![]() |
![]() |
|
|
دقیقه ۹۰ نظر بابام رو عوض کردم. ولی به قیمت در افتادن با آتیش بیار معرکه. خوشحالم حتی اگه فقط برا یه بار هم شده دستش رو رو کردم. ولی می دونم تا اون زهرش رو نریزه راحت نمیشینه. حالا جنگ بین من و اون علنی شده. البته این به معنی در افتادن با یک نفر برا ی من نیست این به این معنیه که من با تمام خانواده بابام در افتادم.
برا اولین بار بابام تو این ۲ سال گریه منو دید. بابام هم هیچ وقت طاقت گریه منو نداره. برا همین در عرض ۱ ساعت اوضاع رو به نفع خودمون تموم کردم. به بابام گفتم بابا بهش بگو بره دعا کنه من پام ایران نرسه چون اون روز براش خیلی گرون تموم میشه و چند تا از نمونه کارهاش رو به بابام گفتم. بابام البته سعی می کرد ماسمالی کنه. ولی دید من راضی بشو نیستم. حتی وقتی مامانم بود سعی می کرد که بین شما و مامان اختلاف بندازه ولی هیچ وقت موفق نشد. برا همین الان داره همه سعیش رو می کنه که من و خواهرم رو تو دردسر بندازه. اون دلش نمیخواد ما بعد از ۴ سال دور هم جمع شیم. دلش نمی خواد ما لذت ببریم. زنگ زدم به خواهرم که بگم چی شده. چون احتمالا یکی از فک و فامیل بابام زنگ میزنه به خواهرم که بخواد چغلی منو بکنه. من زنگ زدم بهش بگم که گوشی دستش باشه. شوهرش گوشی رو برداشته. من هم که مشغول گریه کردن بودم. به من میگه چی شده چرا داری گریه می کنی؟ میگم با فلانی دعوام شده. میگه اون که ناراحتی نداره. خواهرم ولی گفت که نباد باهاش در میافتادی. اون تا بهت زهر نریزه ولت نمی کنه. من خودم دمش رو قیچی میکردم. مطمئنا بابام نصف حرفهای منو نفهمید چون هم گریه میکردم هم داد میزدم هم تند تند حرف میزدم. من معمولیش تند حرف میزنم چه برسه که وقتی عصبانی شم. وقتی عصبانی شم کمتر کسی میفهمه که من چی گفتم. ولی هرچی بود بابام فهمید که من خیلی خیلی عصبانی و ناراحتم. شاید بابام باورش نشه و یا نتونه قبول کنه که کسی از گوش و خون باهاش یکیه داره اینجوری آتیش به زندگیش مبزنه. شاید نتونه قبول کنه و یا اصلا تو مخیره اش نگنجه برا چی این آدم که از یه خون هستیم بخواد به من ضرر بزنه. ولی من به بابام بالاخره ثابت می کنم که این آدم از ۱۰۰ تا دشمن هم بدتره.. فردا شب می خوام برم کنسرت شهرام شب پره. هفته پیش که به خواهرم گفتم میخوام برم گفت مگه آدم قحطه که کنسرت اون می خوای بری. من هم گفتم من اتفاقا ازش خوشم میاد. امروز بهم میگه بری کنسرت ها. خیلی هم خوش میگذره. عکس هم برای دخترش ایمیل کن تا اون ببینه و دق کنه. فکر کنم اگه فقط نفرینهای من بگیرتش احتمالا جاش تو جهنم که چه عرض کنم احتمالا جاش ته دیگه جهنم. من هم میرم میشم مسئول آتیش چهنم بعد هی توش هیزم میندازم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 خرداد1387ساعت 23:18 توسط وروجک |
|
|
کاری که نباید می شد بالاخره شد. تنها کاری هم که من کردم فقط گریه پشت تلفن بود. هنوز با بابام صحبت نکردم چون بابام رفته بود بیرون و تا ساعت ۵/۵ صبح خودم که می شد ۱۲ ایران نتونستم بابام رو پیدا کنم. الان هم که اونجا نصفه شبه. باید تا ظهر صبر کنم تا صبح شه اونجا. نمی تونم به بابام هم بگم کوتاه بیاد چون تا حالا خیلی کوتاه اومده ولی کاشکی می شد این تصمیم رو نگیره. البته این تصمیم خودش نیست تصمیم آتش بیار معرکه است .اونم حالا که بعد از ۴ سال من و خواهرم و بابام قراره دور هم جمع شیم. با این وضع ممکنه که نیاد و بگه باید بمونم تا خیالم از این بابت راحت شه.
