![]() |
![]() |
|
|
آخیش. حق به حق دار رسید. یه مسابقه هست به اسم Make Me a Supermodel. من اینو از وسطاش دنبال کردم/ یه پسره توش بود که از حق نگدریم خوب بود. اولش دوست داشتم ببره ولی بعدش که شروع کرد به Cheat کردن رو سر دوست دخترش دلم می خواست با دو تا دستهام خفه اش کنم. البته بیشتر کرم از دختره بود ولی اون هم مستعد بود. بعدش به همه می گفت که نه من به این دختره علاقه ندارم و دوست دخترم رو دوست دارم. اینا اولش ۱۴ نفر بودن که هر هفته یکی انداخته می شد بیرون. یه بارش مثلا اینا تو اتاق گریم بودن و فکر می کردن ۲ تایی تنهان و کسی نیست. شروع کردن به ماچ رد و بدل کردن. فکر نمی کردن این مسابقه است و دوربین همه جا هست. چند بار دیگه هم خیانت پسره رو نشون داد. تو ۳ نفر آخر این دختره موذی و یه دختره دیگه که بیشتر میشد گفت بامزه تا سوپرمدل و یه پسره بود که خداییش از همه نظر خوب بود. هر چی بود از دختره موذی بهتر بود. دختره بامزه هم اوت شد. مونده بود دختزه موذیه و یه پسره دیگه. من همش خدا خدا میکردم پسره ببره. وقتی برد همچین جیغی کشیدم که هنوز گلوم درد می کنه. نفسم بالا نمی اومد تا برنده اعلام شد. خیلی خوشحالم که دختره برنده نشد.
چند روز بود که یه پام درد می کرد. ولی دیشب واقعا درد داشت. احساس می کردم که همه وزنم رفته تو یه پام. از اون ور هم با کلا با قرص جماعت میونه خوبی ندارم . ولی دیگه درد داشت امانم می برید. رفتم یه مسکن خوردم و همینجور که از درد اشک می ریختم خوابم برد. فکر کنم که Full Intelligent شدم. خوب برای خودم لغت من درآوردی میسازم ها. البته باعث بانی این لغت رییس جون بود. دوستام معتقدن که من به کل به زبان فارسی گند زدم چون هر لغتی رو که بخوام برای خودم میسازم. مثلا به جای اینکه شب دیر وقت زنگ میزنم میگم شب تر زنگ میزنم. اینجوری هم وقت کمتری صرف میشه هم اینکه مختصر و مفید طرف میفهمه که اول شب منتظر نباشه. یا اگه یه چیز گرون یا ارزون باشه میگم گرون تومنی یا ارزون تومنی. البته این گرون تومنی اینجا هم حفط اصلیت کرده و به گرون دلاری تغیر داده نشد و همچنان گرون تومنی یا ارزون تومنی موند. اینجوری که بوش میاد به زبان اینها هم نمیخوام رحم کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 21:33 توسط وروجک |
|
|
آب و هوا رسما و عملا قاطی کرده و من امیدی ندارم که تابستون بیاد. احتمالا خدا یادش رفته ته دنیا قراره تابستون شه. چند روزه همچین باد و بارون میاد که کلی خرابی بار آورده. خرابی که تو این چند روزه شده رو اخبار می گفت بیشتر از ۱۰۰ میلیون دلار بوده. دیشب همچین بارون میوند گفتم احتمالا تا صبح با خود خونه غرق میشم. خونه ام هم که کنار اقیانوسه. صبح احتمالا با کوسه ها با هم صبحونه می خوریم. هوا امروز همش یا بارون بود یا گرفته وقتی هم که هوا گرفته باشه نا خوداگاه دل من هم می گیره.
من وقتی سریال مورد علاقه ام رو ببینم اصولا اگه کسی باهام حرف بزنه هیچی از حرفهاش حالیم نمیشه. همه هم می دونن که سر اون ساعت اگه بمیرم اول میگم بزار سریال رو ببینم بعد. هرکی هم سر سریال زنگ بزنه بهم می دونه که کم و بیش چیزی حالیم نمیشه. چند روز پیش داشتم سریالم رو میدیدم که یکی از دوستام زنگ زد. اوایلش رو زیاد نمی دونم چی گفت چون فقط اون حرف میزد من هم نمیشنویدم. بعدش که سریال تموم شد دیدم داره میگه من تنها چیزی که ازش میخوام اینه که بدونم دوستم داره؟ پرسیدم اینو میخوای بدونی که چی شه؟ گفت من ازش هیچی تو این دوستی نمی خوام. تو هم اینو می دونی. من فقط میخوام مطمئن باشم که دوستم داره و بهم بگه که دوستم داره. گفتم به نظر من بدونی و ندونی زیاد در کل ماجرا فرقی نمی کنه. چون اگه دوست داشته باشه لازم نیست که بهت بگه تو چشماش می تونی بخونی که دوست داره. لب و دهن آدم خیلی راحت می تونه دروغ بگه و رل بازی کنه ولی چشمها خیلی سخت می تونن این کار رو کنن . بر فرض هم تو هر بار ازش بپرسی که دوست داره اون هم بگه آره. این وسط فرقی هم نمی کنه که تو دهنش این دوست داشتن گذاشتی یا اون خودش عذاب وجدان گرفته و در برابر این همه دوست داشتن تو بگه دوست داره. اگه یه روز بخواد بره خیلی راحت می تونه بگه اون موقع اون بودم حالا اینم. اون موقع فکر می کردم که دوست دارم حالا فکر می کنم که ندارم. بعد اون موقع ک*نت خیلی بیشتر می سوزه. اون موقع است که نمی دونی تمام اون مدت واقعا دوست داشته یا نه؟ اون موقع است که نمی دونی باید اون دوره خوب و شیرین رو به یادت بسپاری یا خاطره های روزهای تلخ رو؟ اون موقع است که خودت رو هم گم می کنی و نمی دونی کی و چی رو باید باور کنی؟؟؟؟؟ برا همین خودت رو زیاد اذیت نکن که میخوای بدونی و بشنوی که دوست داره. درسته که دونستن و شنیدنش خیلی لذت خوبی به آدم میده ولی اگه یه روز برعکس اون حرفها رو هم بشنوی اون موقع است که از همین چیزی که الان هستی خل و چل تر میشی و می افتی رو دست من. دیگه بعدش عمرا من بتونم تحملت کنم. رییس جون بهم یه سری کار گفته بود انجام بدم. من هم بعدش رفتم بهش گفتم چون من خیلی intelligent هستم تونستم اینکار رو هم اضافه بر اون چیزی که خواستی انجام بدم. ایده من یه ایده به اون هم داد و ازم پرسی فلان کار روهم توش انجام دادی گفتم نه. گفت پس half intelligent هستی گفتم من از full intelligent هم اونورتر هستم. خلاصه اینکه آخرش intelligent بودن من نصفش تایید شد تا ببینه من چی بهش تحویل میدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 19:0 توسط وروجک |
|
|
خداوندا شانس که نداریم هیچ پول هم نداریم. منظورم بی پولی نیست بلکه پولداریه. چی شد به قولی من rich می شدم. دو زبانه نوشتم که اگه خدا هر کدومش رو میخونه دعام رو برآورده کنه. پول میخوام برای اینکه
۱- میخوام هر وقت که اراده کنم برم ایران ۳ روز بمونم بعدش برگردم. یعنی یه جورایی پول هواپیما برام مسئله نبود که جرا اینقدر این پول هواپیما گرونه و نمیشه هر وقت اراده کنی پاشی بری. دیگه برا ایران رفتن غم نداشتم( فکر مرخصی رو فقط میکردم که چه جوری بگیرم) ۲- یه خونه میخریدم که اجاره نشین نباشم. مجبور نباشم هر ۶ ماه یا هر یه سال خونه بدوش بشم. خونه اجاره کردن اینجا معضله. چون باید جایی پیدا کنی که به محل کار یا دانشگاهت نزدیک باشه. اجاره اش به بودچه ات بخوره. تمیز باشه. تازه وقتی که تو بخوای آماده باشه. مثلا تو اجاره ات این خونه یه ماه دیگه تموم میشه اونجا یه هفته دیگه آماده است. در این صورت اگه اونجا رو بخوای بایداجاره این مدت که نیستی رو بدی. اینجوری یعنی ۲ تا اجاره. یا اینکه اجاره ات اینجا یک هفته یا دو هفته زودتر از خونه دومه. نه خونه اول میشه ۲ هفته بیشتر موند نه خونه دوم زودتر رفت. تازه بگذریم که باید اول برای خونه یه application پر کنی و تازه اون صاحبخونه دوم از صاحبخونه اول که اصولا جفتشون بنگاهی هستن تخقیق می کنن و به بعد بین کسایی که تقاضا گذاشتن یکی رو انتخاب می کنن. ۳- کلی به صورت ناشناس به همه کمک می کردم ۴- نصف پول هام رو می دادم به خواهرم. ۵-برای کسی که خیلی دوستش دارم و هیچی از زندگیش نفهمیده همه کار می کردم تا یادش بره یه روز هم تو این دنیا نتونسته خودش زندگی کنه. ۶- خیلی کارهای دیگه هم می کردم که چون فعلا پول ندارم دیگه بیشتر از این رویا نمی بافم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 آبان1387ساعت 19:13 توسط وروجک |
|
|
احساس می کنم دارم آلزایمر می گیرم. راست می گم. من هر شب باید یه سری کار رو چک کنم ببینم که برام میل اومده successful or failed و هم اینکه یه کاری دیگه رو انجام بدم. البته این کار دوم رو خل و چلیت کردم که قبول کردم. چون شده مایه دردسر. البته زیاد نیست فقط انجام دادنش ۵ دقیقه طول میکشه مهم اینه که تا قبل از یه ساعت به خصوص باید انجام شه. برا همین اگه خونه نباشم و بخوام برم جایی باید بندو بساطم رو با خودم ببرم تا اونجا انجام بدم.دیشب باید میرفتم تا خونه دوستم و بر می گشتم. رسیدم تو پارکینک هی فکر کردم من امروز کار رو انجام دادم یا نه. دوباریه برگشتم بالا و چک کردم که انجام دادم یا نه.
