تبليغاتX
حرف دل من
یه روزی می خواستم یه قصه بنویسم. فکر می کردم برای نوشتن قصه فقط اگه خودکار و کاغذ خوب داشته باشم کافیه. وقتی موضوع قصه را با چند تا از دوستام درمیون گذاشتم بهم گفتن تو میخوای آخر این قصه رو شاد تموم کنی ولی شدنی نیست. آخر این قصه گریه داره. من هم تو این هیر واگیر می خواستم به خودم بقبولونم که مهمترین عامل همون خودکار و کاغذ خوبه که من دارم. فقط میمونه ارتباط برقرار کردن با بعضی از شخصیت های داستاتم که هرجور شده سعی می کنم باهاشون ارتباط برقرار کنم. بارها سعی کردم داستانم رو بنویسم و هر بار به شخصیت اصلی داستانم نشون دادم . ولی خوب هر بار یه عیبی توش در میومد. ولی من بازم  دست از سر خودکار و کاعذم برنمی داشتم .

بعدش از ایران اومدم بیرون ولی همچنان من مشغول داستان سرایی بودم. همچنان با خودکار و کاعذم بازی می کردم و برای شخصیت اصلی داستان با تلفن یا ایمیل می خوندم.فکر می کردم اگه خودکارم رو بزارم زمین جوهرش خشک میشه و بی جوهر دیگه نمی تونم بنویسم. ولی از راه دور دیگه نه می تونستم با شخصیت های داستانم اونجور که میخوام ارتباط برقرار کنم. من نمی دونستم اصلا داستانهای من براش جالب هست یا نه. هر چی بود تا من ازش نمی پرسیدم اون هم نظری نمی داد.

 وگذشت و گذشت. دیگه یادم رفت چطوری خودکار دست می گیرن. دیگه خودکار به دستم نگرفتم. یکی از مهمترین سخصیت داستانم که می دونستم همیشه پشت منه و کمکم می کنه رفت بهشت.  و من دیگه تنها امیدم رو از دست رفته دیدم. می دونستم اون تنها کسیکه که می تونه داستان منو ویرایش کنه. داستانی که می دونستم از اولش شروعش به نظر خیلی ها غلط بود و تکراری. داستانی که من میخواستم ته اش رو مثل بقیه داستاها ننویسم و عوضش کنم.

حالا از اون داستان فقط یه چند تا ایمیل مونده که با خوندنش بعضی وقتا یاد قلم و کاغذی می افتم که خیلی دوستش داشتم و می خواستم برای همیشه باهاشون بنویسم. ولی حیف که جوهر خودکارم دیگه روون نیست. کاغذم دیگه بهترین کاغذ نیست. دیگه ویرایشگری ندارم که ازش بخوام بخونه و صحیح کنه تا من بتونم چاپ کنم.

حالا من موندم و یه قصه نصفه که نه می تونم بنویسم و نه می تونم ازش دل بکنم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 22:0  توسط وروجک | 
بعضی وقتها فکر می کنم که حس ششم جدیدا خوب شده. دیشب نشسته بودم و یاد یکی از دوستای دانشگاه که واقعا بهترین دوستم بود افتادم. امکان نداشت من لب تر کنم اون برام انجام نده. این رابطه واقعا فقط دوستانه بود و اصلا احساس محساس در کار نبود. ولی اون مجبور شد بعد از درسش به خاطر مامانش برگرده کشورش. من هم نمی دونم چرا تو میل زدن انقدر نتبل شدم. اصلا حس ندارم که میل بزنم و اراجیف بهم ببافم. ولی واقعا همیشه به یادش هستم. مخصوصا وقتایی که بستنی می خورم. چون پای ثابت بود برای اینکه بریم بستنی یا کافی بخوریم. دیشب تو دلم یادش افتادم ولی گفتم خیلی بده که اون چند بار میل زده من جواب ندادم الان یک کاره میل بدم. به ۲ دقیقه نکشیده دیدم ازش میل دارم ولی بازم نگفتم که الان به یادت بودم. چون نوشته بود منو اصلا یادت میاد. منم جواب دادم من دوستامو هیچ وقت یادم نمیره. وای دیدم هر دلیلی بیارم الکیه. بی حوصلگی من برای میل نزدن رو که بقیه نباید قبول کنن. برای همین الکی انرژی خرج توجیح کردن خودم نکردم.