ساعت ۹ صبح خواهرم بهم زنگ زده. اون نمی دونست که من می دونم یا نه. اون هم بیچاره نمی دونه چیکار باید بکنیم. گفت برای من رو پیغام گیر گذاشته بودن که چی شده ولی از چند و چونش خبر ندارم. به نظر اون هم این موضوع حداقل باید تا بعد از مسافرت بابام تاخیر می افتاد تا بابام بیاد و ما همه با همه یه تصمیم بگیریم. ولی بد بختی اونی که هر روز زیر گوشش می خونه که اینکار رو کن خیلی خیلی پسته و فقط دلش می خواد یه جوری من و خواهرم رو تو دردسر بندازه. بابام هم چشم بسته هرچی اون بگه قبول می کنه. اصلا نمی دونم صبح که به بابام زنگ بزنم چی بگم از کجا شروع کنم. اصلا حال و حوصله هیچکی رو ندارم. حتی حوصله حرف زدن با کسایی که دوستم هستند رو ندارم. ناراحتی من برای اونا غیر قابل درکه یا شاید بگم غیر قابل لمسه. بیشترین دلداری که می تونم بشنوم اینه که تو که کاری از دستت بر نمیاد پس ناراحت نباش. چیکار داری الان ایران داره چی میگذره. ایشالله درست میشه. خودم هم دلم نمیخواد به خدا بپرم. ولی هر وقت بحث سر این مشکل می افته همه یه نظر دارن خدا خودش درست می کنه. پس اگه همه بر این نظرن که گره اینکار فقط به دست خدا باز میشه پس من نباید ناراحت باشم که من که دارم انقدر هر روز و هر شب زچه موره میزنم. تو هم که خدا جون داری قدرت رو به یکی نسون میدی که به اندازه پنبه هم زور نداره. یه روز هم معنی زندگی کردن رو نچشیده که بخواد تقاص کارهای گذشته اش رو پس بده. من اگه اومدم اینجا پای سختیش هم ایستادم پای تنهاییش. پای بی پولیش. پای صرف جویی. پای سختی کشیدن. اگه تو زندگیم شکست عشقی بخورم میگم خودم کردم. چشمم کور میخواستم بیشتر چشمم رو باز می کردم.اگه تصادف کنم یا هرچی میگم خودم مقصر بودم. ولی باباجان حرف من اینه که در این موضوع نه من و نه خانواده من مقصر بودن. که بگم ما داریم تقاص فلان چیزو پس میدیم. مخم دیگه کار نمی کنه. فقط دارم ساعت شماری می کنم زودتر ظهر شه تا به بابام زنگ بزنم تا ببینم دیشب به کجا کشید. خدا کنه همون ۱ درصدی که من احتمال میدم اوصاع خوب شده باشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 خرداد1387ساعت 11:55 توسط وروجک |
|
|
میخوام برم یکی از این کلاسهای رزمی ثبت نام کنم تا شاید بتونم دق و دلیم رو اونجا خالی کنم.