یا اینکه نسبت به اتو یه حساسیت خاص دارم. چون هر روز صبح باید اتو بزنم. لباس رسمی هم که اتو زدنش مرگه. برای همین تا حالا هزار بار شده که لباسم رو تنم کرده بعد دیدم ای وای یه خط پشتم افتاده. این ور رو صاف می کنم اونور کج میشه. دوبار باید دربیارم و اتو کنم. من نمی دونم چرا وقتی لباس رو میز اتو هست هیچی خط روش نیست ولی وقتی تن میره خط دار میشه؟؟؟؟؟ برای همین هزار بار اتو از برق درمیاد دوباره تو برق میره. برای همین وقتی از در میخوام برم بیرون باید چک کنم که بالاخره اتو تو برقه یا تو برق نیست. این یکی واقعا حساسیته. یعنی صد بار چک می کنم کم گفتم. امروز دوستم زنگ زده میگه چند شب پیش بهم یه چیز گفتی من گفتم نمی دونستم. هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چی بود. گفتم قربونت برم من یادم نمیاد ناهار چی خوردم. من ۴ روز پیش تو اون همه چرت و پرتی که با هم حرف زدیم انتظار داری من یادم بیاد که من چی گفتم که تو نمی دونستی. خدا هم منو شفا بده هم تو رو. امروز قزار بودساعت ۷ یه حا باشم. برا همین موبایلم رو ۵:۳۰ تنظیم کردم که یه دوش بگیرم و برم. بعضی وقتا وقتی پشت کامپیوتر می شینم دیگه زمان از دستم در میره. برا همین موبایلم رو تنظیم کردم. طرفای ۵ شروع به تلویزیون دیدن کردم و جلوی تلویزیون خوابم برد. یه مرتبه ساعت ۶:۲۰ بیدار شدم. برای اینکه هواسم نیود ۵:۳۰ یعنی ۵:۳۰ صبح نه ۵:۳۰ بعد از ظهر. به سرعت باد دوش گرفتم(یعنی فقط رفتم زیر دوش اومدم بیرون) به سرعت نور حاضر شدم ولی عین بچه ادم رانندگی کردم. شانس آوردم راه دور نبود وگرنه خیلی بد می شد. چون من همیشه به هر کی که دیر کنه کلی غر می زنم و ادعا می کنم که من ۹۹ درصد همیشه ontime هستم. الان هم ساعت ۲ صبحه و من خوابم نمیاد چون عصری خوابیدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آبان1387ساعت 2:10 توسط وروجک |
|
|
دیروز کلی نوشتم بعدش پریذ. چه جوری پریدش رو نمی دونم. من دستم کج رفت یا اینکه صفحه عشقش کشیید که بسته شه رو نمی دونم بهر حالش هر چی نوشتم تیر تپر شد.
دیروز دارم کلی برای رییس کوجیک توضیح واضخات میدم که چه گلی به سر Data Base اش زدم که بدونه چه گلی به سر بچه اش زدم. دیدم داره همین جور بر و بر منو نگاه می کنه و هیچی نمیگه. تو دلم همینجور که داشتم تند تند حرف می زدم فکر کزدم یا اینکه با کارهای من مشکل نداشته یا اینکه با سر تا پاش مشکل داره که یه مرتیه پرید وسط حرفم STOP. حالا من بودم که داشتم بر و بر نگاهش می کردم که برگشت گفت اگه نفس نکشی و این جور تند تند حرف بزنی که می میری. وقت می کنی نفس بگیری؟ گفتن این ۳ تا کلمه همانا و هر کی اون دور و بر بود شنید شروع کرد به گفتن یه چیزی. جناب اقای شبکه ترسید از قافله عقب بمونه هنوز حرف رییس کوجیک تموم نشده بود گفت که فلانی (من ) نمی دونم باید بین جمله هان نقطه بزارم. گزاشتن نقطه تو جمله هم یعنی صبر در حرف زدن. اون یکی پرید وسط که من نباید بیشتر ۲ دقیقه حرف بزنم چون اگه زمانش بیشتر بشه مثل یه ماشین میشه که سرعتش زیاد بشه نگه داشتنش سخت میشه. اون یکی می پرسید تو فارسی رو هم تند حرف می زنی؟ دیدم اگه ۲ دقیقه دیگه وایستم می شم من تنها یه ور تمام یه شرکت یه ور. من هم گفتم من برم تا اشکم رو در نیاوردید. آخه چند نفر به یه نفر؟؟؟؟ برای همین امروز هر کی ازم هر چی می پرسید من فقط یک کلمه جواب میدادم. رییس جون هر چی امروز می گفت از ۳ کلمه Yes, No, OK اسفاده می کردم. آخرش طاقت نیاورد به من میگه میشه حرف بزنی. حرف نمیزنی من احساس می کنم یه چیزی این وسط کمه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آبان1387ساعت 18:37 توسط وروجک |
|
|
شکر خدا از دست آقای سر شلوغ راحت شدم. دیگه لازم نیست برای هیچی از اون تاییدیه بگیرم. رییس کوجیک برگشت. رییس جون رییس بزرگ حساب میشه این رییس کوچیک. البته این ۲ تا یه جورایی با هم نمی سازن. البته نه اینکه نسازن ولی رییس کوجیک از رییس بزرگ حرف شنوی نداره. یعنی اگه حرف رییس جون چرند باشه امکان نداره که قبول کنه. برای همین هم رییس کوچیک ۶ ماه پیش قهر کرد رفت خونه مامانش. رییس جون هم ۶ ماه طاقت آورد ولی دید بدون رییس کوجیک خیلی سخته که این بچه رو بزرگ کنه. آقای سر شلوع یه جورایی step mother حساب می شد و از بچه رییس جون نمی تونست نگهداری کنه. برای همین رییس جون بعد ۶ ماه رفت کلی برای رییس کوجیک خرج کرد و وعده وعید داد تا رییس کوجیک حاصر شد برگرده. من هم که این وسط کبکم خروس می خونه کلی از اینکه برگشته خوشحالم. جون دیگه لازم نیست دور خودم بچرخم.
هوا امروز زسما قاطی کرده بود. صبخ افتاب و بارون قاطی بود. یه این میگن قسم روباه باور کنم یا دم خروس رو. خیر سرمون قراره بریم سمت تایستون. ولی مثل اینکع هی این پا اون پا می کنه. خیلی حا دارم الان هم لباس تابسنونی بیرونه هم زمستونی. یه روز باید زمستونی برم یه روز تابستونی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 19:27 توسط وروجک |
|
|
من موندم و یه مشت خاطره. من موندم و یه دل پر غصه. من موندم و یه عالمه سوال بی جواب. من موندم و یه دنیا چه کنم؟ من موندم و هزار تا کار نکرده. من موندم و هزار دلیل برای اشک ریختن.
