه گرفته بودم الان یک جام در حال سوختن بود.از وقتی ساعتم رو گرفتم عین این ندید بدید ها هی نگاهش می کنم و ساعت می خونم. خواهرم هم قراره برام یک بسته بفرسته .یک بسته دیگه هم از ایران تو راه دارم. هفته پیش یکی از دوستام بهم گفت برات یک بسته فرستادم. البته نگفت توش چیه. ولی دفعه پیش که برام فرستاده بود توش خوراکی بود که من کلی لذت بردم. البته اون قول داده بود که دیگه نفرسته ولی بازم فرستاده. بهش می گم ایندفعه خونه ا م رو عوض کنم بهت آدرس نمیدم. فعلا چیزی نمی خرم تا این ۲ تا بسته ام برسه ببینم توش چی دارم. فکر کنم یک کم داره زیادیم میشه انقدر کادو گرفتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 فروردین1387ساعت 14:28 توسط وروجک |
|
|
امروز به عبارتی ۱۳ به در بود ولی من که به کار بودم نه به ددر دوودوور. از سبزه مبزه هم خبری نبود. یعنی هیچی گره نزدم. نه امسال نه پارسال نه سال قبلش نه سال قبلترش. وقتی مراسم عیدش رو به جا نمیارم برم یکاره سبزه گره بزنم بگم چند منه؟؟؟؟؟
امروز انقدر کار کردم که خود رییسم دلش به حال من سوخت و کفت دیگه برو. هر چی مونده بزار برای فردا. فردا هم وجود داره. امروز از ساعت ۷:۱۵ صبح تا ساعت ۵:۴۵ سر کار بودم. یک فرقی که ریاست اینجا با اونحا داره اینه که رییس قبل از همه میاد بعد از همه میره. ما ساعت کاریمون ۸:۳۰ شروع میشه ولی اون همیشه ۷:۳۰ سرکاره. از اون ور هم ۵ که همیشه خدا تا ۶ مطمئنم هست چون من اکثرا ۵:۳۰ تا ۵:۴۵ کارم تموم میشه ولی اون هنوز هست. تو ایران هرکی دیر می اومد زود میرفت میگفتن رییس کلی میای میری؟؟؟؟ برای خواهرم از قایق سواریم عکس فرستادم. صبح بهش می گم عکسم رو دیدی. میگه نه. میگم دیروز فرستادم. میگه من ۲ ساعت پیش چک کردم. میگه فقط یک عکس فرستاده بودی که ۲ نفر داشتن قایق سوار ی می کردن. میگم خوب عقل کل اون من بودم. میگه از کی موهای تو صاف شده؟؟؟؟ میگه عینک زده بودی. موهات هم که صاف کرده بودی. من هم که انتظار نداشتم تو رو توی قایق ببینم. یک نگاه سرسری کردم بستم. میگه دوباره بفرست ببینم. فکر کنم پاکش کردم. من نمی دونم این همه لطف رو کجا بزارم؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 22:28 توسط وروجک |
|
|
از قدیم گفتن در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته. کی گفته اگه یک روز تعطیلی باید تا جایی که جون داری بدویی و انرژی خرج کنی که فرد ا صبحش نتونی از جات پاشی . دیروز من هرچی ورزش جون گرفتنی بود بازی کردم. کایاک سوار کردم فوتبال بازی کردم. تازه پابرهنه چون کفشم صندل بود و ترجیح دادم پام کثیف شه تا کفشم خراب شه. البته اگه هم ترجیح میدادم کفشم خراب شه باز هم امکان پذیر نیود چون با صندل دویدن همانا و پا پیچ خوردن همانو اونجوری هم کفش رو از دست میدادم هم پام رو. اینجوری فقط پام کثیف شد.یک مقدار هم چلمنگ شدم اون وسط و زرتی خوردم. البته زمین خوردنش اونجوری نیود و فقط پام خراش برداشت ولی چون قشنگ رو زانوم هست هرباز که زانوم رو باز و بسته می کنم یک کم خراشه کش میاد. بعدش هم وسطی باز کردیم. بعدش هم هوا تاریک شد و نخود نخود هر که رود خانه خود.
