![]() |
![]() |
|
|
امروز فقط بشور بساب کردم. عین کوزت افتاده بودم به جون خونه. از رخت و لباس بگیر تا کف آشپزخونه و حموم.
یه سریالی پلیس بود چند سال پیش پخش می کرد.. یه زنه چشم سبز توش بازی می کرد که اسمش ناتاشا بود و خلافکار اصلی بود. پسر یکی از خانواده های پلیس هم یه پسر چشم سبز داشت حدودا ۸ یا ۹ ساله. یادمه من هر وقت این سریال رو می دیدم یه بند قربون صدقه این پسره می رفتم. کم مونده بوده عکسش رو بزنم به دیوار. حالا همه این پیش درآمدها رو گفتم تا بگم دیروز فیلم مادر زن سلام رو دانلود کرد دیدم. این پسره هم توش بازی می کرد. خلاصه اینکه من دوباره عشق قدیمی تو دلم زنده شد. اگه می شد من می رفتم تو فریزز منجمد می شدم تا این پسره بزرگ شه بعد شاید اونوقت یه فرجی شد و مهر من به دلش افتاد. البته بر همه دوستای من واضح و روشنه که من چشم سبز خیلی دوست دارم. البته نه هر چشم سبزی. مثلا با اینکه چشم سبز اینجا خیلی زیاده ولی احساس می کنم چشماشون بابا قوریه و اونی نیست که من دوست دارم. من اون چشمای سبزی رو می خوام که دوست دارم. می دونی که؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 16:16 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|