![]() |
![]() |
|
|
یه هفته قبل از انتخابات تا یه حدودایی اصلا تو باغ نبودم که کی کاندیده کی نیست. بعدش انقدر تو اینترنت و این وبلاگ و اون وبلاگ خبر از انتخابات خوندم که بعدش من هم یک جورایی دنبال خبرها رو می گرفتم. ولی باز هنوز هم مطمئن نبودم که رای بدم یا نه. چون از نظر خودم من که هیج کدوم اینها رو نمی شناسم و از خیلی چیزها هم خبر ندارم . به نظرم یه جورایی این همه شور و شوق برای طرفداری از یه کاندید یه جورایی اغراق آمیز بود ولی شاید من هم اگه اونجا می بودم همینجور می شدم. شاید چون دورم جوش منو نگرفته.
تا یه روز قبلش بازم هنوز مطمئن نبودم که رای بده هستم یا نه. زد و شانسی خونه یکی از دوستام جمع بودیم. من یه ور بودم بقیه یه ور. به نظر اونها یه رای هم یه رای هست و حتی بعضی وقتها یه رای می تونه یه سرنوشت رو عوض کنه. به نظر اونها هم قرار نبود که با اومدن کاندید مورد علاقه ایران یه مرتبه گلستان شه و همه چی عوض شه ولی شاید بهتر بشه. این شد که من هم قانع شدم که اگه واقعا یه رای هم ممکنه که به کسایی که دوستشون دارم و اونجا زندگی میکنن کمک کنه و برای کشوری که عملا توش دنیا اومدم و بزرگ شدم بهتره پس چرا نرم رای بدم. این شد که رییس جون رو راضی کردم که من زودتر جیم شم تا ۲ ساعتی برم یه شهر دیگه و رای بدم. چون عملا همه دوستام هم منتظر من شده بودن تا من کارم تموم شه و با هم بریم. پس فرداش باید می رفتم برای خرید یه سری سوغاتی و من هم فقط آخر هفته ها رو دارم برای اینکار. برای همین شال و کلاه کردم برم خرید ولی تو دلم کلی ناراحت بودم که چی شد. پس چرا اینجوری شد؟؟؟ ولی چاره ای نبود باید میرفتم چون فکر می کردم تا یه ماه دیگه باید برم و باید سوغاتی هام خریداری شه. دیروز و امروز برای حمایت کسایی که تو این فجایع اخیر کشته شدن شمع روشن کردن و تظاهرات کردن. ولی شاید یه جورایی همدردی و حمایت به حساب شه ولی یه جورایی هم این تظاهرات کجا اون تظاهرات کجا. تظاهراتی که طرف جونش رو کف دستش میگیره و میره خیابون و ممکنه که دستگیر شه یا هر چی دیگه با تظاهراتی که سرود توش خونده میشه و رای من کجاست زمین تا آسمون فرقه. قبول دارم که کاچی بهتر از هیچی هست. ولی فرقش خیلیه. تو این هیری ویری اومدن من هم رو هوا شده. قرار بود فقط ۲ هفته بیام. اگر همه جا تق و لق باشه اومدنم به درد نمی خوره. از همه بدتر وقتی که خبرها رو می خونم که چی شد و چی نشد دلم ریش ریش میشه ولی خوب من اینور دنیا نشستم کاری نمی تونم بکنم. نمی دونم حتی اگه اونور بودم چیکار می کردم؟؟؟؟؟ تنها خبر خوب اینه که یکی از دوستام از ایران اومده . وسط های هفته به من میرسه چون داره با شوهرش یه جورایی تمام اینجا رو تا جایی که بتونن بگردنن. من هم مرخصی گرفتم که بتونم باهاشون باشم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 خرداد1388ساعت 22:10 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|