وقتی خاطره هام یاد میاد باید چشمام رو ببندم تا بتونم یادشون بیارم. وقتی دل پرغصه ام سراغم میاد باید جشمام ببندم تا کسی از چشمام نخونه تو دلم چه خبره؟ وقتی سوال های بی حواب یادم میاد چشمام رو می بندم میرم تو جام تا بتونم فکر کنم. وقتی اشکام گوله گوله میاد پایین باید چشمامم رو ببندم تا بقیه چشمهای قرمزم رو نبینن و نفهمن و نپرسن چی شده؟ امشب دلم مامانم رو میخواد. امشب دلم میخواست بهش زنگ بزنم. امشب دلم میخواست تو قربون صدقه ام میرفتی. امشب دلم خواست من هم مثل بقیه که برای سال نو میخوان یه سر بیان ایران من هم بیام. ولی من کجا بیام؟ دیگه کی برام تو فرودگاه خوراکی های که دوست دارم خریده آورده تا من تا خونه صبر نکنم. من هم دلم میخواد مثل بقیه بگم اینو مامانم خریده فرستاده. دلم میخواد بگم مامانم پشت خطه بهت زنگ میزنم. من هم دلم میخواد خودت رو داشته باشم. آخه من با این همه عکس چی کار کنم که فقط من باهاشون حرف میزنم و اونا جواب من رو نمیدن. اخه من دیگه چقدر صبر کنم. تا کی تا کجا؟ نمی دونم از اون بالا می بینی یا نه؟ اگه می بینی برو یه کاری کن. من چه جوری باید مواظب همه چی و همه کس باشم درحالیکه دیگه هیچ زوری برام نمونده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آبان1387ساعت 19:34 توسط وروجک |
|
|
امروز عین بچه آدم خونه برای خودم نشسته بودم که رییس جون احضارم کرد که برم بولینگ. تا اومدم بگم but خودش زودتر گفت there is no but من هم حرف شنو دیگه چیزی نگفتم. من نمی دونم این بشر چه علاقه ای داره من بولینگ برم. فکر کنم می خواد اعتماد به نفس خودش بره بالا و امتیاز خودش رو با من مقایسه کنه و تا شب خوابش نبره که چه شکستی داده . آخه واقعا بولینگش خوبه. البته گویا این برنامه جمعه گذاشته شده و یادش رفته بوده که به من بگه. به جز من خیلی های دیگه هم بودن. خلاصه ۳ دست بولینگ بازی کردیم و من عین ۳ دست نفر آخر شدم تو تیم خودمون. بعدش فکر کردم که دیگه تموم شد و دیگه هر کی نخود نخود خانه خود. دیدیم یه اسمی اون بالا نوشته شده persia من فکر کردم حتما یه ایرانی اومده تو سالن و قرار اونجا الان بازی کنن. هی چشم گردوندنم ایرانی پیدا کنم. دیدم رییس جون میگه نوبت توئه. از قرار معلوم تیم ها رو قاطی پاتی کرده بودن و برای هر کی یه اسمی گذاشته بودن. برای ریس جون گذاشته بودن angry boss .ولی من کفشم رو پس داده بوده بودم و مجبور بودم دور اول رو پابرهنه بازی کنم. رییس جون از اون ته داد که اول کفش بپوش بعد برو. ولی بدون کفش بهتر بود چون همون یه بار که کفش پام نبود strike شد.. از شاهکارم بخوام بگم باید بگم که ایندفعه خیلی پیشرفلت داشتم یه بارstrike داشتم و ۳ یار spare. خلاصه کلی در هدف گیری ایندفعه خوب بودم ولی باز نفر آخر شدم.
یه کتاب پیدا کردم ۴۵ روش برای دیوانه کردن رییس خود. می خوام بخونمش شاید بتونم دیوانه اش کنم قبل از اینکه اون منو دیوانه کنه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 آبان1387ساعت 19:17 توسط وروجک |
|
|
مامانم بهم یاد داد صورتم رو با سیلی سرخ نگه دارم ولی نزارم کسی چیزی بفهمه ولی بهم یاد نداد چه جوری دلم رو سرخ نگه دارم.
بعدا نوشت: آدم شاید بتونه جلوی دیگران حفظ ظاهر کنه ولی خودش که می دونه اون ته چه خبره. میشه به بقیه دروغ گفت. به خودش هم آدم دروغ می تونه بگه ولی خودش نمی تونه دروغش رو باور کنه و میدونه واقعیت جیه. سرخی دل عیر ارادیه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آبان1387ساعت 21:15 توسط وروجک |
|
|
یه جورایی زنده ام ولی دنیا جلوی چشمام هزار بار اومد و رفت تا درست شد و جواب داد. دیروز که رفتم سر کار دیدم نه خیر فایلها تشریف مبارکشون رو نیاوردن که نیاوردن. همون موقع بود که فهمیدم گاوم خیلی زیاد قلو زاییده و کسی رو هم ندارم که بدم نگه اشون داره . دیروز هر کی منو می دید می فهمید که من کشتی هام همه تو جنگ غرق شده. تا آخرین لحظه که شرکت باز بود من اونجا بودم. طبق مقررات و برای امنیت کمتر از ۳ نفر نمیشه تو شرکت نباشن. بندو بساطم رو زدم زیر بغلم و اومدم خونه. ولی یه بغصی هم بدجوری تو گلوم گیر کرده بود که چرا هر کاری می کنم کار نمی کنه. به محض اینکه انگشت کوجیکه پام بیرون رو لمس کرد عین سرندی پیتی اشک می ریختم. شما هم اگه جای من بودی به محض اینکه run می کردی یه جا می گفت successful یه جا می گفت failed و هزار تا error message هم در آن واحد می گرفتی می فهمیدی یعنی چی؟ این error message های عاشقانه رو نه تنها من می گرفتم رییس جون هم یه کپی از ارور رو می گرفت. فقط برای یه سرور مخصوص که امیدوارم از هم بپکه هر غلطی من توش کنم ریس جون هم می فهمه.