یا امروز برای جلسه یکی به موقع نیومد چون یه سری کار رو باید اول سر و سامون میداد. تو فکرم گفتم همین الان باید بیاد تو. واقعا هم همون موقع در رو باز کرد. فکر کنم دارم یه جورایی غیب گو میشم.

صبح اومدم زنگ بزنم به خواهرم اشتباهی زنگ زدم به بابام. فکر کنم ۱ یا ۲ نصفه شب بابام می شد. بعدش که بابام برداشت گفتم ای وای من نمی خواستم که شما رو بگیرم. می خواستم زنگ  بزنم به فلانی. خلاصه ۲ دقیقه با بابام حرف زدم. بعدش زنگ زدم به خواهرم و بعد از ۲ دقیقه گفتم من برم. دیرم شده. گفت چرا دیر زنگ زدی که بخوای زود بری؟ میگم اشتباهی زنگ زدم به بابا وقتم هدر شد. بعدش که با دوردونه خودت یک عالمه حرف زدم بیشتر وقتم هدر شد. برای تو وقتی نموند. فردا با تو حرف میزنم.

حالا که حسم یه جورای داره راست میگه بهتره یه مدت تو کوچه علی چپ بمونم. امیدوارم که بن بست نباشه که حوصله ام سر بره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 20:19  توسط وروجک | 
کوچه علی چپ هم خوب جاییه وگرنه من نمی دونستم الان خودم رو به کدوم کوچه میزدم؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 22:31  توسط وروجک | 
جواب تمام سوال ها چه به خودم و چه به بقیه شده نمی دونم. وقتی می گم نمی دونم فکر می کنن که دارم سر می دوئونم ولی واقعا خودم هم نمی دونم. بیشتر از اینکه برای بقیه ناراحت کننده باشه برای خودم ناراحت کننده است که واقعا هیچی نمی دونم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 20:4  توسط وروجک | 
از وقتی برگشتم نگرانی هام خیلی بیشتر شده. بیشتر نمی دونم باید چیکار کنم. بیشتر فکر می کنم باید مواظب باشم. بیشتر فکر می کنم. بیشتر باید جوانب کارهامو مواظب باشم. خواسته های خودم رو بیشتر گم کردم. دلم کمتر برای خودش می خواد. قبلا دور خودم می چرخیدم حالا دور خودم می دوئم.

من میخوام عطای این دنیا رو به لقاش ببخشم. کجا باید برم این بذل و بخشش رو بکنم رو نم یدونم. می خوام برم بگم تخواستم. خلاص!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 20:54  توسط وروجک | 
نمی دونم از خواب دیشب خوشحال باشم یا ناراحت؟ نمی دونم به نشونه بگیرمش یه نه؟ نمی دونم نشونه خوش خیالی بگیرم یا نه؟ نمی دونم این خواب واقعیت پیدا می کنه یا نه؟ گرچه غیر ممکن نیست ولی احتمال شدنش یک در۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰. حالا از بقیه صفراش فاکتور می گیرم. همین چند تا بسه.

ولی اگه این خواب یه روز واقعیت پیدا کنه فکر کنم ذوق مرگ شم. حتما یکی هم قبلا از ذوقش مرده که این کلمه به وجود اومده.

یعنی امکان داره؟ حداقل برای این آرزوم یه مثقال جا داره که بشه. ولی اگه بشه یا من دوق مرگ می شم یا لال مونی می گیرم.