کاشکی می تونستم به این بابام حالی کنم که واقعیت چیه؟ بهش بگم داره به جرف کسی گوش می کنه که داره تیشه به ریشه همه چی میزنه و بابام فکر می کنه دلسوز تر از اون کسی نیست. اگه به بابام بگم همه آتیشا از گور اون داره بلند میشه بهم میگه این زاییده تخیلات توئه. چون طرف مقابل هم خوب بلده خودش رو به غش و ضعف برنه که من جز خوبی برای شما چیزی نمیخوام. مامانم نتونست به بابام ثابت کنه از بس که این چرچیل بود. پریشب حقیقت یه دردسر دیگه که چند ماه پیش شده بود رو فهمیدم و وقتی من از ش پرسیدم چرا؟ چرا اون کار رو اون زمان کردی که من الان نتونم ازت دفاع کنم؟ گفت فلانی بهم گفت اینجوری کنم تا تو و خواهرت سختی بکشید و خوش نباشید. دلم میخواست گوشی رو بر می داشتم و حقش رو کف دستش میزاشتم ولی حیف که نمی تونم ثابت کنم. چون می دونم غش و ضعف می کنه و خودش رو چند روز تو بیمارستان بستری می کنه که ای داد ای هوار من به این خوبی اینا قدر نشناسن. به قول خواهرم در این یه مورد هرچی به بابا بگی فایده نداره. مامان هم می گفت فایده نداشت. نمی دونم چرا بابام نمیخواد قبول کنه این آدم انقدر بده. به من میگه این که با تو انقدر خوبه تو چرا باهاش بدی. تو چو باهاش بدی هر کاری بکنه تو بد می بینی. یکی نیست به بابام بگه باباجون مگه من مرض دارم با آدما بد باشم. چرا این تنها موجودیه که من بهت میگم ازش حمایت نکن و تو به خرجت نمیره. الان هم بابام فکر می کنه که اون داره کمکش می کنه که داره بهش خط میده نمی دونه که یه نقشه دیگه تو سرش داره و اگه دوباره مثل دفعه قبل عملی کنه از چاله تو چاه می افتیم. حالا بیا و جمعش کن. البته به من میگه این نظر خودم هست ولی من می دونم مال کیه. این چند روز تعطیلی که بهم کوفت شد. وقتی تلفن زنگ میزنه قلبم میریزه. می دونم به جز خبر بد هیجی نمی تونه باشه. خیلی از کسایی که میاید و می خونین ممکنه تو دلتون بگین جمعش کن و مشکل برای همه هست و نوعش با هم فرق می کنه. پس این هم در جوابتون داشته باشید که هر گردی گردو نیست. ضریب مقاومت من خیلی خیلی بالاست اینو می تونم یه هرکی که به نظرش من لوسم و دارم نق می زنم ثابت کنم. هنوزهم چیزی از عصبانیتم کم نشده. نمی دونم کی منفجر شم ولی الان فکرها مثل یه کوه آتشفشان داره قل قل میزنه فقط امیدوارم الان خاموش شه تا به وقتش اونایی رو که باید با خودش ببره رو ببره. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 18:47 توسط وروجک |
|
|
خدایا هر چی می کشم از دست تو می کشم. از دستت فوق العاده عصبانی هستم. اونقدر که دلم می خواد فقط سرت داد بزنم. انقدر داد بزنم تا بتونم به کم از اون عصبانیتم رو سرت خالی کنم. شاید اینجوری بهت بتونم بگم که این روزا داره چه جوری میگذره و تو عین خیالت نیست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 خرداد1387ساعت 21:0 توسط وروجک |
|
|
دیشب فکر کنم یکی از بهترین خوابهای ممکنه رو دیدم. خواب دیدم تو یه جایی که همیشه با دوستام جمع میشم نشستم. یه مرتبه یکی میزنه پشتم. برمیگردم می بینم مامان و بابام پشت سرم هستم. همچین پریدم بغل بابام و پاهام رو دور کمرش خلقه کردم و داد میزدم این بابای منه. که همه کسایی که اونجا نشسته بودن هم با من خوشحالی میکردن.