من از خونه هم از طریف vpn می تونم به شرکتمون وصل شم برای همین تا ساعت ۱۱ شب داشتم بیگاری می کردم و یه دقیق یه بار هم برای رییس جون هم یه نسخه از همون فدایت شوم ها می رفت. اون چون blackberry داره ایمیل ها رو اون می گیره. فکر کنم دیگه کفری شده بود از بس یه دقیقه یه بار من یه بار فداش می شدم. بهم میل زد داری چه علطی می کنی؟ من هم گفتم همزمان هم دارم بندری می رقصم هم قربون شما می رم. مگه کوری نمی بینی دارم کار می کنم. فکر کنم بعدش صلاح دید که black berry رو خاموش کنه وگرنه من تا خور صبح براش یه دقیقه یه بار یه مسیج میدم. آخرش همه این ارورها از این بود که فرمتی که برای اون یه نوع prefix تعریف شده با همه فرق می کنه. یعنی فرمت داخل فایل باید با اسم فایلی که تعریف شده براش یکی باشه. یعنی وقتی زد هر ۲ جا successful من عملا داشتم بندری می رفصیدم. صبح تا رسیدم سرکار رییس جون داد زد بیا اینجا به من بگو دیشب داشتی چه غلطی می کردی که انقدر ارور می دادی. گفتم تمام ارورها تقصیر شخص شخیص شماست که نگفتی format این با بقیه فرق می کنه. عقل کل فقط به من گفت که اسمی که می خوای بفرستی رو اینجوری اسم گذاری کن ولی نگفت توش هم باید اینجوری باشه. این رییس جون بعضی وقتاها یه جلادی میشه که دومی نداره از اونور هم بعضی وقتها انقدر مهربون میشه که آدم دوست داره درسته قربونش بره. یعنی وقتی یه چیزی رو میخواد ۲ دقیقه یه بار از تو اتاقش داد میزنه چی شد؟؟؟؟؟ کو؟ آی دوست دارم این موقغ ها بگم سر کوه. یه سرور دیگه رو فقط من و آقای سر شلوغ بهش دسترسی داریم. بیشتر هم من. من هم زیاد باهاش کار ندارم. تقزیبا تو یه ماه گذشته هیج کاری باهاش نداشتم. امروز مسئول شبکه جان اومده به من میگه تو داری چیکار می کنی در عرض هفته گدشته تا امروز یه مثقال هم فضا نزاشتی بمونه . از من انکار باباجان من یه ماهی میشه که حتی توش هم نرفتم چه برسه که update کنم. خلاصه این روزا از در و دیوار هی میرسه برام. همه هم میگن ایراد کار می دونی کجاست؟ یکی نیست بهشون بگه من در حال حاضر تو کار خودم موندم چه برسه به بقیه چیزا. در حال حاضر شدیدا نیازمند یه فقزه مخ جدیدم. هر چی سلول خاکستری و سیاه و سفید بود رو از دیروز تا حالا سوزوندم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 18:44 توسط وروجک |
|
|
من امروز یه دسته گل آب دادم که ممکنه فردا همون دسته گل رو بکنن بزارن سر قبرم.
یه سری از اطلاعات یه فایل هرشب سر ساعت ۹ به روز میشه. یعنی من میزارم تو یه فولدر بعد توسط به برنامه دیگه میره یه جای دیگه و اون اطلاعات در اختیار یه سری آدم قرار میگیره. رییس جون گیر داد که من میخوام همین الان بره. تا شب نمی تونم صبر کنم. من هم گفتم که فلانی فقط می تونه اینکار رو کنه چون من نمی تونم برنامه اونو اجرا کنم. من نمی تونم وارد شم. گفت بهش میل بزن که تا اومد اینکار رو کنه. شخص مربوطه هم اصلا اینجا نیست و یه کشور دیگه است و ماهمیشه فقط ایمیلی با هم کار می کنین. من هم براش میل زدم که قربون چشم و ابرو و قد و بالات شم این فایل رو رد کن بره که رییس جون بد جوری بهش گیر داده. اون هم جواب داد برای چی انقدر فرستادن یه فایل انقدر مهمه. من فعلا مشغول پاک کردن گندی هستم که دیشب زدم فعلا برای تو وقت ندارم.رییس جون هم ۲ دقیقه یه بار می پرسید چی شد؟ من هم رفتم که بهش بگه فعلا باید سماق بمکه . رییس چون هم نمی دونم کی بهش گیر داده بود که با هفتصد من عسل نمی شد خوردش برای همین من اومدم که کلی آسمون ریسمون بهم ببافم که فعلا باید صبر کنه. گفت من نمی فهمم چی شد. ایمیل رو فوروارد کن. البته از نظر من انقدر عصبی بود که حتی گوش نمیکرد من چی دارم میگم و اون هم می خواست من فقط برم. من هم ایمیل رو که اون کفته بود من برم فعلا پی کارم تا اون بیاد صدام کنه رو براش فرستادم. یه نیم ساعت بعدش دیدم اقای سر شلوغ به من میگه چرا ایمیل رو برای همه فرستادی. من هم یه آن شک کردم نکنه واقعا برای تمام دنیا فرستادم. چک کردم دیدم نه بابا فقط فقط برای رییس جونه. گفتم من فقط برای رییس جون فرستادم. چون اون دنبالش بود. مثل اینکه رییس جون هم نه گذاشته و نه برداشته برای رییس روسای اون اونجا فرستاده. رییس جون هم زیر نامه نوشته بود که به من full permission بدن که از همه فایهای اونا حنی اگه مال من نیست من بتونم برم و بخونم. اون هم اطلاعت امر کرد. من هم عیت این ببوها رفتم Job schedule رو خوندم و دیدم ساعت ۹ شبه. من هم دیدم راحت ترین کار اینه که فقط تایمش رو عوض کنم و بزار برای ۵ دقیقه دیگه و بعد از نیم ساعت برش می گردونم به همون ساعت ۹. بعد از نیم ساعت فایلها نه جایی بودن که من گذاشته بودم نه جایی که باید می رفت. من نمی دونم این وسط کجا رفتن هواخوری. خدا کنه تا فردا یا برن همونجایی که بودن یا برن جایی که باید باشن. اگه رفته باشن یللی تللی یا اگه خدای نکرده اون فایها فرار کرده باشن چون نفهمیدن من بدبخت چی ازشون خواستم و فرار رو بر قرار ترجیح داده باشن بعدش رییس جون منو همون وسط دار میزنه. مهلت دفاع هم نمیده. من رفتم که ازش سوال کنم که اینکاری که من دارم می کنم درسته یا نه؟ خودش گفت هر غلطی میخوای بکنی بکن فقط دست از سر کچل من بردار. خدا رو صد هزار مرتبه شکر اون فایلی که رییس جون دنبالش بود رو اون خودش انجام داد وگرنه من همین امروز مرده بودم. پی نوشت: من دنبال یکی هستم که SQL یا SAS بدونه. من این گند رو تو SQL زدم. SP که اینکار رو انجام میده باید هم اسم رو چک کنه هم extract کنه بعدش هم بره یه سری table رو Update کنه. من تمام SP ها رو چک کردم ولی نتوتستم پیدا کنم که کجا این prefix ها تعریف شدن.من یه فایلم برگشت خورد چونکه با prefix های مختلف تعداد مشخصی می تونه بره و ,وقتی تو FTP نگاه می کنم نیسن. بعدش هم میگه من تا انقدر شماره می تونم بگیرم. من نتونستم پیدا کنم که کجا تعداد اونا مشخص شده. اگه برم و تو log ها دنبالش بگردم رفته تو فولدر processed نشسته ولی اونجا به درد عمه اش میخوره. اگه تا فردا نرفت جایی که باید بره. اگه از اونحا پاکش کنم و دوباره برم و از خود schedule job فقط run کنم احتمالش هست که duplicate شه. چون اگه بشه قبول نمی کنه. می دونم هنوز تو FTP نرفته چون آخرین Successful job همونی بود که اقای سرشلوغ کرده بود. ولی هیچ اروری هم از من اونجا نبود. من کجا بکردم که چرا نرفتن؟؟؟؟ اگه این data فردا نباشه جاییکه باید باشن من باید خودم رو گم و گور کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 آبان1387ساعت 21:0 توسط وروجک |
|
|
نمی دونم این خبر رو شنیدید یا نه؟ اونایی که تو ایران هستند که ۱۰۰ درصد باید شنیده باشن.
قرار بوده در حاشيه ي جشنواره بين المللي غذا و تندرستي، و با هدف ثبت ركوردي بياد ماندني از ايران در كتاب گينس (رکوردهای جهان)، طولانی ترین ساندویچ دنیا به طول 1500 متر در صبح جمعه (۱۳۸۷/۰۷/۲۶) در پارک ملت تهران آماده بشه . البته این رکورد ثبت نشده !!!چرا كه در كنار اين حركت و با در نظر گرفتن شرايط و ملاك هاي خاص خود، صدور فرهنگ و تمدن ايران و ايراني و رعايت آداب و طرز برخورد هم مد نظر قرار داده شده بود كه متاسفانه قوم تاتار حاضر در جمع دعوت شدگان به اين مراسم نه تنها اجازه ي ثبت چنين ركوردي را ندادند بلكه بعنوان يك افتضاح و خاطره اي تلخ و تاثر برانگيز ثبت نمودند! مثل اینکه قبل از اینکه ساندویچ رو اندازه گیری کنند ملت ریختن و خوردن.
خدا می دونه چند جا دیگه هم ثبت شده. می خواستیم چی شه چی شد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آبان1387ساعت 11:51 توسط وروجک |
|
|
عملا من یه جورایی معتادم. فرق نمی کنه چی پاشه. کتاب باشه. کامیوتر باشه پازل باشه یا لگو یا .... تا تمومش نکنم راحت نمی تونم سرم رو بزارم رو بالش. اگه کتاب دستم بگیرم تا تمومش نکنم وجدانم راحت نمی گیره. مگه خوابم میبره. البته اگه بخوام درس بخونم با وجدان آسوده میرم میخوابم. اگه شروع کنم به پازل درست کردن تا تمومش نکنم آروم نمی گیرم. وقتیکه هم دارم پازلمرو درست هی دست می کشم و هی لذت میبرم. حالا هم کرم لگو افتاده به جونم. یه لگو گرفتم محشر. من تصورم قبلا از لگو همون لگوهایی هست که بچه ها بازی می کنن. ولی این لگویی که گرفتم لگو شطرنج هست. یعنی من با لگو شطرنج میسازم. نه اینکه خونه های شطرنج رو بسازم. نحوه بازیش اینجوریه که اول باید یه قصر بسازم. که اون هم دستور العمل داره. انقدر لگوهای ریز و درشت هست که قشنگ باید عین نقشه بسازم وگرنه درست در نمیاد. نصف قصر مال منه. نصفش مال دشمن. رخ و وزیر و شاه و اسب رو باید با لگو بسازم.. دیواره های قصر هم کلی دنگ و فنگ داره. سربازه ها هر کدوم یه شکلی هستن. تموم شد عکسش رو میزارم.
دیشب گرفتمش. تا ساعت ۱۲ داشتم لگو بازی میکردم. یعنی من معتاد به کامپیوتر قشنگ کامپیوتر رو بسته بودم لگو بازی می کردم. نفهمیدم که چند ساعته دارم لگو بازی م یکنم ولی فقط فهمیدم که وقتی میخوام پاشم دیگه نمی تونم پاشم. کمرم همینجوری دولا مونده بود. آخه جعبه اش خیلی بزرگ بود برای همین روی زمین بازش کردم. اولش نمی خواستم اصلا دیشب شروع به بازی کنم ولی وقتی پا شدم دیگه راست نمی تونستم وایستم. امشی هم که هالوینه. من که دارم شطرنج بازی می کنم. همه جا تقزیبا مهمونیه. من که حس هالوین بازی و مهمونی نداشتم برای همین هم نرفتم. این شرکت ما علاقه وافری به بولینگ داره. امروز با یه شرکت دیگه تقریبا مسابقه بود.البته بازی دوستانه. رییس جون تمام هفته رو گیر داده بود که بیا من هم می گفتم مگه از آبروم سیر شدم که همه نشونه های خودشوون رو میزنن من مال بغل دستی ام رو. من نمی دونم چرا تا آخرش راست میره ها. اون ته که میرسه کج میشه. حالا یا دستم کجه یا چشمم نمی دونم. شاید هم زمین کجه. شاد هم عروس بلد نیست برقصه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 21:55 توسط وروجک |
|
|
میگن سرنوشت یه جورایی از قبل نوشته شده است. دارم به این نتیجه میرسم که یه جورایی واقعا نوشته شده است چون من خودم رو بعضی وقتا تیکه تیکه می کنم ولی فقط ممکنه به طور موقت فقط یه کمی عقب بتونم بندازم. دوباره روز از نو روزی از نو.
دیروز یکی از دوستام بهم میگه تو رسما و عملا از آدمیزاد به دور شدی. نه بیرون میای. نه تلفن حرف میزنی. باهات هم که حرف میزنی حواست نیست. خدا کنه این وسط عاشق نشی که خیلی خیلی اوضات خراب میشه. برا همین قرار شده فعلا از عاشقی خبری نباشه. دارم یه جورایی حواس پرت میشم. یعنی شدم. میرسم سر کار یادم میافته که یه چیزی رو جا گذاشتم. دوباره فرداش همون آش و کاسه. برای سومی روز متوالی امروز بازم یادم رفت. این موصوع که برای من تمومی نداره و من هم هر جوری هست باهاش سر می کنم. حالا جدا از همه این بدبختیها هنرپیشه ها هم خوب کارشون گرفته. من که آخرش نفهمیدم کی موند کی رفت. یه جا می خونم گلشیفته رفت. یه جا می خونم بر می گرده. یه جا می خونم میترا حجار رفت. یه جا برگشته. اگه به بی حجاب ظاهر شدنه که گل شیفته دیگه نمی تونه برگرده که میترا حجار هم ظاهر شده تازه اون اگه لباسش حلقه ایه اون لباسش رکابی و بازتر بود. این اگه فیلم بازی کرده حداقل یه جورایی ججاب داشته اون که نداشته. برا همین نمی تونم که بفهمم که واقعا کی رفت کی اومد. فکر کنم تا چند وقت دیگه باید بریم هنرپیشه وارد کنیم. همه تجربه دار که میشن یه روزمه خوب مینویسن بعدش هم بای بای.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 18:57 توسط وروجک |
|
|
ساعت الان ۱:۲۰ نصفه شبه شاید هم باید بگم صبح. هرکاری می کنم از فکر و خیال نمی تونم بخوابم. دوباره یه کم اوضاع ایران برای من قاراش میش شده. نمی دونم دیگه چیکار کنم. هرجاشو می گیرم یه جای دیگه اش میزنه بیرون. خسته شدم از بس فکر کردم. جهنم برای من یه جورایی این دنیاست. از بس که هر روزش یه جوره. دیگه نمی دونم حرف کی رو باید قبول کنم. وقتی یه اتفای می افته هیچ وقت نشده که یه داستان به جور بشنوم. هر کی یه جور برام تعریف می کنه. دیگه خودم هم نمی دونم. تو این اوضاع هم من اصلا نمی تونم پاشم برم ایران یه خودی نشون بدم. بعضی وقتا فکر می کنم قید همه چی رو بزنم.