ولی هرچی باشه من دیشب لمست کردم. تو خواب بود. ولی تو خواب مطمئنم که خودت بودی. نگاه خودت. صدای خودت. چقدر دلم برای شنبدن صدات تنگ شده. نمی تونم برای کسی تعریف کنم وگرنه بهم میگن خل شدی ولی فکر اونا مهم نیست احساس خودم مهمه. با بقیه همه تقسیمش نمی کنم چون می خوام همه لذتش برای خودم بمونه. راسته که می گن وصف العیش نصف العیش. من اگه تو خواب اینقدر خوشحال شدم و داشتم بال در میاوردم حتما تو واقعیت یا می میرم یا پرواز می کنم.

من تا کی باید صبر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بردی از یادم- علیرضا افتخاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 19:49  توسط وروجک | 
از وقتی اومدم همه جیم قاطی شده.  حالا باز بهتر شده. روزهای اول واقعا نمی دونستم کی خوابم کی بیدار. تا همین امروز به جز با ایران با هیچکی تلفنی نتونستم بشینم عین آدم حرف بزنم. زودی قطع کردم. چون خوابم میومده. اگه هم که خواب بودم تلفن خودش رو می کشت بیدار نمی شدم. از اونور هم نصفه شب بیدار می شدم. اوضاعی بود برای خودش.. هنوز ته مونده اش مونده.

این گمرک بی عقل اینجا قاقالی هایی که بابام برام آورده بود رو همه اش رو گرفت. داغش رو به دلم گذاشت.

به اندازه تمام مدتی که نبودم برام کار گذاشتن.رئیس جون امروز به من میگه تو حالت خوبه؟ میگم آره. آخه تو یه جلسه بودیم اون هی داشت حرف میزد من حرفش رو قطع نمی کردم. گفت آخه حرف نمیزنی فقط گوش می کنی. دوباره یه دره بعدش داشت رو وایت برد هی خط و رسم و نمودار می کشید که سیستمی که می خوایم باید اینجوری کار کنه. دوباره وسطش پرسید نکنه کسی بهت حرفی زده؟ گفتم نه. گفت آخه خیلی عجیبه تو از وقتی که اینجا نشستی یه کلام هم حرف نزدی. تو دلم گفتم دیگه جونی برام نمونده. گفتم دارم به حرفایی که داری میزنی فکر می کنم که چه جوری تنجام می تونه بشه. گفت کمک می خوای. میخوای من کمکت می کنم. گفتم اگه گیر کردم میام کمک می گیرم.

از دست این المپیک هم خفه شدم.سریال مورد علاقه من به خاطر المپیک پخش نمیشه.

دام تنگ شده چه جوری بگم درد من دلتنگیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 21:55  توسط وروجک | 
بالاخره من از قرنطینه دراومدم. نمی دونم چه ویروسی به لپ تاپ اونا افتاده بود که منو به غلط کردن می انداخت. هزار تا پنجره باز و بسته می شد. البته این کار بدون اجازه من انجام می شد. خیلی سرخود شده بود. من هم سعی می کردم کم بهش محل بزارم و زیاد سرش نمی شستم.

درکل مسافرت خیلی خوبی بود. خیلی خوش گذشت. ولی باز ته ته اش همیشه یه چیزی کم بود. وقتی می دیدم همه هستن الا مامانم بعضی وقتا کوفتم میشد. ولی از اینکه بقیه رو بعد از مدتها دیدم خیلی خوشحال شدم. واقعا می تونم بگم که بیشتر از حد برام مایه میزاشتن و حتی من یه روز هم تو خونه نبودم. یا بیرون بودیم یا رستوران یا مهمونی. من حتی یکی از دوستای دوران دبیرستانم که تو همون شهر بود رو یه روز به اومدنم تونستم ببینم. دختر عموم هم از فرانسه اومد. اون فکر کرده بود که من تا آخر ماه هستم ولی وقتی قهمید که من هفتم بر می گردم سریع بلیط گرفت و خودش رو برای ۲ روز رسوند به من. البته پسر عموم هم بود. من اینا رو بعد از ۱۰ سال می دیدم. خواهرم دیده بود اونا رو. جون پارسال برای تعطیلات اومده بودن پهلوی اون. ایران هم رفته بودن ولی من اون موقع اینجا بودم و این شده بود که ۱۰ سالی می شد که همدیگه رو ندیده بودیم.