به مامانم میگم چه جوری اومدید؟ کی اومدید؟ مامانم میگه خودت گفتی همیشه اگه کسی بخواد پیدات کنه اینجا دنبالت میگرده. میگم چه جوری اینجا رو پیدا کردی. میگه سفیل رو دیدم اون منو آورد. من یه نگاهی می کنم می بینم اون ته وایستاده. با سر ازش تشکر می کنم و اون هم میره تا به کارش برسه. تو خواب برای مامانم اینا برنامه میریزم که از فردا کجاها بریم. اصلا هم فکر اینو نمی کنم که به سر کارم خبر بدم که من نمیام. چه کیفی داد وقتی دیدم که رو رو برگردوندم و دیدم پشت سرم وایستادن. این هفته از خیر سر تولد کویین ۸۲ ساله این دوشنبه تعطیل رسمی داریم. خدا کنه حالا دحالا به لقائالله نپیونده. البته تولد خودش ۲۱ آپریل هست ولی تو اون روز فقط تو انگلیس پرچم بالا میره و چشنشون رو دومین یا سومین دوشنبه June میگیرن . البته اینجا دومین دوشنبه میگیرن (همه ایالتها به چز WA) که فکر کنم اونا تو سپتامبر می گیرن ولی دقیقا نمی دونم. البته تو خود انگلیس تعطیل رسمی نیست ولی ما اینجا از خیر سرش تعطیلی داریم. اونجا فقط سربازا رژه میرن و جشن میگیرن. اینجا میتونید یه کم در موردش بخونید. هرچی هست و به هر دلیلی اون عشقش رو می بره که ۲ تا تولد میگیره ما عشقس رو می بریم که ار خیر سر اون یه روز تعطیلی مفتکی گرفتیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 خرداد1387ساعت 21:16 توسط وروجک |
|
|
من طبق معمول بابام رو گم کردم. دیروز بهم گفت که داره امروز میره شمال. ولی هرچی الان زنگ میزنم که ببینم رسیده یا نه همش با این جمله روبرو می شم که میگه فعلا از بابا خبری نیست. همه راهها که به باباجونت ختم میشه تعطیلن امروز. حالا اگه مامانم بود تا میرسید خبر میداد ولی از این بابام چشمم آب نمی خوره. بعدش هم اگه بگم من نگرانت هستم . میگه من نگران تو باید باشم نه تو نگران من. من از دست این بابام دق می کنم. کمککککککککککککک.
کاشکی فقط از دست بابام دق میکردم . اون یکی رییسم (نه رییس جون) تقزیبا ماه پیش از این شرکت رفت. حداقل اونو می تونستم گه گداری پیداش کنم ولی این یکی نوبره. چون اصلا اینجا نیست و یک کشور دیگه است و قرار شده من هر وقت کارم گیر کرد اون منو درست کنه. خلاصه خدا آخر و عاقبت منو به خیر بگذرونه. کی میشه من اونقدر تو کارم خبره شم که احتیاج به هیچ بنا بشری نداشته باشم. اگه بابام دقم نده این احتمالا دق میده منو. از وقتی رفتنم قطعی شده این خواهرم یک کم خنگ شده. شاید هم ذوق زده شده. بهش خوبه گفتم ۲ روز دیگه میرم بلیط بگیرم. دوباره ۲ ساعت بعدش بهم میل زده که بلیط گرفتی؟ منم جواب دادم قربون خواهر خنگم برم من گفتم ۲ روز دیگه نگفتم ۲ ساعت دیگه. خیلی بده آدم نتونه حرفش رو حالی کنه. اینجوری آدم دق می کنه. فکر کنم نتیجه میشه گرفت که دق کردن من حتمیه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:12 توسط وروجک |
|
|
دیشب از اون شبای کذایی بود. از اون شبایی بود که صدهزار بار به خودم به این زندگی به این شرایط لعنت فرستادم و نمی دونستم کی رو این وسط مقصر بدونم. دیشب دلم خیلی چیزا خواست که هیج کدومشون هیچ وقت نمیشه. یا اگه یه زمانی بشه احتمالا به عمر من قد نمیده.