رییسم بهم یک کاغد داده روش کلی خط خطی کرده و نقشه جهان کشیده. من هی نگاهش می کنم نمی فهمم این خط خطی ها یعنی چی؟ بهش میگم این کاغده چیه میگه الان دارم میرم فلان جا فردا بهت میگم که چیکار کن. خدا می دونه اون خط خطی ها چی بود. این تو میل گرفتم براب من یک خنده آورد گذاشتم اینحا شاید رو لب یکی دیگه هم بیاره. سه نفر مردند خدا گفت: اولی بره بهشت دومی بره جهنم سومی بره طویله پرسیدند چرا؟ خدا گفت چون اولی زن داشت و زندگی براس جهنم بود پس بره بهشت. دومی مجرد بود دنیا براش بهشت بود پس بره حهنم. سومی زنش مرد مرتیکه خر رفت یه زن دیگه گرفت جاش طویله است!! خیلی خوشحالم که مارچ داره تموم میشه . بدبختی ۳۱ روزه. چی می شد یک کم کمتر بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:21 توسط وروجک |
|
|
نمی دونم چرا چیزی که بقیه در موردت میگن رو من ندیدم. چیزی که من دیدم با چیزی که اونا میگن زمین تا آسمون فرق داره. اونجوری که اونا میگن باید خیلی واضح و مبرهن باشه و اصلا دقت کردن نمی خواد. حالا یا من کورم یا اونا بینا. یا من نمی بینم یا اونا خیلی دقت می کنن . ولی چون من یکی ام و اونا چند تا پس حتما من اشتباه دیدم. یا شاید هم اصلا ندیدم. کاشکی جای اونا من این چیزا رو میدیدم و می شنویدم. کاشکی من هم بودم و به چشم خودم می دیدم. ولی حیف که هیچ وقت نمی تونم چیزایی که اونا می بیین رو من ببینم. دلم بد جوری هوات رو کرده. ولی ته دلم دوست دارم چیزی که اونا میگن راست باشه. خدا رو چه دیدی شاید من هم یک روزی دیدم. اگه به منه به همونی هم که دیدم قانعم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 فروردین1387ساعت 16:21 توسط وروجک |
|
|
یک چند روز میشه که بی حوصله شدم. یعنی یک قرون حوصله تو تموم این هیکل یافت نمی شود. دلم بهونه گیر شده. الان یک تصمیم می گیرم هنوز یه یک ثانیه یعدش نکشیده که تصمیم خلافش رو می گیرم. یک لحظه می گم به درک میرم فلان کار رو می کنم ولی یک لحظه بعدش می گم مگه مغز خر خوردم . البته فکر می کنم که این مغز خر رو واقعا خوردم ولی کی خوردم و کجا رو نمی دونم. ولی عوارضش یک چند وقتی هست که خودش رو داره بدجوری نشون می ده.
همیشه از این احساس که لنگ در هوا باشم بدم میومد و الان چند وقته که این احساس بهم دست داده. یعنی بعضی وقتا می گم کاشکی حداقل یک لنگم رو زمین بود یک لنگم رو هوا. ولی الان شرایط یک جوری شده که مثل یویو هی بالا پایین می پرم. امروز یک سری از مدارکم رو برای یک کاری رفتم دادم. خدا کنه زودتر جوابش بیاد. انقدر این کار پروسه داره که خودم هم نمی دونم. یارو بهم گفت که ۲ تا ۳ هفته دیگه جوابش میاد. وقتی هم که بیاد بعدش معلوم میشه که کی می تونید بیاد . احتمالا میشه برای May یا June . خدا کنه May شه. سر کار هم فعلا به طور غیر رسمی گاوم زاییده. یکی از شرکت ما از دفتر سنگاپور چند روز اومده بود اینجا بعدش فهمید که من یک سری کار اینجا کردم که اون هم گفت اگه رییس من اینو بدونه احتمالا می خواد تو یک سر بیای اونجا. مثل اینکه یک کار دیگه هم که برای یک بخش دیگه کرده بودم و رو هم همکارش دیده بوده . به همکارش گفته بوده که برای ما هم همچین کاری کنه. امروز من به رییسم گفتم که فلانی اینجوری گفته. بعدش یک اصطلاح به کار برد که این یک بازی هست . تا یک چیزی نگیری یک چیزی نمی دی. منم گفتم من دلم نمیخواد که هر ۲ یا ۳ ماهی مجبور شم یک هفته برم اونجا . کار همینجام به اندازه کافی برام بسه. بعدش هم بهم یک لپ تاپ داد که از خونه هم بتونم به شرکت وصل شم و به قول خودش اوضاع رو کنترل کنم. بهش میگم من خودم دارم. میگه این برای کار شرکته. دلم میخواد به یکی که دلم براش خیلی تنگ شده همین الان زنگ بزنم ولی حیف که نمیشه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 فروردین1387ساعت 19:4 توسط وروجک |
|
|
بعضی وقتها آدم سعی می کنه یک خاطره رو پنهان کنه تا هیچ وقت یاد کسی نمونه. شاید فکر می کنه اگه کسی ندونه زودتر می تونه فراموشش کنه. یا حالا که اون خاطره خوبی نیست پس بهتره هیچ وقت به عنوان خاطره هم گفته نشه. من سعی می کردم یکی از این خاطره ها رو هیچ وقت برای کسی نگم ولی دیشب نمی دونم چرا گفتمش. شاید بعدا پشیمون شم ولی به هر حال دیگه حرفی که زده شده زده شده و نمیشه برش گردون.
یک عکس از پازلم گرفتم. البته یک بار که شب دیروقت بود یکمرتبه دستم خورد به لیوان قهوه و بالطبع لیوان قهوه هم گند زد به جند تا تیکه از پازلم هم میز. شکر خدا بیشتر به میز گند زد تا پازل.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 19:28 توسط وروجک |
|
|
پازلم تموم شد. کلی ذوق کردم وقتی تموم شد. عکسش رو بعدا میزارم. الان دوربین شارژش تموم شده برا همین نمی تونم عکس بگیرم. حالا من از سر کار به عشق چی بیام خونه؟ تمام هفته پیش به عشق پازل بود. حتی اگه تلفن حرف میزدم پازل هم درست می کردم.
امروز سر کار نیم ساعت آخر رو به خاطر easter جشن گرفته بودند که درست تقریبا همزمان می شد با عید ما. کلی شکلات برا easter کادو گرفتم. کاشکی همیشه همه به من کادو شکلات بدن. نمی دونم کاری که دارم می کنم درسته یا غلط. کاشکی همه این اتفاق ها ۲ سال دیرتر می افتاد. یا ۲ سال زودتر به این نتیجه می رسید. اونوقت شاید الان لنگ در هوا نبودم که انکار کنم یا اقرار کنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 3:1 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|