![]() |
![]() |
|
|
خیلی بده که آدم بخواد یه چیزی رو جار بزنه و به دوستاش بگه .ولی مجبور باشه فعلا سکوت کنه و چیزی نگه. می دونم که دوستام منو می کشن ولی چیکار کنم که فعلا مجبورم مخفی نگه دارم تا نقشه ام عملی شه. می ترسم اگه یکی بفهمه تمام کاسه کوزه من بهم می خوره. می دونم یه جورایی خونم پای خودمه ولی مجبورم.
هفته پیش رفتم کمپینگ. یعنی کمپینگ به معنای واقعی. من با همه چیش کنار اومدم الا دستشویی رفتن. این یه فسمت مرگ بود. کم می خوردم که مجبور به دستشویی رفتن نشم. خوب شد که فقط ۲ شب بود اگه بیشتر بود من با حموم رفتن هم مشکل پیدا می کردم. اولین کاری که که رسیدم کردم این بود که درسته پریدم تو حموم. ولی منی که یه ظرف رو ۶۰ بار می شورم همچین ظرفها رو گربه شور کردم که خودم باورم نمیشه. ولی شباش واقعا یخ می زدم. دما کلی افت درجه می کرد. یه کانگرو هم دم چادر ما اومده بود. من از ترسم در رفتم نشستم تو ماشین. آخه پر رو پر رو زل زد به من. گفتم الانه که بیاد منو بزنه. فقط دعا دعا می کردم شب سر و کله اش پیدا نشه. ولی هر چی بود دردسرش به خوشیش می ارزید. یعنی از رفتنش پشیمون نشدم. یه جورایی بازم دوست دارم برم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 مهر1388ساعت 15:35 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|