خدایا من طاقت دلتنگی بابام رو ندارم. چه جوری بگم. چه جوری ازت خواهش کنم که درستش کن. دست من نیست وگرنه به زمین و زمان چنگ میانداختم. بعضی وقتا تو دلم می گم عجب گیری کردم که کارم گیر تو افتاده. من که یه ذره باهامون مهربون میشی هزار بار شکرت می کنم پس چرا هی هرچند وقت یکبار یه حال به احوال ما میدی؟ دیروز نامه قبلی که برات بود و تو کیفم گذاشته بودم که همیشه بدونم ازت جی دارم می خوام رو خوندم. برای همین یه نامه دیگه برات نوشتم ولی تو دقیقا ضدش رو کردی. من که برات نوشتم ممنوم که اوضاع بهتر شده ولی من بهتر ازاین می خوام. برات نوشتم که شرایط زندگی من مثل کسیه که لب پرتگاه گذاشتن و هر آن احتمال میره یکی پرتش کنه پایین. گفتم با این که ارتفاع کمتره ولی هر چی باشه ارتفاع ارتفاعه و دیشب دوباره منو بردی سر همون نقطه اول. شاید نباید شکر می کردم. کاشکی دیشب می تونستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم و باهات حرف بزنم. شاید اگه نصفه شب نبود این کار رو میکردم. تو اون لحظه تنها کسی بودی که دلم می خواست باهاش حرف بزنم. ولی تو هم اصلا از این چیزا زیاد چیزی نمی دونی. چون فقط یه چیزی شنیدی. هیچ وقت به چشم خودت ندیدی. تو هم نمی تونستی بهفمی من چرا دارم مثل ابر بهار دارم گریه می کنم. شاید حرف زدن با تو هم بی فابده بود. شاید برا همین شد که تصمیم گرفتم همه اش رو تو خودم بریزم و نه به تو و نه به احد الناسی دیگه نگم که این روزا داره چه جوری میگذره. هر چی بود رسم زمونه منو از خیلی از آدما جدا کرد. از تو از بابام از مامانم از خواهرم. از هر کس که فکر می کرد من دوسش دارم. حالا هم برام یه غرور مونده که نصفش رفته نصف دیگه اش هم با عقلم و احساسم در حال جنگه و از همه بدتر خودم هستم که بین همه اینها گه گیجه گرفتم و نمی دونم چیکار دارم می کنم و چه غلطی می خوام کنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 11:25 توسط وروجک |
|
|
معلوم و واضحه که نه تنها نبردم بلکه یک چیزی هم باختم. اگه برده بودم کی الان در حال وبلاگ نویسی بود. احتمالا داشتم پول هامو الان می شمردم یا اگه هنوز نگرفته بودمش داشتم فکر می کردم که چه جوری خرج کنم. یکی نسیت به من بگه نه اینکه تو خیلی خوش شانسی رفتی لاتاری هم شرکت کردی.
دلم می خواد زودتر بفهمم که کی می تونم برم که به بابام هم بگم برای اون موقع بلیط بگیره. ولی من تا هفته دیگه نمی تونم بفهمم. حالا همینجوری یک جا باید رزرو کنم تا ببینم چی میشه. امروز به فکرم زد از این بلیط های دور دنیا بگیرم. ولی هنوز قطعی نکردم. چون می خوام بیشتر پهلوی خواهر و بابام باشم ولی خیلی دلم میخواد برم یکی از دوستام رو هم ببینم. از اونور هم یک کار ایران دارم. بد نیست یک سری بزنم. دلم می خواست یک جور می شد تنظیم کنم که به همه اینها تو یکماه برسم. ولی یک کم شدنی نیست. اونجوری همش تو راهم. ولی باز هم قانعم. خدا جون من هنوز منتظر پول قلمبه هستم. من باید کلی هم از اینجا سوغاتی بگیرم. هم اونجا برم باید کلی هم برای خودم هم برای بچه خواهرم خرج بتراشم. از الان نشسته داره فکر می کنه. اولش گفت من همه چی دارم. هیچی نمی خوام. من هم هی نازش رو کشیدم که فکر کن شاید به یه نتیجه رسیدی. خلاصه رفته اسباب بازی فروشی. یه چیزی دیده گفته اینو می گم خاله شیوا برام بخره. خواهرم بهم میگه خودت رو آماده کن. نمی دونم برای بابام از اینجا خرید کنم یا بزارم از اونحا وقتی خودش هست. وقتی میرم بیرون هی میگم این اندازه بابام هست؟ بعد میگم نه نیست. آخرش هم میگم ای بدبختی. همیشه از اینکه کادو برای جنس آقا یا پسر بگیرم عمم می گیره. خداییش کادو برا این جنس خریدن یعنی دردسر. برا دختر هزار تا چیز میشه گرفت ولی برای پسر هی محدود میشه. برا همینه که میگم من پول لازم هستم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 خرداد1387ساعت 20:50 توسط وروجک |
|
|
اگه امروز من و تراکتور رو کنار هم میزاشنی و حساب کتاب می کردید کدوم یکی از ما بیشتر کار کرده به این نتیجه می رسیدید که من ۶ برابر ظرفیا خودم و تراکتور کار کردم. آخر وقت رییسم باورش نمی شد که من به همه کارها رسیدم. قرار فردا بهم شکلات بده.
من امروز برای اولین بار تو لاتاری شرکت کردم. از این لاتاری های هفتگی. درست ازشون سر در نمیارم. ولی مدل های مختلف هست. خودم هم نمی دونم اینی که من امروز گرفتم چی بود. ولی هر چی هست امشب قرغه کشیش هست. جایزه اولش هم ۴۰ میلیون دلاره. به رییس جون میگم به ۱۰۰۰۰ دلارش هم قانعم. حالا فردا معلوم میشه که من پولدار شدم یا بی پول شدم و الکی پولم رو هدر کردم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 22:24 توسط وروجک |
|
|
من امروز بعد ار یک مدت قرن تونستم به یه دفتر دیگه حالی کنم که چی میخوام. کم مونده بود همین ۴ تا شوید مو رو هم بکنم. وقتی امروز بعد از ۲ هفته نامه رد و بدل کردن دیدم یارو همون چیزیایی که خودم گفتم رو بهم تحویل. یک نامه بلند بالا نوشتم که حنگ جان زحمت بکش ببین چی نوشتی. این چیزی که تو داری میگی رو من خودم درست کردم. پس به من نگو که اونجا در موردش می تونم بخونم. من میخوام بدونم اصل فلان چیز کجاست. چون اون قسمتش رو من انجام نداده بودم. به سلامتی امروز بعد از عهد بوقی انجام شد. اون هم بعد از کلی توضیح واضحات دادن.
من بعد از ۱۵۰ قرن ۲ شبه که مهربون شدم. مهربون که البته نمیشه گفت تقریبا خوش اخلاق شدم. یعنی پاچه نمی گیرم. به حدی که مایه یک کم تعجب شده که چی شده من از کوره در نمیرم و ۲ روزه خوش اخلاق موندم. البته به نظر من یک کم اقراق بود چون من اینجوری هم نیستم که مثل سگ پاچه بگیرم. ولی خیلی زود حرصم میاد مخصوصا از طرف کسی که انتظار نداشته باشم. مثلا اگه یکی به من بگه فلان ساعت میاد ولی نیاد بعد من ناخودآگاه اخمام میره تو هم و خشک حرف میزنم. چون میخوام نشون بدم که از دستش عصبانیم. من به عبارتی یک از دوستام شست منو گذاشت کنار. دیگه به غلط کردن افتاده بودم. من اول قرار بود با یکی دیگه از دوستام برم سینما. بعدش چون دم من هم به یکی دیگه وصل بود و شب بود و به خاطر اینکه دیروقت می شد نرفتم. بعدش اون یکی دوستم که تقریبا ما ۳ تا با هم وصلیم همخونه اش به من اصرار کرد که خودشون پیتزا درست کردن. من کلی نه آوردم ولی بعدش واقعا تو رودبایستی گیر کردم و رفتم. وقتی به اون یکی گفتم من دیشب رفتم اونحا کلی با من قهر کرد که تو با من نیومدی بعد رفتی اونجا. خلاصه من یه منت کشی افتادم که باید امشب انجام بدم. یکی نیست بگه مرض داشتی گفتی؟؟؟ یه دقیقه جلوی دهنت رو می گرفتی زرتی نمی گفتی دیشب کجا بودی؟؟؟؟؟ دهن لقی هم بد دردیه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 20:26 توسط وروجک |
|
|
به خاطر چیزی که ۴ شنبه گرفتم به۱۰ تا از دوستام چمعه سور دادم. دوست داشتن زیاد هم دردسره ها. ولی باز هم دوست داشتم که به خیلی بیشتر آدم می تونستم دعوت کنم.البته باید یه دور دیگه به یه سری دیگه مهمونی بدم وگرنه تیکه بزرگه من گوشم میشه. بابام همیشه میگه تو تنها چیزی که کم نداری دوسته. خودم از این موصوع خیلی خوشحالم که دوستام تقریبا همشون هم تو نارحتی هام باهام هستن و هم خوشی هام.
من بی عقل رفتم ماراتن شرکت کردم. البته به زور شرکت کردم. سرکارم نشستن منو دوره کردن که بیا و شرکت کن. هرچی گفتم بی خیال من شید به خرجشون منفت. زبون آدمیزاد که حالیشون نمیشه. خلاصه خدا رو چی دیدید . شاید مثل بولینگ شانس زد یا از اول یا از آخر اول شدم. اگه دیدم نفر اول نمیشم. وا میاستم که از آخر نفر اول شم. که اگه هر جا هم گفتم من نفر اول شدم دروغ نگفته باشم. فقط نگفتم از کدوم ور دلم میخواد دوست پسر دوستم رو خفه کنم. من نمی دونم چرا این پسر حرص اینو انقدر در میاره. میدونم که واقعا دوست منو دوست داره ولی نمی دونم چه مرضی هم داره که روزی صد بار اینو به نقطه جوش که چه عرض کنم از اون هم بالاتر میرسونه. یعنی درست دست میزاره رو نقطه حساس. البته در آزار و اذیت من هم چیزی کم نمیزاره. من هم قبلا ها مثل پنبه بالا و پایین می پریدم. الان فقط نگاهش می کنم و تو دلم می گم من اگه تو رو خفه کردم خونت پای خودته. بدبختی واقعا پسر خوبیه ولی نمی دونم آسکاریس یا کرم کدویی یا چیزی داره که این کارها رو میکنه. من برام یک آهنگ عشقولانه اومده. نصفه شبی تمام احساسات منو داره برانگیخته می کنه. خلاصه الان دارم رو ابرا یک کمی بال بال میزنم. چون از تمدن به دور شدم نمی دونم مال کیه. شاید بعدا در موردش نوشتم. ولی یه حس بدی بهم دست داده که یعنی من انقدر کور و کر بودم؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 3:3 توسط وروجک |
|
|
کاشکی امشب تو تاریخ نبود. کاشکی دیشب یک اس ام اس میومد. کاشکی فاصله انقدر زیاد نبود. کاشکی صبر و تحمل من یک کم زیادتر بود. کاشکی من یک کم خوش اخلاق تر می شدم. کاشکی من حرف دلم رو میزدم. کاشکی هراز تا کوفت و زهر مار دیگه. حالا که نزدم و حالا که امشب گذشت حالا که دیشب اس ام اسی نیومد پس بهتره خفه شم و هیچی نگم. شاید اینجوری بهتر باشه. حداقل دیگه کابوسی نیست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:52 توسط وروجک |
|
|
می دونید عمق بدشناسی یعنی جی؟ یعنی اینکه یکی مثل من هم دوربین فیلمبرداری داشته باشه هم دوربین دیجیتال بعد یکی روزی مثل امروز هیچکدومشون رو نداشته باشه. دیشب عین بچه آدم ذوربین فیبلمبرداریم رو بعد از عهد بوقی شارژ کردم صبح به دلیل نامعلومی کار نمی کرد. جه دردش بود نمی دونم. قاطی کرده بود. یک لحظه تصویر داشت بعد می رفت. دوربین دیجیتالم هم دفعه پیش خونه دوستم جا گذاشته بودم. دیشب یادم افتاد که دوربین اونحاست و شارژ هم نداره. چون دفعه آخر که خونه اون بودیم شارژش تموم شد.
زنگ زدم به یکی از دوستام که قرار بود امروز باهام بیاد که قرار بزاریم. وقتی گفتم اینجوری شده. گفت من دوربینم رو میارم. ولی چون مارک دوربین من با اون فرق می کنه مجبور شدم برم فیلم بگیرم. یکی دیگه هم دوربین دیجیتالش رو آورد. خلاصه دوستان یاری کردن تا من امروز چشن داری کنم. شنیدید میگن همسایه ها یاری کن تا من شوهر داری کنم. اونا هم یاری کردن تا من امروز جشن داری کنم. کلا روز خوبی بود. جای تمام کسایی که نبودن واقعا خالی بود. جای مامانم و بابام و خواهرم و دوستام همه خالی بود. برای بابام و خواهرم فیلم گرفتم تا وقتی که رفتم پهلوی خواهرم ببینن. برای خواهرم هم یک عکس از عکاس همونجا سفارش گرفتم. دلم میخواد زودتر بهشون نشون بدم. با اینکه امروز بد می خواست شروع شه ولی شروع نشد. در ضمن من امشب بولینگ هم نفر آخر نشدم. از امشب به بعد حریف می طلبم. خلاصه من هنوز قوره نشده مویز شدم. نمی دونم شانسی چرا هر دفعه کلی میانداختم. تازه یکبار همه رو زدم. همچین خوشحال شدم انگار بمب اتم رو من کشف کردم. حریف نبود؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 21:8 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|