![]() |
![]() |
|
|
اینو با ایمیل گرفتم. چند نفر ما اینجوری زندگی می کنه خدا می دونه؟؟؟؟
زندگي به روش آمريكايي يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود !
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه !
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى !!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آذر1387ساعت 21:55 توسط وروجک |
|
|
دلم از این دنیا خیلی پره. هم خسته شدم هم نا امید شدم هم جون ندارم هم دلم نمی خواد که دیگه مبارزه کنم. دلم میخواد یکی رو به عنوان مسئول این دنیا پیدا کنم بعدش تا می تونم چرا دنبال هم ردیف کنم ببینم حتی می تونه ببینه به یکیش جواب درست حسابی بده. نه اینکه یه سری حرف قشنگ که همه اشو بزاری روی هم برات مرحم رو زحم هات نمیشه چه برسه به اینکه خوبش کنه.
دیگه فرق خوب و بد رو نمی دونم . دیگه فرق اینکه چرا باید اینکار رو کنم اینکار رو نکنم رو نمی دونم. دیگه رو حرف هیجکی نمی تونم حساب کنم. نمی دونم کی راست میگه کی دروغ میگه. کی خودشه کی یه ماسک رو صورتشه. نمی دونم چه جوری برم از خدا بپرسم که بابا جون خدایی گفتن . پس این همه مهر و لطف و کرم و هزار تا صفت خوب جور و واجور دیگه که اگه بخوام بنویسم باید حالا حالا بنویسم به من و ما که رسید ته رفت و تموم شد. به مامانم که رسید همینجوری عشقت کشید و با خودت بردیش بدون اینکه حتی برا یه ثانیه حساب کتاب کنی که بقیه چی میشن. من به درک بابام به درک اون طفلی چی؟ همه ما بد و گناهکار و سزاواز جزا اون بیچاره چی؟ فکر اینحاش رو نکرده بودی فکر کنم که بعدش چی میشه؟؟؟؟؟ احتمالا نه. وقتی خدا رو نمی تونم ازش سوال کنم از بنده خدا می تونم سوال کنم که چرا دل منو شکستی؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 20:45 توسط وروجک |
|
|
خیلی دلم میخواد بدونم آدم وقتی خواب یکی رو می بینه یعنی اون طرف هم داره به اون فکر می کنه. خیلی دلم میخواد از این موضوع سر دربیارم. خیلی دلم میخواد که این موضوع حقیقت داشته باشه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آذر1387ساعت 19:31 توسط وروجک |
|
|
میگن آدم تا محتاج نباشه کاری نمی کنه و یاد نمیگیره راست گفتن. من اینجا چه کارهایی انجام دادم که صد سال تو ایران شاید انجام نمیدادم. البته تو ایران هم کم پسر نبودم. چون برادر نداشتم سعی می کردم که همیشه کمک بابام باشم. یعنی دیگه عملا اگه قرار بود ماشین بره تعمیرگاه من بودم که باید می بردم. یعنی اونا منو میشناختن تا بابام. یا کار بانک. پنچری و از این کارها هم بلد بودم فقط اینکه لاستیک برام سنگین بود. اینجا هم که اومدم که که دیگه نور علی نور. بدون ماشین می رفتم خرید کیلو کیلو بار با خودم می کشیدم چون نمی تونستم هر روز برم خرید برا همین خرید کلی می کردم.
حالا بماند که خونه رو خودم باید کلفتی کنم و تمیز کنم و حموم بشورم دستشویی بشورم یخجال تمیز کنم. من یکدونه از این کارها رو ایران نکردم. می رسیدم خونه غذام رو میز حاضر بود تازه غر هم میزدم که اینو می خورم اونو نمی خورم چرا سالاد نیست چرا سس نداریم. حالا الان وقتایی که خودم رو خیلی تخویل می گیرم تازه ممکنه که سالاد باشه. همه اینا رو گفتم که بگم امروز نجاری هم کردم. یکی از دوستام اسباب کشی کرد دیروز. چون جا نداشت زیر تلویزیونیش رو گذاشت پهلوی من تا بعدا بیاد بگیره. بماند که من خودم ماه دبگه باید اسباب بکشم و اصلا نمی دونم که اونجا جا دارم که نگه اش دارم یا نه .در هین جابه جا کردن از دستمون افتاد و یه تخته اش میخش در اومد. بهش گفتم من درستش شاید بتونم کنم. امروز از سر کارم چکش غرض گرفتم. وقتی گفتم برای چی می خوام بهم میخ هم داد گقت پیچ هم میخوای که گفتم نه. همچین تمیز درستش کردم که اصلا معلوم نمیشه که تخته اش افتاده باشه. بیاد ببینه باورش نمیشه که به این خوبی درست کردم. از روز اول هم بهتر شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 آذر1387ساعت 20:14 توسط وروجک |
|
|
من درسته امروز پختم. الان هم دارم آب پز میشم. هوا امروز به شدت گرم و شرچی بود. تو سر سگ امروز میزدی فکر کنم بیرون نمی رفت ولی من بیرون بودم. نتیجه این بیرون بودن هم فقط پول خرج کردن بود. ماه دیگه باید خونه ام رو عوض کنم. دنبال خرید یه سری وسایل برای اون خونه بودم. اینجا تقریبا هر کی خونه اجاره می کنه Furnished هست یعنی اینکه مبله هست. ولی بعضی وقتا ممکنه که خودت هم باید یه چیزیایی بخری و اضافه کنی. من تمام وسایل آشپزخونه ام کامله چون خوشم نمیاد که از وسایلی استفاده کنم که قبلن ازش استفاده شده. خونه جدید تلویزیون نداره و من خودم باید می خریدم. مونده بودم برم یه TV معمولی بگیرم یا از این خوب قشنگ بزرگ ها. وقتی میری اونجا انقدر همه اشون قشنگ و خوشگل و عین هم هستن که میمونی کدوم رو انتخاب کنی. آخرش به یه TV بزرگ ۴۲ اینچ خوشگل Full HD ختم شد. ولی این یعنی اینکه من بی پول شدم تا اونو بخرم. من شانس آوردم که هنوز خونه از خودم ندارم وگرنه سر و ته منو میزدی تو این مغازه ها بودم و هر چی در میاوردم خرج خونه می کردم. بعدش هم رفتم خرید مواعد غذایی. یعنی الان پام درد می کنه ها. از بس امروز راه رفتم.
امروز داشتم به یکی از دوستام می گفتم که آدم باید یا کار کنه یا مسافرت بره . ولی بدبختی اینحاست که اگه کارنکنی پول نداری که خرج مسافرتت رو بدی. اگه هم کار کنی و پول داشته باشی بعد مرخصی به اندازه کافی نداری که بتونی هی بری اینور اونور. مگه اینه که یکی پولدار داشته باشی که تو خرج کنی اون پولش رو بده. امروز یه بستنی فوق العاده خوشمزه خریدم. یعنی با هر یه قاشق ۵۰ کیلو لذت می خوردم. جای هیچکی رو هم خال نکردم چون دلم نمیخواد بستنی ام رو با کسی قسمت کنم .می دونم baskin robins تو ایران هست . البته نمی دونم تو ایران هم مزه همینو میده یا نه چون من اونجا نخوردم ولی اگه هم یده یه چیزی تو مایه های بستنی شکلاتی اون و چه بسا خوشمزه تر رو از مغازه گرفتم. تقریبا می تونم بگم من همه نوع بستنی شکلاتی رو اینجا امتحان کردم. اینی که امروز گرفتم بی نظیر بود. از اینایی بود که بسته ای بود ومیاری خونه و تو کاسه میریزی م یخوری. الان که دارم می نویسم دهنم آب افتاده. دوستام هر وقت اینجا میخوان یه چیزی جدید امتحان کنن که شکلاتی باشه زنگ میزنن چی بخریم خوبه. چی می شد آدم به جای ناهار شام کیک و شکلاتو بستنی و چیبس می خورد و بدنس به ویتامین و اینجور چیزا احتیاج نداشت. اونوقت من غم غذا درست کردن نداشتم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 آذر1387ساعت 22:22 توسط وروجک |
|
|
اگه فقط برای چند ثانیه بی خیال غرور شم می تونم حرفم رو بزنم بدون اینکه فکر کنم تکلیف غرورم چی میشه. یعضی وقتا فکر می کنم گور بابای غرورم شم و حرفم رو بزنم ولی هر چی با خودم کلنجار میرم نمی تونم. نه اینکه بگم غرورم تا حالا شکسته نشده چرا اتفاقا می تونم بگه که طفلی له و لورده هم شده برای همین هم دیگه نمی تونم ازش بخوام که بازم بزارم زیرم پام و از روش رد شم. بد چوری این حرف داره روم سنگینی می کنه. دلم میخواد بگم و برم.
زنگ زدم به خواهرم عشق من گوشی رو برداشته. بهم میگه سنتا اونجا اومده میگم نه هنوز اینجا نیومده. از خواهرم می پرسم چرا دنبال سنتا اینجا میگرده؟ گفت صبح چشمش رو باز نکرده سراغ سنتا رو می گیره من هم بهش گفتم سنتا باید همه کشورها و ایالت ها بره. طول میکشه تا به همه برسه. برای همین داره چک می کنه ببینه اونجا اومده یا نه. داشتم با خودم فکر می کردم کاشیکی سنتا واقعا اینجا میومد بعد من بهش می گفتم از حانب من بره این دو کلمه حرف رو بزنه یا یه جوری به دستش برسونه. من هم بد جوری دلم سنتا خواست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آذر1387ساعت 22:44 توسط وروجک |
|
|
اینو می خواستم ترجمه کنم بعد بزارم ولی دیدم ترجمه بشه زیاد جالب نیست. همچین هم سخت نوشته نشده که سخت باشه. طبق معمول معلومه که با ایمیل گرفتمش.
'Whatever you give a woman, she will make greater.> بدبختی اینحاست که من به جمله آخر که میرسم نمی تونم انجامش بدم و دلم نمیاد. من نمی دونم چرا همیشه این دختر یا زن جماعته که توی رابطه همیشه باید بیشتر بزاره. وقتی یه دختر میره بیرون یا مسافرت همش به فکر اینه که برای دوست پسر یا شوهر یا نامزد یا اصلا اسمش هر چی که هست برای اون کسی که دوستش داره چی بخره و چی نخره. ولی کم میشه که پسر جماعت قبل از اینکه به فکر خودش باشه به فکر کسی باشه که دوستش داره. پسر وقتی ناراحته زنگ میزنه به دوستاش و میرن بیرون خوشگذرونی بعد از اون ور دختر بدبخت چیکار می کنه میشنه خونه هی غصه میخوره هی اشک میریزه هی دستمال کاعدی مصرف می کنه هی به موبایلش نگاه می کنه که شاید یه تکستی که محتوی معذرت خواهی باشه برسه که اصولا نمیرسه. میگن خدا وقتی زن رو آفرید کلی وقت صرفش کرد ولی فکر کنم خدا وقتی مرد رو آفرید سریع دادش بیرون بعد دید برای این موجور باید یه چیزی بیافرینه که بتونه تحملش کنه وگرنه سنگ رو سنگ بند نمیشه. اگه این مردا زن جماعت رو حداقل ۵۰ درصد درک میکردن دنیا خیلی خیلی آرامش بیشتری داشت. درچه خشانتم این روزا زیاد بالا رقته. فکر کنم داره بهم یاور میشه که با ۲ جلسه جیم رفتن دارم پهلوون میشم برای همین دارم بزن بهادر میشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 7:17 توسط وروجک |
|
|
این روزا خواب مامانم رو زیاد می بینم. از این بابت خیلی خیلی خوشحالم. اکثر خوابهای من تو ایران اتفاق می افته. خواب دیدم اومدم ایران. تو کمد لباس من پر لباسهای قشنگه ولی من می دونم برای اینکه برم بیرون باید روسری سرم کنم و محض رضای خدا یه روسری هم نمی تونم پیدا کنم. هیچکی هم خونه نیست که ازش بپرسم. با خودم غر غر می کردم من یه زمانی یه عالمه روسری داشتم. مقنعه داشتم حالا شکر خدا یکیش هم نیست. پس من چی سرم کنم برم بیرون.
میدونستم مامانم کجاست رفتم که مامانم رو بیارم که دیدم یکی بهم گفت همین الان گشت ریخته و همه رو از پیر و جوون داره جمع می کنه . یه نگاه به پاهام می کنم می بینم ای بدبختی من جوراب پام نیست یه لاک به چه قرمزی هم زدم ( من عمرا لاک به اون قرمزی بزنم). خلاصه یه دونه از این جوراب ها که می گفتن سه چفت ۱۰۰ تومن از یه دستفروش می خرم می بینم ای بابا هنوز لاکه پیداست. می دوئم میرم تو پاساژ می بینم مامانم داره مغازه می بینه. میگم مامان جون بیا بریم الان گیر میدن ها. میگه به من کاری نداری. میگم مادر جون به تو کاری ندارن لاک پای من چی؟؟؟؟تو خوابم چشم مامانم از همیشه سبزتر بود. کلی هم لاغر کرده بود. خواهرم بهم میگه کی میای؟ میگم فکر نکنم بیام. میگه یعنی چی؟ میگم میخوام برم ایران این دفعه. هم اینکه الان ۳ سال میشه نرفتم تا اون موقعی هم که بخوام برم بیشتره میشه تازه. میخوام برم به مامانم سر بزنم. البته از یه لحاظ دوست ندارم برم چون اینجوری فکر می کنم که که مامان اونجاست و من نیستم ولی اگه برم خونه برام جهنم میشه. ولی باید برم تا یه سری از کارها سر و سامون بدم و یه دعوای درست حسابی اگه لازم شد بکنم تا از راه دور برای من زبون درازی نکنن. برم یه کم دست و پای بقیه رو از زندگیمون قطع کنم بیام. البته از دفعه آخر که من یه داد و بیداد درست حسابی کردم بلای جون من فهمید که من وحشی شدم و این تو بمیری از این تو بمیری ها نیست. دفعه آخر به بابام گفتم یا خودت دستش رو از زندگیمون کوتاه کن یا اگه خبر بهم برسه که داره پاش رو از گلیمش درازتر می کنه در هر شرایطی که باشه حتی برای یه هفته هم شده میام ایران و بعد اون موقع است که می بینه یه من ماست چقدر کره میده. پس به نفعشه خودش بکشه کنار قبل از اینکه من حالیش کنم که اگه تو زندگی هرکی دخالت کردی و نتونستن بهت حرفی بزنن از بس زیر زیر کرم میرزی من جلوت وای میاستم. البته بابام که همیشه منکر دخالتش هست. بعضی وقتا واقعا دوست دارم که بلای جونم رو بزارم جلوم تا می تونم سرش داد بزنم و تمام عقده های دلم رو از بچگی تا الان رو بهش بگم. تازه از جانب بقیه هم حرف بزنم و حق اونا رو هم بگیرم. اگه بشه هم اون وسط مسطا یه سری هم بزنمش اینحوری دلم بیشتر خنک میشه. مثل کیسه بوکس آویزونش می کردم تا می خورد میزدمش. ای چه حالی میداد. یعنی میشه من یه روز حق اینو کمال و تمام بزارم کف دستش.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آذر1387ساعت 21:39 توسط وروجک |
|
|
personal trainer رو برای روز شنبه تنطیم کرده بودم. من وایستاده بودم تا بیاد چون نمی دونستم که کیه. همونجوری که وایستاده بودم دیدم یه پسره خوشگل و خوش هیکل زارت اومد جلوی من وایستاد. وقتی خودش رو معرفی کرد فهمیدم که این جناب آقای هلو مربیه منه
یه لیست بهم داد که از این مواد غذایی بخور ار اینا نخور یا کم بخور. گفتم نمیشه من جاشون رو با هم عوض کنم. هر چی که من میخورم تو لیست نخور یا کم بخوره. هر چی هم که لب نمی زنم تو لیست بخور هست. گفت اگه میخوای اون شکمی که خودت می بینی رو آب کنی از همین جا باید شروع کنی. من با دراز نشست از بدو تولدم مشکل داشتم و ۲ تا بیشتر بزنم جون میاد تو حلقم. آقای هلو مثل جلاد بالای سرم وایستاده بود که ۱۵ تا بزن. من ۲ تازدم پس افتادم. اون هم نامردی میکرد و هر یه باری که من پس می افتادم از صفر شروع می کرد. بعد اون می شمارد ۲ من می شماردم ۶ . فکر کنم آخرش میخواست منو خفه کنه. تا هم رسیدم خونه قشنگ لیست رو برعکس کردم و هر چی که نباید می خوردم رو خوردم. اونایی هم که باید میخوردم رو چون اصلا نداشتم پس نخوردم. به نظر من که اصلا عادلانه نیست که هم اونجا جون بدم و ورزش کنم هم بیام خونه و چیزایی که دوست دارم رو نخورم. البته من به خودش هم گفتم که من ضمانتی نمیدم که این لیست رو انجام بدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آذر1387ساعت 20:2 توسط وروجک |
|
|
من الان که ساعت ۹ شبه دارم از زور خواب می میرم. چوناین بدن من عادت نداشت که ازش ورزش بکشم. وقتی اومدم خونه ۶ برابر کالری که سوزونده بودم کالری گرفتم. اول از همه یه کیک شکلاتی بزرگ بزرگ خوردم. بعدش هم یه چیبس ۲۰۰ گرمی رو نصفش رو نموم کردم. خجالت کشیدم نصفه دیگه اش رو تموم کنم آخه همون آن چشمم افتاد به ساک ورزشم و گفتم تا کوفتم نشده دیگه نخورم. با ۴۵ کیلو وزن رفتم عضو شدم احتمالا با ۵۰ کیلو میام بیرون.
من همیشه وقتی خیلی از مخم کارم میکشم خیلی گشنه ام میشه. نمی دونم شاید چون مامانم عادت داده بود که هر وقت که درس میخونم بساط میوه و خوراکی رو میزاشت بغل دستم. همیشه می گفت بخور مامان جان یه کم جون بگیری اینجا رییس جون هر وقت میخواد از مخ من کار زیاد بکشه برام شکلات میخره. هر وقت هم می بینه من برنامه ام کار نمی کنه میگه شکلات بخور بعدش کار می کنه. داشتم با دستگاه عملیات دراز نشست انجام میدادم. ۲ تا زدم جونم دراومد. داشتم با شیطون معامله می کردم که تو راست میگی و من شکم ندارم و اینا همش توهمه و با شکسته شدن فاصله ای ندارم و چرا انقدر خودم رو عذاب میدم که دیدم یه صورت بالای سرمه. دیدم ای وای همون پسره که گفتم Gay بود بالا سرم وایستاده. کلی ابراز خوشحالی کرد که منو دیده و ازم پرسید تو کی اصولا میای. گفتم من روز اولم هست. آخه این Gym نزدیک سر کارمه. گفتم بستگی داره کارم کی تموم شه. من نمی تونم بگم که این چه قری میده و راه میره. یعنی این باسن و کمر مبارکش ۳۶۰ درچه میچرخه. بعضی وقتها وقتی نشسته و داره حرف میزنه مثل دخترا پاشو همچین میندازه رو پاش و کج میشینه که من احساس میکنم این بیشتر دختره. یه قمییشی با موهاش میاد که من دهنم همینجوری باز می مونه. خیلی دلم میخواد یه بار ازش بپرسم تو چه لذتی از gay بودنت می بری. بابا با یه دختر باشی که بهتره تا با یک مثل خودت. هفته دیگه باید خودم رو وزن کنم ببینم چقدر اثر کرده. چاق میشم یا لاغر. یکی از دوستام میگه تو یه گاو رو هم بخوری چاق نمیشی. من اگه مثل تو سس مایونز و شکلات می خوردم از در الان تو نمی اومدم. این جوری که من امروز خوردم فکر نکنم ماه دیگه از در مستقیم ردشم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 21:34 توسط وروجک |
|
|
من عملا امروز آب شدم رفتم زیر زمین بعدش دوباره در اومدم چونکه امروز به عنوان بهترین کارمند و هم اینکه یه سری کارهای نو انجام دادم که قبلا کسی قبلا انجام نداده و خیلی بیشتر از کاری که باید انجام میدادم انتخاب شدم. من دیگه وقتی داشت تعریف و تمجید ها گفته می شد عملا رفتم قایم شدم. واقعا داشتم از خجالت آب می شدم. کلا ۱۰ نفر از ۲۰۰ نفرانتخاب شدن. هر کدوم از این ۱۰ نفر تو یه زمینه بود. یکی تو زمینه فروش. یکی تو زمینه leadership , من هم توزمینه خلاقیت و بهره وری . اینکه من همیشه به همه کمک می کنم و بیشتر از کاری که بهم محول میشه رو انجام میدم. اینکه من هر کی که مشکلی داشته باشه با صبوری براش کارهاش رو انجام میدم حتی اگه وظیفه من نباشه. مدیر یکی از بخش ها نوشته بود که من از یه خطا تو 70000 رکورد هم نمیگذرم و تا اون یه رکورد هم درست نشون داده بشه من دست از سرش بر نمیدارم و از موقعی که من به شرکت اضافه شدم خطا خیلی کم شده. یکی دیگه نوشته بود که از نطر من غیر ممکن وجود نداره و تا جواب برای صورت مسئله اش پیدا نکنه از خیرش نمیگذره. کلی نعریف دیگه هم ازم شد.
من دیگه عملا رفتم قایم شدم. ولی خوبیش این بود که یه کارت خرید ۲۰۰ دلاری گرفتم که برای دم سال نویی خیلی خوب بود. تو مهمونی کریسمس از بین ۱۰ نفری که امروز انتخاب شدن یه نفر به عنوان بهترین انتخاب میشه. البته فکر نکنم که به من برسه. ولی همینش برای من خیلی خوب بود و خیلی خوشحال شدم که انقدر از نظر همه من به دادشون میرسم. خلاصه کلی تبریک بارون شدم و همه یا ایمیل زدن یا زنگ که Well done, you deserved من هم فقط می گفتم مرسی. دیگه نگید چون من خجالت می کشم. پارسال تو مهمونی کریسمس به قید قرعه به ۲ نفر کادو دادن . اولین نفر رفت گرفت. دومین نفر به اسم من افتاد. وقتی من رفتم بگیرم. انقدر بقیه سوت زدن اون کسیکه جایزه رو میداد از آمریکا اومده بود و کسی رو نمی شناخت بهم گفت طرفدار زیاد داری. چکار می کنی؟؟؟؟ گفتم آخه من عکاسم. اگه تشویقم نکنن ازشون عکس نمیگیرم. اولش تعجب کرد که واقعا در کنار کارت عکاسی هم می کنی؟ گفتم من از عکاسی فقط بلدم دکمه دوربینم رو فشار بدم. تو این ۲ ساله که این شرکت کار می کنم همیشه هر برنامه ای بوده با دوربین من بوده. برا همین قرار شده من به جز سمتی که تو شرکت دارم سمت عکاس باشی هم بهش اضافه شه .نمی دونم چرا ولی حتی تو مهمونی های دوستام یا هرجا که من باشم همه با دوربین من عکس میاندازن حتی اگه خودشون دوربین داشته باشن . ولی بعدیش اینه که بعدش باید برای هزار نفر عکس بفرستم. ولی اصولا حوصله ندارم هی عکس کوجیک کنم و بفرستم رو CD میزنم و بهشون میدم. امروز رفتم Gym و یه پول اضافه تر هم دادم برای personal trainer . اگه خدا بخواد از فردا برم. یکی از دوستام بهم میگه اگه بری Gym دیگه محو میشی. بیشتر gym رو میخوام برای کمردردم برم و هم اینکه از نظر خودم یه کم شکم دارم . البته این حرف رو به بقیه وقتی میزنم برام سر تکون میدن و میگن خدا چشماتو شفا بده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 19:48 توسط وروجک |
|
|
ترجمه شعر ي،كه كانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده . خداییش این بچه راست گفته ها. فکر کنم از این به بعد باید برعکسش کنیم. اینو خیلی قبلن تر شنیده بودم ولی دیروز با ایمیل گرفتم. سریال مورد علاقه من فعلا دیگه پخش نمیشه تا سال دیگه. من نمی دونم این دیگه چه وضعشه؟ از یکماه به سال مونده تموم شه بعضی سریال ها دیگه پخش نمیشه. یکماه بعد از سال دوباره شروع میشه. انقدر هم سر جای حساسش قطع شد که حد نداره. حالا من باید ۲ ماه باید صبر کنم ببینم جک مرد یا نه؟ اونایی که تو مهمونی بودن چی شدن؟ پولهای لیا رو بریجیت تونست بالا بکشه یا راشل تونست بفهمه که بریجیت یه نقشه ای تو سرشه یا نه؟ خلاصه اینکه تو قسمت آخرش فقط حادثه آفرید . من موندم و یه عامه سوال بی جواب. از دیروز هر کی به من زنگ میزنه میگه می بینم بی سریال شدی. و کلی ابراز خوشحالی می کنن که من سریال ندارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آذر1387ساعت 21:50 توسط وروجک |
|
|
شکر خدا دنیا هم دیوانه شد رفت.دم سال نویی هر جایی که برای تعطیلات خوبه برای رفتن به آشوب کشیده شده. بالی(اندونزی) که هشدار دادن اونورا پیداتون نشه. اگه پیداتون شد و بر نگشتید پای خودتونه از ما گفتن بود. تایلند هم که فرودگاه رو قروق (غروق=اشغال نمی دوونم دیکته اش چیه این فکر کنم اولین باره که این کلمه رو می خوام بنویسم) کردن و فعلا نه کسی می تونه بره نه کسی می تونه بیاد. هند هم که فعلا خون و خونریزیه.
از اول دسامبر gym ثبت نام کردم. وقتی ایران بودم می گفتم با این مانتو و روسری نمیشه که دوید و وزرش کرد. یه مدت صبح زود رفتم بدنسازی ثبت نام کردم ولی کی حالش رو داشت بلند شه بره بدنسازی. بعدش هم که اومدم اینجا هر روز تو این ۵ سال میگم از فردا میرم می دوئم ولی بار این فردا نمیاد. گفتم شاید اگه پول بدم یه خورده از این تنبلی کم شه و برم و ورزش کنم. امیدوارم که بهم نگه باید یه کم جاق کنی تا رو فرم بیای چون من دوست ندارم از اینی که هستم بیشتر شم. یه هفته بود رفته بود تو ترک شکلات . البته راست راستش همچین هم تو ترک نبودم و یه ناخنک هایی میزدم. ولی اینجور نبود که یه بسته شکلات رو باز کنم و وقتی تموم شد خیالم راحت شه که آخیش تموم شد. امروز رفتم کلی برای خودم شکلات گرفتم. ترکش واقعا سخته. من با تمام وجودم از خوردن شکلات لذت می برم بعدش چه جوری می تونم که این لذت رو از خودم بگیرم. وقتیکه شکلات دست یه نفر می بینم تمام بزاق دهنم ترشح میشه. یکی شکلات یکی هم چیزهای ترش مثل لواشک و زغال لخته. از این چیزها به هیچ وجه نمی تونم بگذرم. مورد دومش که خیلی وقته نخوردم حداقل مورد اول رو از خودم نگیرم بهتره. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 آذر1387ساعت 15:19 توسط وروجک |
|
|
باید پاسپورتم رو عوض کنم برا همین رفتم سایت سفارت رو یه کم بالا پایین کردم ببینم چی میخواد و چیکار باید کنم. دیدم یه جا نوشته
ساعات کاری سفارت: سفارت همه روزه از ساعت 9:00 صبح الی 5:00 بعد از ظهر باز می باشد. باستثنائ شنبه ها و یکشنبه ها و تعطیلات ایرانی و استرالیایی. تو دلم (البته بلند بلند ) گفتم خدا بده شانس. اینا پس کی کار می کنن. شنبه و یکشنبه از خیر سر ایتا. جمعه از خیر سر خودموم. ۵شنبه نصفه نیمه. ۲ هفته عید خودمون کلا تعطیل. ۲ هفته عید اینا تق و لق. تعطیلات رسمی خودمون و اینا را کنار هم بزاریم چند روز باقی یمونه خدا میدونه. البته این قانون مختص همه سفارتخون هاست و ایرانی و خارجی نداره. ولی چقدر آدم خوش به حالش میشه نصف سال رو کار نکنی و در ازاش حقوق هم بگیری. یکی نیست به من بگه فضول تو که نمی خوای بری مدارکت رو شخصا تحویل بدی و میخوای پست کنی چکار داری اینا کی کار می کنن کی کار نمی کنن. مگه وکیل وصی مردمی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آذر1387ساعت 19:51 توسط وروجک |
|
|
من نمی دونم این چه شانسیه که من دارم. من دوباره باید برم Jury Duty. من هنوز از قبلیه یکماه هم نگذشته. دفعه پیش وقتی به رییس جون گفتم که بهم Jury Duty افتاده کلی خندید. به هیچکی از اظرافیان من نیافتاده بعد من بدبخت تو ۳ ماه ۲ یار افتاده. آخه به من چه؟ من سر پیازم یا ته پیاز. نمی تونم بگم که این Jury Duty چقدر مزخرفه. ۳ هفته تمام لنگ در هوا هستی. یعنی هر روز شب قبلش می فهمی که فردا باید دادگاه بری یا نه. بعدش هم اگه قرار باشه بری باید یه ساعت قبل از ساعتی که اونا گفتن اونجا باشی. بعدش دوباره باید منتظر بمونی که آقا یا خانم گناهکار اعتراف می کنه که گناهکاره یا نه. اگه اعتراف کرد که سرت رو میندازی پایین میری بیرون و اصلا نمی فهمی که کی به کی بود و گناهکار کی بود. اگه هم که اعتراف نکنه یه سری دنگ و فنگ دیگه داره که باز ممکنه که انتخاب شی باز هم ممکنه که نشی. ولی از همه مزخرف ترش اینه که منی که از قانون چیزی حالیم نمیشه با ۱۱ نفر که بدتز از من اونا هم چیزی حالیشون نمیشه باید به عنوان یه آدم معمولی بی ظرف نظرمون رو بگیم که به نظر ما آقای گناهکار راست میگه یا دروغ. من اگه ایندفعه برم بگم به رییس جون که من باز باید برم بهم میگه تو که ماهی در میون اونجای بهشون بگو یه راست تو رو اونجا استخدام کنن. خدا کنه که بشه یه بهانه ای بیارم که نرم. دفعه پیش تمام برنامه ام بهم خورد. هرشب باید به رییس جون خبر میدادم که فردا در خدمت ایشون هستم یا در خدمت دادگاه. یعنی به هر کی بگم بهم می خنده. امروز وقتی به یکی از دوستام گفتم که باز برام نامه اومده که باید برم گفت تو دفعه پیش چکار کردی که دوباره خواستنت. گفتم احتمالا اونی که انتخاب می کنه گلوش پیش من گیر کرده هی میخواد منو ببینه. چه می دونم اینم از شانس منه.
امروز که نامه رو گرفتم گفتم احتمالا توش نامه تشکره که خیلی ممنون که زحمت کشیدی و از این جور حرفا. دفعه پیش که با دیدین سر تیتر نامه که قلبم داشت کف پام میزد. چرا سکته نکردم رو نمی دونم.این دفعه تا نامه رو دیدم گفتم ای به خشکی شانس. حالا اگه مسابقه یا جایزه ی چیزی بود اگه همه بلیط جز یکیش به اسم بود اد همون یکی در میومد که اسم من نبود. یعنی میشه من نرم؟؟؟؟ خواهش نوشت: من دعوتنامه persiangig میخوام؟ چکارکنم؟چه جوری می تونم عضو شم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 آذر1387ساعت 21:33 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|