دیگه نمی دونم باید چی دعا کنم. دعا کنم مسئله رو حل کنه یا صورت مسئله رو پاک کنه. کاسه صبرم خیلی وقت در حال لبریز شدنه. ولی می دونم که هیچ راهی ندارم جز اینکه تحمل کنم. می دونم اگه این وسط یه اشتباه کنم همه چی خراب تر از اینی هست که میشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 1:51 توسط وروجک |
|
|
بدبختیه ها. تا وقتی سرکارم باید اونجا کار کنم وقتی هم میرسم خونه باید خونه کار کنم. واقعا خسته کننده است بعضی وقتا. دلم لک زده برای اون روزایی که می رسیدم خونه غذام رو میز آماده بود. لباسهام شسته اتو شده سر جاش بود. من می ریختم یکی پشتم جمع می کرد. الان دیگه اونجور زندگی کردن یه جورایی مثل خواب خیال میمونه. دلم تتبلی می خواد. دلم می خواد فکر این نباشم که چی بخورم چی بپوشم. کی پول برقه کی پول تلفنه. خلاصه اینکه تتبلی خیلی حال میده. حتی فکر این که امشب چی درست کنم هم سخته. غذایی که آسون باشه. سخت نباشه. دیر پز نباشه و زود آماده باشه. کلی النگ دولنگ برای درست کردنش نداشته باشه. اینجور میشه که خیلی وقتا مجبوری غدای کلا آماده یا نیمه آماده بگیری و بزاری ۲ دقیقه تو مایکروفر آماده شه. بعد از یه مدت حالت از هرچی که اسمش غذاست بدت میاد. اتو کردن صبح به صبح که اصلا خود عذابه. من خدا عملا داره تو این دنیا عذاب منو صبح به صبح بهم میده. بمیرم یه راست میرم تو بهشت. من ایندفعه بخوام کارم رو عوض کنم دنبال یه کار می گردم که رسمی نباید برم. جمعه ها واقعا کویته. خداکنه همیشه جمعه باشه. هم کویته هم اینکه ۲ روز بعدش می دونی سر کار نمیری.
امروز دلم می خواست ریس جون رو خفه کنم. صبح رفتم دیدم رو میزم یه شکلاته فهمیدم کار رییس جونه. نگو برام کلی خواب دیده. ۲ ساعت بعدش برام یه کاغذ آورده که یه تغییراتی توjob description من داده. یه بند خدایی ۳ هفته رفته تعطیلات. یه سری از کارهای اونو من می کردم. بعد از ۲ هفته عملا شد وظیفه من. میگه تو خیلی سریعتر از اون انجام میدی پس من خیالم راحت تره که تو بکنی. تو دلم گفتم بچه دستت بشکنه که خود شیرینی کردی و تند تند انجام دادی. حقته. حالا بچش. تا حالا لطف بود از این به بعد شد وظیفه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آبان1387ساعت 21:0 توسط وروجک |
|
|
از وقتی Body of Lies اومده بود هی نمی شد که برم ببینم. امشب گفتم اگه نرم ببینم دوباره نمیشه تا هفته دیگه و یه مرتبه برش میداره و من ندبدم. در مجموع شاید تو ۲ ساعت فیلم فقط ۵ دقیقه اش رو توش گلشیفته فراهانی بازی می کنه. توی فیلم هم لئورنادو دی کاپریو ازش می پرسه ایرانی هستی؟ لهجه ات ایرانیه؟ میگه من بابام ایرانیه.در کلش فیلم قشنگی بود. بیچاره این لئورنادو هرچی فیلم به تورش میخوره هی توش خون و خونریزی داره. توی Blood Diamond هم کلی زرو زخمی شد. اینجا هم کلی همه اش هی زرو زخمی می شد. از بازی راسل کرو و دی کاپریو که بگذریم یکی توش بازی میکنه که اسمش رو نمی دونم چیه ولی تو فیلم رییس امنیتی حفاظتی اردن بود. یه جورایی خیلی قشنگ بازی میکرد. من آخرش نفهمیدم گلشیفته میخواد ایران برگرده یا نگرده؟ خود فیلمش که توش موردی نداشت ولی شاید بعدش که بی حجاب ظاهر شد مشکل ساز باشه که اونو هم نمیشه می گفت. مگه همه مردم دیگه وقتی از ایران بیروت میرن حجاب دارن که حالا این نداشته براش مشکل ساز بشه؟ اگه باشه شهرت هم بد دردی ها.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آبان1387ساعت 1:10 توسط وروجک |
|
|
وقتی این ایمیل رو خوندم اولش خندیدم ولی بعدش وقتی داشتم میرفتم سر کار کلی بهش فکر کردم. خیلی وقتا میگن اگه می خوای حرف راست رو بشنوی برو از دهن بچه بشنو.
یادمه وقتی بچه بودم یکی از انشاهایی که همیشه یهمون میدادن یکییش این بود که علم بهتر است یا ثروت که من خنگ بی عقل اون موقع می نوشتم علم. آحه یکی نبود بهم بگه بی عقل جون پول نداشته باشی چه جوری میخوای درس بخونی چه برسه بخوای نون بخوری. درس خوندن خرج داره. اگه یه بار دیگه بهم این انشا رو بدن میگم صد البته ثروت. چون اگه پول نبود من الان این علم رو نمی داشتم. تازه یه جورایی الان وقتی دو دوتا چهار تا می کنم می بینم اونایی که دنبال علم نرفتن پولدارترن. حالا هی می بیام خودم رو تیکه تیکه کنم و درس بخونم و بزنم تو سر خودم و کتاب و کامپیوتر تا آخرش دوقرون بزارن کف دستم. ت یه انشای دیگه هم این بود که در آینده میخواهید چکار شوید. که اون هم قربونش برم همه دکتر و مهندس و معلم و پرستار و ... این چیزا بودن.در این مورد من دوست داشتم مخترع شم. جون از کند و کاو کردن و جوریدن خوشم میومد و میاد. تو خونمون هم هر وقت دل و روده هر چی هر وقت بیرون بود یعنی من قاتلش بودم. همه ایتها رو گفتم تا برسم به این ایمیل که امروز گرفتم. یه ذره اش رو میزارم اینجا. بقیه اش رو تو ادامه مطلب که اگه هر کی حوصله نداشت نخونه. ایمیل این بود: از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم ' می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ ' و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد: از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم می گوید الان ام وی ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد. از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ... ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است ' می خواهم فاحشه بشوم ' شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 21:44 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|