![]() |
![]() |
|
|
میگن آمری کا جهانحواره بیجا هم نگفتن به نظر من. برای این راست گفتن جون حالا که اقتصاد اونا یک کم تا یه عالمه قاراش میش شده داره رو ما هم تاثیر میداره. یعنی یه جورایی زلزله اش اونجا اومده ولی تا اینجا خرابیش رسیده. شرکت ما یه جورایی دفتر مرکزیش اونجاست. خوب وقتی مردم اونحا پول خرج نکنن رو ما هم تاثیر میداره. من وقتی داشتم میرفتم پهلوی خواهرم هر یه دلار من ۹۳ یا ۹۵ سنت اونا بود. حالا شده ۶۸ سنت. پارسال همین موقع تقریبا ۸۸ سنت بود. شرکتی که من توش کار می کنم تقریبا شرکت بزرگیه ولی تو هفته پیش مجبور شد که ۲۰ نفر رو بیکار کنه.
یه سری ورقه و کاغذ رو باید می دادم به یکی. گذاشته بودم رو میزم که دست یکی دیگه خورد به لیوان من و زرتی ریخت رو کاغذا. من هم نمی تونستم برم و یه سری دیگه ازشون تهیه کنم. مجبور شدم همون کاغذ رو بزارم خشک شه. بعدش هم مجبور شدم همون جور کر و کثیف و رنگی بدم به مسئول مربوطه. از خجالت آب شدم وقتی دادشتم کاغذ رو میدادم. مانتویی که با خودم آورده بودم رو نمی دونم چیکارش کردم. یه بار هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم. امروز یه چیزی دیدم شبیه مانتو بود. هی تو فکر ابگیرم نگیرم بودم که نگرفتم. گفتم من که فعلا نمی خوام برم. حالا هر وقت خواستم برم. اینجوری اگه داشته باشمش یا اینکه دوباره گم و گور میشه چون که استفاده نمی کنم باز یادم میره که کجا گذاشتم یا اینکه دوباره کرم رفتن میافته به جونم و من هم که فعلا هیچ جوره نمی تونم برم. پس بی خیال خریدش بشم بهتره. ولی واقعا قشنگ بود. بعدا نوشت: اینو الان اضافه کردم چون حرصم گرفت. میگن فیلم و سریالهای ایران بعضی هاشون به قولی شخمی تخیلیه. بابا اینا هم دست کم ندارم. یه فیلم همین الان دیدم shoot 'em up مزخرفتر از این فیلم نمی شد. یا Bug یا خیلی های دیگه که اسمشون یادم رفته. صد رحمت به سریالهای آبگوشتی خودمون. چند وقت پیش هی تبلیغ یه فیلم رو میکرد من از تبلیغش فکر کردم باید ترسناک باشه. کلی برنامه ام رو اینور اونور کردم که این فیلم رو از دست ندم. از این ۲ تا فیلمی که این بالا گفتم این چرند تر بود. تا آخرش هی گفتم حتما یه چیزی میشه. هر کی میگه فیلم های ما بده بیاد این جند نمونه ای که گفتم رو ببینه بعد اونا رو میزاره رو سرش حلوا حلوا می کنه. حیف چشمام و حیف وقتم که برای این هدر شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مهر1387ساعت 15:25 توسط وروجک |
|
|
میگن
Love is blind, but marriage is a real eye-opener |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مهر1387ساعت 20:23 توسط وروجک |
|
|
این مظلب با ایمیل به دستم رسیده. برای من جالب بود.
شاید هر روز نام چند محله تهران را بشنویم بی آنکه بدانیم چرا به این نامها معروف شده اند. با استفاده از منابعی چون کتاب اول و ویکی پدیا و دیگر منابع در وب اطلاعاتی درباره نام برخی محلههای تهران اطلاعاتی گردآورده ام که در ادامه می خوانید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مهر1387ساعت 11:35 توسط وروجک |
|
|
من امروز بعد از قزنی بوقی GHD دار شدم. همین امروز هم استفاده اش کردم. گفتم نکنه خدای کرده من بیافتم بمیرم و ازش اسفاده نکرده باشم. حداقلش اینه که اگه امشب مردم آرزو به دل نمردم.
یکی از دوستام امروز بهم میگه باید برای عید بیای ایران. از الان دارم بهت میگم که اون موقع بامبول در نیاری که مرخصی نداری. من هم در جوابش فقط یه لبخند زدم. یه عینک جدید گرفتم. البته چشمم زیاد ضعیف نیست ولی بیشتر به خاطر کامپیوتر استفاده می کنم. چون من از وقتی که بیدار میشم تا وقتی که می خوابم چشمم به کامپیوتره. ایران هم که بودم داشتم ولی چون زیاد استفده نمی کردم و سرم با یه جاییم همیشه دنس میزد یه جای اینکه بزنم به چشمم نمی دونم چرا همیشه زیرم می رفت و روش می نشستم. وقتی اومدم اینجا که اصلا عینکه با جاش گم و گور شد و من بعد از مدتها یادم افتاد که من خیلی وقته عینکم رو نزدم. تا زد و پارسال چشمام واقعا شب که می اومدم خونه درد می گرفت. برای همین رفتم یع عینک گرفتم. ولی اینو تقزیبا هر روز استفاده می کردم. آدم وقتی یه چیزی رو هر روز بزنه خسته میشه. برای همین هفته پیش رفتم یه عینک دیگه گرفتم. این ۵ شنبه آماده شد. مدل این یکی رو بیشتر دوست دارم. مثل خانم پروفسورها میشم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مهر1387ساعت 22:43 توسط وروجک |
|
|
بعضی وقتا فکر می کنم که دارم به خودم دروع میگم تا حداقل بتونم قبول کنم. می دونم که چیزی که دنبالشم شدنی نیست. انقدر احتمالش کمه که هزار تا صفر و ممیز هم بزارم بازم کمه. با اینکه تو بیداری دبگه نمی تونم با هات حرف بزنم ولی تو خوابم تقریبا همه حرفاییرو که می خوام می زنم. ولی نمی دونم چرا تو خوابم همیشه یادم میره موبایلم رو با خودم ببرم.تو خواب وقتی که تو زنگ میزنی یه شماره ۴ رقمی می افته. قربونش برم تو خواب هم نمی دونم موبایلم کجاست و وقتی زنگ میزنه باید دنبال صداش بگردم تا پیداش کنم. نمی دونم شاید دیگه اینجا موبایلم به جونم وصل نیست. ۶ روز هم خاموش باشه اصلا برام مهم نیست و با اون موقع ها فرق می کنه که نکنه خدای نکرده موبایلم زنگ بخوره و من نفهمم.
منی که سر و صدام و شلوغیم سر و صدای بقیه رو بعضی وقتا درمیاورد. منی که بهم میگفتن آلودگی صوتی حالا باید یه قولی یه پولی بزارن کف دستم تا چند کلمه حرف بزنم. آگه نیاز نباشه حرف نمی زنم. بعضی وقتا که یه جایی دعوتم به خاط اینکه هزار تا سوال و جواب پس ندم که چرا ساکتم. چرا اظهار نظر نمی کنم و هزار تا چرای دیگه که نکنه دلخوری از کسی؟ مجبورم یه کمی خرف بزنم و چرند پرند بهم ببافم ولی واقعا حوصله حرف زدن اصلا ندارم. این واضح ترین فرق بین الان و اون موقع است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 مهر1387ساعت 21:40 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|