هرچی از خواهر زاده ام از خوشگلیش و زبونش بگم کم گفتم. یه چشمایی داره که همه رو دیوانه می کنه. امکان نداشت جایی بریم و یکی ببینه اونو نگه وای چه چشمایی! یه اصطلاحاتی رو یاد گرفته که من نمی دونم چه جوری یاد گرفته. بهش اومدم شعر یه تو۱ دارم قلقلی رو ید بزم. یه جاش هست که میگه من این توپ رو نداشتم بابام بهم عیدی داد اون میگه من اینو توپ رو ندشتم ددیم بهم عیدی داد. میگک چرا شعر ور عوض می کنی میگه من میگم ددی پس ددیم بهم عیدی داد. یا اینکه اصلا دوست نداره خواهر یا برادر داشته باشه چون فقط خودش میخواد که باشه. بهش میگم دوست دارس خواهر داشته باشی یا برادر. میگه من که نه دوست دارم و نه میخوام که خواهر یا برادر داشته باشم ولی اگه یه روز هم خواستم دلم خواهر میخواد. خلاصه من موندم این زبون رو از کجا آورده؟

راه برگشت مرگ بود. پرواز اول یکساعت و نیم تاخیر. بعدش هم که گند زدن به چمدون من. یارو بهم میگه چون فلان جا ۱۰ ساعت توقف داری پس باید چمئومن رو تحویل بگیری. بعد که رسیدم لس آنجلس به اون یارو میگم که گفتن من باید توقف بعدیم جمدونم رو بگیرم. میگه نه. یه راست آخرین توفقت بگیر. میگم ولی تو مبدا به من گفتم که باید تو نیوزیلند تحویل بگیرم. گفت اشتباه کرده باد همون استرالیا بگیری. من از رو رسید چمدونت گپی میگیرم بعد بهشون میگم که تو همون استرایل بگیری. حالا چمدون هام رو من تو مبدا تحویل داده بودم. دیر هم کرده بودم برای این پرواز برای همین سریع گفتم باشه. خلاصه دقیقه نود به هواپیما رسیدم. بعدش که رسیدم نیوزیلند رفتم بپرسم که چمدونم اینجاست یا رفته. خانمه که مسئولش بود میگه تو ۴ تا چمدون داری. ۲ تاش میاد اینجا ۲ تاش میره استرالیا. میگم بابا من درکل ۲ تا چمدون دادم. بعد از یک ساعت موفق شدم چمدونم رو پیدا کنم و بفرستم استرالیا. وقتی رسیدم جمدون همه می اومد الا من. تو دلم گفتم گم شده یا نیومده. که دیگه سر و گله یه چمدون قرمز و یه چمدون نارنچی پیدا شد. از قصد چمدون رنگی خریدم که از دور بشناسم. حلاصه گل از گلم شکفت.

برای برگشت به خونه از قبل از این ماشینایی که میان دم خونه دنبالت و بعدش میرسونت گرفته بودم. برای رفتن به فرودگاه یکی از همین ماشنین ها رو گرفته بود. برای برگشت هم گرفته بودم و از قبل هم باید پولش رو بدی. تا اومدم بیرون داشتم دنبال دفترشون می گشتم که دیدم ۲ تا از دوستام پریدن جلو. برام گل هم خریده بودن. خلاصه کلی ذوق زده شدم. گفتم شما کی می دونستید من ماشن رزرو کردم. خلاصه اونحوری هم دیگه معطل نشدم.

دیگه برم این چمدون منفجر شده رو ببندم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 15:23  توسط وروجک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
روزهای زندگی من
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
حرف هاي يك پنجاه و چهاري
هشت
من و آقام
زور زندگی
دن کیشوت
دختر ایران
از قلب کویر
کیمیای زندگی
گورنوشته‌های مرده‌ا‌ی نیمه‌متحرک
گیلاس خانومی هستم
گلامور
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان