![]() |
![]() |
|
|
من نه از بلندی می ترسم نه از آب. یه جورای جفتش رو هم خیلی دوست دارم. چند وقته همش خوابهایی در این مضمون می بینم که مثلا می خوام سوار آسانسور شم و برم خونه امون تو ایران. نمی دونم چرا هیج وقت آسانسور خونه ما وای نمی ایسته و همیشه میره بالاتر. بعضی وقتا آروم میره بعضی وقتا همچین سریع میره که تو خواب قلبم میاد تو دهنم.
بعدش هم آخرش یا به دریا ختم میشه یا به برف. دیشب که برف و اقیانوس با هم بود. دیشب وسط راه آسانسور تبدیل شد به تله کابین. من همش مواظب بودم چوب اسکی هام پرت نشه پایین. آخه یه جورایی معلق بود. ولی هیچ وقت تو خواب به خونمون نمیرسم. بعدش که رسیدم اون بالا همچین موجهای بلندی بود که نمی شد با شنا رد شد. برفش هم نکوبیده بود و نمی شد روش اسکی کرد. تو دلم گفتم هی گفتم که Surf باید یاد بگیرم. خیلی دلم میخواد که Surf یاد بگبرم ولی همش از ترسه کوسه نمیرم. هر چند وقت یه بار همیشه کوسه به یه نفر میزنه. بدبخنی اینجاست که درسته آدمو نمی خوره وگرنه خیالی نبود.!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 23:47 توسط وروجک |
|
|
میگن خریت که شاخ و دم نداره ولی من باید بگم گیج بودن هم شاخ و دم نداره. در راستای بی پاسپورتی باید میرفتم عکس بگیرم .عکس هم مشکلم این بود که روسریم رو نمی دونستم تو چه سوراخی چپوندم که پیداش نمی کردم. برای همین روسری دوستم رو شنبه قرض گرقتم که یکشنبه یعنی امروز عکس بگیرم بعد آخر هفته که دیدمش بهش پس بدم. ۲ تا روسری برام آورده بود یه دونه روسری صورتی از این گره ای ها یکی هم صورمه ای از این شالی ها. روسری شالی رو صبح اتو زدم. اول می خواستم صورتی رو سرم کنم بعد گفتم حال ندارم به رنگ روسری گیر بدن برای همین تصمیم گرفتم صورمه ای سرم کنم. کیسه ای که اون بهم روسری داده بود و کیسه ای که خودم خرید کرده بودم هفته پیش جفتش کنار اتاق بود.
رسیدم عکاسی دستم رو کردم تو کیسه دیدم که بله به جای کیسه روسری اون یکی کیسه رو آوردم. زنگ زدم به همون دوستم میگم بازم روسری داری من روسری رو جا گذاشتم. گفت بزار بگردم و شانس آوردم خواهرش روسری داشت. آخه نزدیک خونه اون بودم. رفتم دیدم یه روسری قرمز جیگریه. هی دختره از من عکس میگرفت من نگاه میکردم می گفتم نه موم معلوم شده. نه زیر گلوم معلومه. خلاصه اخرش موفق شدیم یه عکس بگیرم که مقبول بیافته. امیدوارم که از نظر اونا هم مقبول بیافته و من زودتر پاسپورت دار شم . چون این چند روز غصه مند بودم رفتم کلی برای خودم شکلات خریدم که هی بخورم هی یادم بره که غصه دارم. البته شکلات در اوج غصه مندی کاری نمی تونه کنه ولی برای دوران نقاهت خوبه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:35 توسط وروجک |
|
|
بغضی که تو گلو گیر کرده باشه معلومه که دیر یا زود میترکه. صبح که میلم رو چک کردم دیدم از خواهرم میل دارم که کلی نگران شده بوده که چی شده من صبح زود اون زنگ زدم. چون زنگ زده بوده من خونه نبودم. موبایلم هم جایی که بودم خوب آنتن نمی داد و خلاصه نمی تونست بهم زنگ بزنه. من صبح خودم بهش زنگ زدم که بگم دیشب خودم اشتباهی بهش زنگ زدم. ولی صبح من می شد شب اون و اون هم با یه سری از دوستاشون شام بیرون بودن زیاد حرف نمی تونست بزنه. دیدم برگشت گفت من نمی خواستم که نگرانت کنم فقط می خواستم بدونی. من فکر کردم راجع به دیشب من میگه که زنگ زدم. بعدش رفتم دوباره ایمیل هام رو چک کردم که دیدم یه نامه بلند بالا هم از خواهرم دارم. آخه من با خوندن اولی زنگ زدم .وقتی ایمیل دومی رو خوندمش شروع کردم به گریه کردن که دیگه خدا این چه وضعشه. من کجای کار رو بگیرم. ایران هم که نمی تونم الان برم. یعنی پاسپورت ندارم که برم. خلاصه مشغول گریه کردن بودم که دوستایی که دیشب باهاشون بیرون بودم زنگ زدن. اولش فکر کردن من خوابم. حالا هم نمی خواستم به اونا توصیح واضحات بدم. آخرش نصفه نیمه یه چیزایی گفتم.
امروز هم نزدیک بود پاچه دوستم رو گاز بگیرم. من هی یه جایی رو آدرس می دادم اون نمی فهمید. یه مرتبه بد اخلاق شدم گفتم چرا داری خودت رو به خنگی میزنی؟؟؟؟؟ ولی ازش صد بار معذرت خواستم. شکر خدا از قبلش می دونست که من امروز اخلاقم مگسیه. به قول دوستم می گفت الان من بهت دست بزنم اشکت در میاد. هر چی دوست داری سر من داد بزن. کسی که دم دستت نیست. بیا هر چی دوست داری سر من داد بزن شاید اینجوری خالی شی. اصلا من میشم کسایی که نارحتت کردن تو هر چی دوست داری سر من داد بزن. بعد من هیچی نمی گم. اینجوری حداقل شاید دلت خنک میشه که یه داد و بیدادی کردی. خلاصه اینکه طبق معمول یه خنده رو چشمای پف کرده من آورد. خدا کنه دوباره برگرده این شهر. بهش میگم بی زحمت همین جا بمون من یه کم سر تو داد و بیداد کنم. از هر چی جلسه هست متنفرم. کلی صبر کردم ایران صبح شه من زنگ بزنم به بابام بگم چرا به من نگفته که فلان چیز شده. چرا من باید از در و دیوار بفهمم. که فقط یه کلمه گفت من تو جلسه هستم بهت زنگ میزنم. بعدش هم من تندی شکایت کردم که چرا بهم نگفتی؟ میگه اگه بدونی یا ندونی جیکار می تونی از راه دور کنی ؟؟؟؟ جز اینکه نگران باشی؟ خلاصه اینکه من کلی الان عصبی هستم. فقط دلم می خواد داد و بیداد کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 20:33 توسط وروجک |
|
|
الان ساعت ۱:۲۳ دقیقه نصف شبه. یعنی باید بگم ۱:۲۳ دقیقه صبحه. یه بغض خیلی بدجوری تو گلوم نشسته. بعنی فقط یه اشاره میخواد که بترکه.
امشب دوبار گیج زدم. دفعه اول بعد از سینما رفتیم یه جا شام بخوریم. موقع پارک من و دوستم از هم جدا شدیم. من بعد از اینکه پارک کردم می خواستم زنگ بزنم به اون که ببینم جا پارک پیدا کرد یا نه که برنداشت. بعدش زنگ زدم به برادرش گفتم حتما داره پارک می کنه نمی تونه برداره. دیدم من میگم پارک کردی. یکی از اونور خوابالو میگه بله؟؟؟ یه لظه شک کردم که نکنه من شماره دوست خواهر اینا تو آمریکا رو گرفتم. سریع قطع کردم. سر شام داشتم برای دوستم تعریف می کردم که چه گندی زدم و همش تقصیر تو شد اگه تو بر می داشتی من گیج نمی زدم. گفت به من زنگ نزدی؟؟؟؟؟ بدجوری امشب دلم می خواست که می تونستم همین هفته بلیط بگیرم بیام. بر شانس بد لعنت که این پاسپورت شده قوز بالا قور برای من. حال نه اینکه همین هفته پاشم بیام ولی حداقل یه بلیطی داشتم که دستم می بود. چی می شد من نامرئی می تونستم شم و یواشکی وارد و خارج شم. من دلممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم برات تنگ شدههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه. حالا که نمی تونم به خودت بگم اینجا داد میزنم. شاید هم این غر غر ها به خاطر دلتنگی باشه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 2:40 توسط وروجک |
|
|
خیلی وقته که جیم نرفتم. هی میگم فردا میرم بازم نمیرم. حتی جیم خونه خودم هم نمیرم. جیم خونه خودم برای وقتیهایی خوبه که میخوام عصبانیتم رو یه جا خالی کنم میرم هی میزنم به این کیسه بکس بدبخت بعدش میام بالا. یعنی عملا هیچ استفاده دیگه ای ازش نمی کنم. امروز هم یه روز از اون روزا بود. می خواستم برم پایین که مجبور شدم برم خونه دوستم. ولی کاشکی اول یه سر به کیسه بکس می زدم بعد می رفتم. بعضی وقتها هم با wii بکس بازی می کنم بازی خیلی خوبیه واقعا عین واقعیت بکس بازی می کنی. امشب خونه دوستم فیلم هالوین رو دیدم. اول فیلم بهم گفتن که فیلمش کمدیه.من هم تمام و کمال باور کردم و سر کار موندم که یه فیلم کمدی قراره ببینیم. گرچه برام باور کردنش سخت بود که این جمعیت فیلم کمدی ببینند. چون اصولا من به جز فیلم های خشانت بار وقتی با اونا هستم چیزی ندیدم. بیخود نیست که درجه خشانتم رفته بالا. ولی فیلمش واقعا چندش بود. ترسناک نبود. فردا هم قراره بریم سینما فیلم Angels & Demons رو ببینیم. یکی از دوستام چند ماه پیش رفت یه شهر دیگه . برای چند روز اومده اینجا. قرار بود بره خونه همین دوستم. من زودتر از دوستم فهمیدم که کی میره و کی میاد. برای همین بهش گفتم زنگ بزن حالش رو بگیر که چرا بهت نگفته. بعد از یه ساعت زنگ زدم به اون گه قرار بود بیاد. بهش میگم حالت گرفته شد. فکر کنم می خواست خفه ام کنه. میگه من که بهت گفتم هنوز نگفتم. گفتم تو ۳ روز پیش نگفته بودی. من امروز گفتم. چه می دونستم بعد از ۳ روز زنگ نزدی بگی. امروز هم بیچاره تا حرف میزد می گفتم تو اینجا غریبی حرف نباشه. دلم یه چیزی می خواد که خیلی هم سخت نیست. ولی شدنش یه کم محاله. یعنی بستگی به خودم دارم. ولی من قول دادم به خودم. نمی تونم زیر قولم بزنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 1:38 توسط وروجک |
|
|
یه جورایی از کارم خسته شدم. چشام دیگه نمی بینه از بس از صبح تا شب به مونیتور زل می زنم. یه جورایی همش استرس باید داشته باشم که همه چی درسته و هیچی غلط پولوت اون وسط نرفته باشه.
رییس جون از وقتی برگشته انقدر سر من کار ریخته که شب هم که میام خونه تا وقتی که میخوابم دارم کار می کنم. خودش زیاد رویت نمیشه چون همش از جلسه به جلسه است ولی ایمیل هاش قطع نمیشه. امروز مدیر یه بخشی داشت با من حرف میزد . از اونور رییس جون هم یه بند از تو اتاقش منو صدا می کرد. یعنی اگه من بلافاصله نگم بله همینجور شروع می کنه صدا کردن مخصوصا وقتایی که همون آن باید یه چیز رو بدونه. آخر سر به مدیره که داشت باهام حرف میزد وسط حرفش رو قطع کردم ببینم چی میخواد که یه بند داره صدا می کنه. از اونور هم منو شکلات بارون می کنه که من ساکت شم. از اونور این رشوه شکلات رو به بقیه هم یاد داده. هر کی که کار اضافه می خواد با یه شکلات میاد سراغ من. اگه به این وضع بخواد پیش بره باید بگم من دیگه شکلات دوست ندارم. اینجوری همش کلی اضافه کاری می کنم. امروز چکمه ام رو پوشیدم کلی هم تعریف براش گرفتم. کلی احساس خوش به حالی کردم . کلی هم بیشتر چکمه ام رو بیشتر دوست دارم. حال حاصر فقط نیازمند یه پول خیلی قلمبه هستم که کار نکرده بیاد دستم و من هم حالش رو ببرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 22:16 توسط وروجک |
|
|
من امروز فهمیدم که اعتیاد بدجور پیدا کردم به کفش. هفته پیش یه کفش خریدم امروز یه چکمه. اصلا هم امروز قصد خرید نداشتم. رفتم خرید خونه کنم به جاش اول چکمه خریدم. بعدش هم یه دامن خریدم. زنگ زدم به دوستم میگم من امروز یه چکمه خریدم. میگه تو که چکمه داشتی میگم اون پاشنه داره پاشنه اش هم خیلی بلنده جونم در میاد هر وفت که برای مدت طولانی پام باشم. اون برای جایی خوبه که قرار نباشه راه برم. این یکی رو در حال حاضر خیلی دوسش دارم. ۲ بار از وقتی اومدم خونه پام کردم رفتم جلوی آینه پوشیدم. هی خودم رو اینور کردم اونور کردم هی خودم از چکمه ام خوشم اومد.
نمی تونم بگم که جقدر دلم الان آلبالو و گوجه سبز می خواد. یعنی دارم له له می زنم براش. چی می شد الان یه کاسه جلوی من پر از آلبالو و گوجه سبز می بود. بعد من کلی نمک پاش می کردم روش. بعدش تا جایی که دلم و دندونم درد بگیره می خوردم. فردا قراره رییس جون برگرده. من از الان عزا گرفتم. یعنی می دونم دقیقه ای یک بار منو صدا می کنه. تا جایی که منو دیوانه کنه. بعدش هم کلی ازم میخواد جواب کتاب پس بگیره که اینو چیکار کردی اونو جیکار کردی. ال چی شد بل چی شد.فردا دور و بر رییس جون رفتن دل و جرات میخواد. من که ترجیح میدم اصلا اون دور و برها پیدام نشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 19:54 توسط وروجک |
|
|
من دیگه به کل Grey's Anatomy بین شدم. الان دوره پنجمش داره پخش میشه از تلویزیون ولی من نشستم تمام دوره ۱ و ۲ ور هم از DVD دیدم. الان دوره سومش هستم. دیشب گذاشتم ببینم. DVD از قبل تو دستگاه بود برای همین من هی با ریموت می خواستم انتخاب کنم مگه انتخاب می کرد. بعد از حدود چنددقیقه ور رفتن می بینم که من هی دارم ریموت تلویزیون رو فشار میدم. خوب بیچاره معلومه که کار نمی کنه. از وقتی این سریال رو دنبال می کنم دلم می خواد که دکتر می شدم. زندگیشون خیلی هیجان انگیزتره. هر روز یه اتفاقی می افته. یه جورایی خوشم امومد. مثل من نیست که به یه کامپیوتر زبون نفهم سر و کار داشته باشن. حداقلش اینه که سر و کارشون با یه آدم زنده اش حالا شاید هم تا حدودی مرده ولی حداقلش اینکه زنده است.
کلی فیلم و سریال دانلود کردم. سریال اشکها و لبخندها و سفر سبز رو دانلود کردم ولی هنوز وقت نکردم ببینم. یه جورایی وجدانم درد نمی گیره وقتیکه دانلود می کنم چونکه راه دیگه ای ندارم. ولی شاید اگه تو ایران بودم می خریدمشون بازم شاید نه همش به خاطر وجدان . نصفش هم به خاطر این می بود که با اون سرعت جونم در می اومد تا ۲ تا فیلم دانلود کنم. هر چی اینترنت می داشتم سر یه فیلم هدر می شد. به هر حالش اینکه الان هیچگونه وجدان دردی حتی اون ته مه ها هم ندارم. کسی اگه فیلم و سریال خوب سراغ داره بهم بگه من دانلود کنم. پریروز یه قیمه خیلی خوشمزه خوردم. خودم بلد نیستم درست کنم. یه بار درست کردم انقدر بدمزه شده بود که ریختم دور ولی بریروز خونه دوستم خوردم واقعا خوشمزه بود. قبلا تر ها یه چند نوع غذای ایرانی درست می کردم مثل باقالی پلو و لوبیا پلو و پلو مرغ. کلا ۸ تا بلد بودم. ولی یه چند وقته انقدر تنبل شدم که همش غذاهای راحت درست می کنم. مثلا میرم سس غذا میخرم. این سس غذاها خیلی خوبه. فقط باید مرغ یا گوشت رو بندازم توش . اگه هم حال و حوصله اش باشه یه چند تا چیز بهش اضافه می کنم. همه چی رو یه جور آماده اش رو می گیرم. مثلا ماهی فط باید سرخش کنم یا بزارم تا مایکروویو. نمی دونم چرا هیچگونه احساسی به آشپزی ندارم چه برسه به اینکه خلاق هم باشم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 8:33 توسط وروجک |
|
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد ... اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »! مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:47 توسط وروجک |
|
|
یادش به خیر اون وقتا وقتی می رفتم حمام مامانم میومد پشت در حمام و بهم ساندویچ میداد. قصیه ساندویج دادن هم از اونجایی شروع شد که یه بار از بیرون اومدم و خیلی گشنه بودم . باید هم سریع حاضر می شدم و می رفتم. برا همین به مامانم گفتم من از گشنکی دارم می میرم. برام یه ساندویچ درست می کنی بدی به من تو حمام بخورم وگرنه از گشنگی اون تو تلف میشم. یادمه وقتی ساندویچ اول تموم شد از تو حموم داد زدم که یکی دیگه هم بده. مامانم هم هیچ وقت ندیده بود که من ۲ تا ساندویچ به اون گندگی بخورم و از ذوقش سریع یکی دیگه آورد داد. وقتی اومدم بیرون مامانم گفت اگه می دونستم که تو حمام اشتهات باز میشه همیشه برات اونجا ساندویچ میارم. من هم گفتم واقعا چسبید. از اون روز به بعد هر وقت میرفتم حمام مامانم چند دقیقه بعدش یه ساندویچ می داد تو. من هم از خدام بود که اونجا ساندویچ بخورم.
امروز هم دقیقا مثل اونروز شد ولی کسی نبود تا برام ساندویچ بیاره و بهم بده. ولی حالا من دیگه ساندویچ رو نمی خوام . من خودش رو می خوام. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 17:45 توسط وروجک |
|
|
میخوام به جای اینکه رو پیغامیگر بزارم که خیلی ممنون که تماس گرفتید و از این حرفها که بعد از شنیدن صدای بوق پیغام و نام خود رو بگذارید من یه ساعت گویا می خوام بزارم. مثلا این ساعت گویا میگه ساعت ۳:۱۵ است. این یعنی چی؟ یعنی اینکه من اصلا از تلفن این موقع به هیچ وجه خوشحال نشدم. چون باید بعد از اینکه با تو قطع کردم هی وول بزنم تا خوابم ببره. تا خوابم برد باید بیدار شم برم سر کار. این یعنی اینکه من چند صد هزار بار باید بگم که من از ایران فلان قدر ساعت جلوترم. حالا که همه کارهای روزت رو کردی. شامت رو خوردی. حالا داری سریال می بینی یادت بیافته بزار زنگ بزنم.
بدبختی اینجاست که اگه بگم من بعدا خودم تماس می گیرم بهشون بر می خوره که حالا یه شب بی خواب شدن که موردی نداشت. برای همین باید بگم نه خواهش می کنم این چه حرفیه. دیشب سومین شب پشت سر همی بود که نصفه شب پاشدم. برا همین هم الان خیلی خیلی شاکی هستم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 18:54 توسط وروجک |
|
|
اول از همه از تمام کسایی که بهم راهنمایی کردند کلی ممنونم.
خودم ترجیح میدم که با پاسپورت معتبر وارد شم تا اینکه بیام و بگم ببخشید من تاریخ مصرفم تموم شده حالا شما لطف کن منو راه بده تا من برم یه دونه جدیدش رو بگیرم و بعدش اون وسط اون از من خوشش بیاد یا نیاد. با زنش یا شوهرش دعواش نشده باشه بعد سر من خالی کنه بگه برو همونجایی که بودی. زنگ زدم سفارت بهم میگه یکماه طول میکشه. میگم پس من میخوام برم می تونم بلیط بگیرم. میگه نه چون ممکنه که بیشتر طول بکشه. میگم اگه حضوری بیام چی؟ سریع آماده میشه؟ میگه نه چه خودت بیای چه بفرستی فرق نمی کنه چون ما می فرستیم ایران برای کد ملی. میگم کارت ملی دارم. میگه کد ملی نه کارت ملی. من نمی دونم فرق کارت کلی با کد ملی چیه؟؟؟حالا اینی هم که برداشته هم فارسی هم انگلیسی رو با لهجه حرف میزنه. کجایی بود نفهمیدم. بهش میگم تو سایت نوشته کپی فلان مدرک رو باید بفرستم. میگه نه اصلش رو باید بفرستی. میگم اونجا نوشته کپی میگه تا جایی که من یادم میاد اصلش رو باید بدی. شانس آورد پای تلفن بود وگرنه خفه اش کرده بودم. از قرار معلوم سر عکس خیلی گیر میدن. چون مال یکی دیگه که تازه پسر هم بود ۳ بار عکسش رو پس فرستادن و قبول نکردن و برای همین یه ۶ ماهی طول کشید تا گرفت.آخر این هفته میرم عکس میگرم تا ببینم چی میشه. اگه شانس زد و تا قبل از اینکه بیام گرفتم که هیچی اگه هم نزد که هیچی بعدش باید تمام راه نذر و نیاز کنم که راهم بدن(وقت زیاده چون یک روز طول میکشه تا برسم بعدش هم اینکه فاصله نزدیکه به اون بالا احتمال اینکه به خدا برسه بیشتره. میخوام هر چی دعا دارم بزارم برای تو راه). چون اون مدلی همون پاسپورت تاریخ مصرف رو هم ندارم و خدا می دونه کجاست. ولی چون من کمتر از ۲ هفته می تونم بمونم یا ماکزیمم ۲ هفته اگه تاریخ مصرف گذشته رو هم ندم و با اون بیام بازم فرقی نمی کنه چون اینجور که معلومه کمتر از ۲ هفته کم امکان داره که آماده شه. من اصلا نمی فهمم پاسپورت برای چی تاریخ مصرف داره؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 21:9 توسط وروجک |
|
|
یه سوال مهم
کسی می دونه میشه با گدرنامه انقضاء شده وارد ایران شد یا نه؟ اگه میشه تو ایران چند وقت طول می کشه تا یکی دیگه بگیرم؟
مرسی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 19:19 توسط وروجک |
|
|
من نمی دونم خدا اصلا برای چی موجودی به نام پسر آفرید که بشه بلای جون دختر؟
مورد اول: دختر و پسر هر دو ایرانی. تو ایران با هم دوست شدن با هم اومدن اینجا کلی دختر کمک پسر بود از همه نظر. دختر بیشتر پسر رو دوست داشت تا پسر دختر رو. چون پسر مطمئن بود که دختر خیلی خیلی دوستش داره پس نیازی نداره که اون زیاد تلاش کنه. بعد از کلی دوستی نامزد شد برای همین پسر بیشتر مطمئن شد که دختر باهاش میمونه ولی از اونور هم تصمیمات سرخودش هم بیشتر شد. بعد از ۳ ماه نامزدی کاسه صبر دختر سر ریز شد و رفت. مورد دوم. ۲ سال دوری از راه دور و دختر به عشق اینکه پسر میاد هر روز رو سر میکرد. بالاخره پسر با کمکهای دختر اومد اینجا. ۲ ماه نگذشته دلش برای خوشی های ایرانش تنگ شده جون اینجا نمی تونه مثل ایران با دوستاش بره خوشگذرونی. جون وقتی درس داری وقتی نمیمونه که بخوای هدر کنی. وقتی که باید پروژه تحویل بدی باید بمیری و بمونی تمومش کنی مگر در موارد خاص. پسر بین سختی و موندن پهلوی کسیکه دوسش داره و رفتن خوشگذرونی با دوستاش رفتن رو انتخاب کرد چون ساده ترین راهه. مورد سوم. پسر خیلی قبلتر از دختر اومده. دختر تازه اومده. پسر تندی تا هنوز دوستیشون شکل درست حسابی نگرفته از دختر میخواد که باهم باشن و نامزد کنن. میرن ایران نامزد می کنن. یکسال بعدش عروسی. پسر تنها کاری که بلده گرفتن اعتماد به نفس دختر که اگه من نبودم تو هم الان اینجا نبودی. پسر چون بچه پولداره برای همین همیشه دستش تو جیب باباش بوده و یه روز هم زحمت کار کردن به خودش نداده. حالا که زن گرفته باباش میخواد که دستش تو جیب خودش باشه تا تو جیب اون. حالا پسر میخواد دستش تو جیب پدر زن باشه. دختر نمی تونه از باباش بخواد که دستشون بره تو جیب بابای دختر برای همین هم پسر به هر دلیلی داد و قیل را میاندازه. مورد چهارم: دختز از خانواده معمولی. پسر از خانواد مذهبی. البته پسر خودش مذهبی نیست. با هم دوستن. دختر خیلی سعی می کنه که خودش رو تا جایی که می تونه مطابق با میل خانواده پسر کنه. ولی پسر هر روز بهش گوشزد می کنه که من و زن آینده ام. پسر حاضر نیست حتی یک کم کمک کنه و خودش رو یه کم وفق بده. دختر نمی دونه تا کی با هم دوستن. چون پسر هر روز یه رنگه. یه روز خیلی خوبه یه روز خیلی بد. پسر کلا با همه چی مخالفه. مورد پنجم: دختر و پسر اینجا با هم دوست میشن. بعد از یه مدت پسر به دختر قول عروسی میده. پدر و مادر دختر میان که پسر رو ببین ولی پسر حس می کنه که الان آمادگی نداره برا همین بهم میزنه. پدر و ماد دختر میرن ۶ ماه بعدش پسر دوبار راهش رو پیدا می کنه و خودش رو نشون میده ولی دوباره تا به موعد قول و قرارشون میرسه دوباره حس می کنه که باید گم و گور شه. الان هم گم شده. مورد زیاده. اینایی که گفتم آخری هاش هست که اتفاق افتاده. در کلش من نمی دونم چرا پسر یه قلب نداره که بهش بگه باباجون این دختر آدمه. احساس داره. لباس تن نیست که نمی تونی تصمیم بگیری که چی میخوای بپوشی. برای همین یه دختر دیگه رفته برای خودش یه ماهی قرمز کوجولو خریده. میگه این ماهی از دوست پسر خیلی بهتره چون نه دعوا می کنه نه ناراحتم می کنه نه حرصم میده. در کلش من به این نتیجه رسیدم پسر ایرانی تو ایران خیلی بهتر از پسر ایرانی تو اینجاست. پسر ایرانی که میاد اینجا نه ایرانیه نه خارجی. یه چیزی میشه مابین که خیلی بده. هر جا به نفعش باشه همون جایی میشه. اگه به من بود که نسل هر چی پسره منقرض میکردم تا دیگه کمتر دلی شکسته شه. اینی که گفتم کلی بود. نمیگم همه اینطورین. من منظورم اکثریته. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 23:26 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|